امکانات

چند وقته حسابی در گیر راه اندازی کافه بلاگ هستیم.
 یواش یواش صدای رییس هم در امده و هر روز میپرسه :چی شد ؟ بالاخره راه افتاد . خیلی کارات مونده ها. و یه چیزای دیگه تو همین مایه ها.
قرار بود تو همین هفته افتتاح بشه ولی متاسفانه ایرانی بازی اینجا هم کار دستمون داد و یه عالمه بدقولی و تنبلی کار رو عقب انداخت. به هر حال امیدواریم این هفته کارا تموم شه و با یه مراسم با شکوه کافه بلاگ رو افتتاح کنیم.
خیلی هارو دلمون میخاد دعوت کنیم. اما شاید نشه. چون امکاناتمون محدوده. می بینید تو تهران هم امکانات( اینو با لهجه بخونید) محدوده!
هفته پیش تو جلسه پنج شنبه ده یازده نفر از تاکستان اومده بودند. تا صحبت شروع شد به خودم گفتم الان میگه ما تو شهرستان امکانات نداریم. و در عرض کسری از ثانیه گفت!
چون تعدادمون زیاد شده بود پا شدیم رفتیم توی قهوه خانه ای که همیشه در فضای جلوش می نشستیم.  رفتم به صاب کافه بگم برامون چای بیاره دیدم لکنت زبون گرفته و هی میگه: آخخخه ببببابا مممما کاکاکاسبیم. گفتم خوب ما هم مشتری هستیم . بیچاره زرد کرده بود. منیرو فهمید قضیه از چه قراره و همه رو بلند کرد آورد بیرون. آخرش یارو گفت میترسه بیان در مغازه اشو ببندن و به جرم اجتماع بیشتر از چند نفر بندازنش زندون. خنده دار بود ولی یه جورایی واقعیت داشت.
به هر حال بعضی وقتا یه اتفاقایی می افته که در عین بی ربطی خیلی باربطن. فکر کنم مهمونا موقعی که میرفتن به این نتیجه رسیده باشن که همون تاکستان خودمونو عشقه!
خدا آخر و عاقبت ما رو به خیر کنه . خدا میدونه از چند تا خوان ( نمیدونم شایدهم خان) باید بگذریم . اتحادیه ،بهداشت ،اماکن و ....
تازه هیچ معلوم نیست زرت و زرت به جرم اینکه دختره سیگار پسره  تو دستش بوده و پسره نمیدونم چی چی دختره ، بیان درشو ببندن.
بگذریم.
ایشالا هفته دیگه افتتاحیه است. گوش به زنگ باشید خبرتون میکنم.
اگه شیرینکاری هم بلدین آماده کنین. مثلا شمشیری قورت بدین ، از رو طناب راه برین یا ژانگولر بازی.
فعلا.


برای چی؟

کاش شما هم بودید و می دیدید که یه نفر چطور میتونه تو نیم ساعت از این رو به اون رو بشه. از یه لبخند تا بناگوش باز تا نم بغضی که خیلی راحت میشه ببینیش هرچقدر هم که طرف از جونش مایه بذاره که کسی نفهمه.
وقتی منیرو بهشون گفت داستانتون برای مجموعه داستان کولیها انتخاب شده ،باور کنید راست میگم شاید چند سال بود خوشحالی یه نفر رو اینجوری ندیده بودم.شاید هم ایراد از منه که زل میزنم تو چشمای مردم . یه خانمی به نام مهناز داستانی خوند به نام حیدر و یه اقایی که متاسفانه اسمش یادم نیست داستانی رو به نام مراد دهنده. سر دومی که من اگه یه کم شل میدادم اشکم قلپی میزد بیرون.از هر دوتا خوشم اومد.البته شاید من دلم نخاد اینجوری بنویسم ولی اونا دلشون خواسته بود و نوشته بودن. شاید هم به همین خاطر لیلی فرهاد پور بهم گفت که خیلی مثبتم. خنده ام گرفت.من مثبتم؟ بعیده. ولی اگه اظهار نظر مثبتی کردم به خاطر اینه که چیزی تو چنته ام نیست. هر چی فکر کردم آیا واقعا من میتونم مثل این دوتا بنویسم یا نه، دیدم هیچ معلوم نیست.شاید بد نباشه هر کی خواست راجع به نوشته کس دیگه نظر بده نوشته خودشو مثل من بگیره تو دستش .

ایندفعه از همیشه شلوغتر بود .شاید قضیه جایزه کار خودشو کرده باشه.به هر حال شاید بشه اینو به فال نیک گرفت!
اظهار نظرات که شروع میشد یواش یواش اون لبخند تا بنا گوش باز محو میشد و به جاش یه چیز خیلی بد که حتی من پررو دلم نمیخواست تماشا کنم پیدا میشد.
اونکه از همه توپ! تر بود میگفت از نظر کرونولوژیک ایراد داره. کتابش هم دستش بود.نقد نمیدونم چی چی گلشیری.خیلی های دیگه هم خوششون نیومد.ولی هیچ کس نمیگفت من خوشم نیومد.میگفت خوب نیست.فکر کنم بین این دوتا خیلی فرق باشه.
یه پسر لباس سفید دور ما هی میچرخید . دوروبر ۱۸ سالش بود..وقتی منیرو بهش گفت تو هم نظرتو راجع به داستانی که خونده شد بگو، گفت ببخشید من نویسنده نیستم من مردمم!! آخر سرهم پول میز ها رو حساب کرد و رفت.
موقعیکه همه صحبت میکردن همه اش تو این فکر بودم که داستان خودمو طوری اصلاح کنم که نشه این ایرادارو ازش گرفت.  
ولی آخرش تو ماشین به خودم گفتم پسر یادت نره دنبال چی بودی.یادت نره برای چی میای تو این جلسات .اصلا یادت نره که برای چی و کی میخای بنویسی.برای مردم یا برای منیرو! *


* منیرو در این نوشته یک اسم عام است!


نظرات

کوروش کبیر

ای کوروش کبیر!

آسوده بخواب که زمان خسبیدن فرا آمد.

و ای انوشیروان دادگر!

زنجیر دادخواهی ببر که داد ها همه خواسته شد.

بابک خرمدین!

از قلعه فرود آی که قلعه ستم فرو سوخت.

ای ابو مسلم !

رخت  سیاه از تن بکن که سیاهی از آسمان این خاک رخت بر بست.

و ای ابوالقاسم فردوسی!

رستم را بگو که زین پس بیاساید که دیو سپید سر به خاک سایید.

جلال الدین خوارزمشاه!

سلاح زمین بگذار که مغولان در غل و زنجیر شدند.

.

.

.

امیر کبیر!

دست از سیاست بشوی که اجنبی و فرنگی در میزان عدل الهی سیاست شدند.

مصدق

برخیز و بنگر که چگونه  تلالو طلای سیاهی که حرمت کردی خاک وطن را روشن کرد.

قلم به دستها

قلم بر زمین بگذارید که گاه عیش و عشرت فرا رسید.

قلم بر زمین گذاشته ها

قلم بر گیرید که زمان ترانه سرودن آمد

 دانشجویان دربند - هم میهنان غیور- روشنفکران گرامی

تلاشها و مبارزات شما علی الخصوص در جریان شلوغی های اخیر سر انجام به ثمر نشست و دولت خدمتگذار صدای ملت را شنید .زمین نفس کشید  و آنچه رو یید گندم شد. گندم آرد شد و آرد نان شد و
 نان بربری ارزان شد.


؛؛ بدینوسیله به اطلاع ملت شریف ایران میرساند که من بعد هر قرص نان بربری معمولی به قیمت ۳۵۰ ریال در خبازیهای سراسر کشور قابل عرضه می باشد؛؛


 به همین مناسبت انجمن ساکنان نواحی شمال غربی کشور مقیم مرکز طی اطلاعیه ای ضمن تبریک این اتفاق میمون مراسمی به صرف بربری و انواع اطعمه و اشربه مجاز از قبیل دوغ و پپسی برگزار خواهد کرد.


جامعه فعالان سیاسی کشور طی اطلاعیه های جداگانه تعطیلی دفاتر خود در داخل و خارج را اعلام کرده اند و گفته اند دوره عشق و حال شروع شده.


بیوت .... و .... دامت ...کماکان ضمن تاکید بر...  خوک... صیغه...  فرمایشات ...حیض ... ذمی... باطل... فی نفسه...  ... .
(این خبر به علت خرابی دستگاه ف.. ناقص به دست ما رسیده)


حزب منحله توده نیز از تمام رفقا خواسته تا سبیل هایشان را بتراشند و زین پس بدون کلاه بره در مجامع عمومی حضور به هم رسانند.


کلیه ستون های سیاسی و اجتماعی روزنامه ها بسته شده و به جای آن ستون های ورزشی و حوادث گذاشته خواهد شد.


گروه کولیها هم ضمن عرض تبریک برنامه قصه خوانی را تعطیل کرده و طبق اطلاعات واصله قرار شده خود آقا رضا بشینه پشت رل و ما هم بیریزیم تو کانتین و یه هفته بریم  بلغار!


نظرات

چهارشنبه ها

چهارشنبه پشت چهارشنبه  میاد و میره .از وقتی چهارشنبه ها تو شرکت لوبیا پلو میدن این روز شده نشانه گذر زمان.چشم به هم میزنی می بینی نشستی پشت میز و شکمتو صابون زدی برای اینکه قد یه خرس یا گاو ( هرکدومو بیشتر دوست داری) بخوری. البته بچه هایی که منو از قدیم می شناسن میدونن که من خیلی وقته نسبت به چهارشنبه ها ارادت دارم.مدرسه هم که میرفتیم به خاطر تعطیل بودن پنج شنبه ها عاشق چهارشنبه بودیم.دانشگاه هم که ... اونم همینطور!!
یعنی راستش من اصلا با چهارشنبه ها بیشتر از خود پنج شنبه جمعه حال میکنم.به خاطر اینکه منتظر یه اتفاق خوب هستم.چون طبق یه قاعده کلی ، اتفاق خوب خیلی به ندرت پیش میاد.بیشتر حال و حول زندگی امید داشتن به وقوع یک اتفاق خوبه نه خود اتفاق!
فعلا هم که شرکت پنج شنبه ها تعطیل نیست باز هم چهارشنبه ها خوبه به خاطر اینکه میشه امیدوار بود که فردا رو دودره کنم و مثلا برم جلسه گروه کولیها. با اینکه این جلسه هم از همون قاعده ای که گفتم مستثنی نیست ولی نمیدونم چرا سعی میکنم برم.
این هفته به خاطر اینکه تقریبا هیچ کس کتاب سلوک رو نخونده بود(البته به قولی به جز بچه درسخونا) منیرو نذاشت کسی داستان بخونه.یه جور تنبیه!
ولی یه بحثی پیش کشیده شد راجع به جوایز ادبی و میزان و نحوه تاثیرشون بر ادبیات. 
خوب خوشبختانه نظرات متفاوتی مطرح شد. طبق معمول هم همه میگفتن یه چیزاییش خوبه یه چیزاییش هم بد که ما وارد جزییاتش نمیشیم.فقط یه حرفی خودم دارم و اونم اینه که تا وقتی که قضاوت بر روی آثار دیگران توسط یک قشر خاص نویسنده که اینقدر با هم نشستن و حرف زدن و از گلشیری و هدایت تعریف کردن و هر نویسنده جوانی رو به جرم اینکه کمتر از مثلا پونصد تا از آثار درخشان! ادبیات کلاسیک و معاصر رو خونده متهم به بی تجربگی میکنن دچار تشابه سلیقه شدن ، انجام میشه منتظر هیچ شاهکاری نمیشه بود. و با توجه به این نکته که این شاهکارها هستن که به صورت یک ضربه رو به جلو باعث پیشرفت میشوند در مورد پیشرفت هم ایضا.مثلا شما تصور کنید هدایت در چه فضایی از ادبیات داستانهاشو نوشته.اگه میخواست اونموقع برای جلب نظر فضای ادبی روز قلم بزنه عمرا بوف کور و ... به وجود میومد.همینطور هم در ادبیات فرانسه.بیچاره ها باباشون در اومد تا از شر کلاسیسیسم و وحدت زمان و مکان و ... خلاص بشن.تازه شانس آوردن انقلاب شد و گرنه متنفذین متصل به دربار آکادمی نمیدونم چیچی فرانسه حتما میفرستادنشون باستیل تا یه مدت آب خنک بخورن. 
البته اینم بگم که نو آوری در شرایط موجود به هیچ وجه یک جور فانتزی و تریپ روشنفکری نیست. یک نیاز است.یک خون تازه است برای ادبیاتی که پر فروشترین آثارش به زور به چاپ دوم میرسند آنهم با تیراژ زیر ۵۰۰۰ تا. میدونین ۵۰۰۰ جلد کتاب یعنی چی؟ یعنی برای هر صد هزار نفر هفت تا کتاب.یا مثلا شما خودتون اگه خاطرات مسافرت شمالتون رو بنویسید و با تیراژ ۲۰۰۰ یا بهتر بگم ۲۲۰۰ نسخه در قطع رقعی چاپ کنید با احتساب ده پونزده نفری که تو اون مسافرت بودن و اینکه هر کس حد اقل صد تا دوست و فامیل و آشنا و دوست دختر و نامزد و زن و بچه ! داشته باشه که داره ، ۱۵۰۰ تاش سه سوته فروش میره! میگین نداره، حساب کنین اگه بخواین عروسی کنین چند نفر رو باید دعوت کنین تا بفهمین که داره!
حالا هی با افتخار بگین سایه گلشیری رو سر ادبیات ماست.بیخود میگن ایران کشور گرمسیریه و آفتاب زیاد میخوره تو کله ملت . این سایه ها ما رو بیچاره کرده.

به علت خرابی سیستم پیغام بلاگ اسکای برای گذاشتن نظراتتون لطفا اینجا رو کلیک کنین.

گزارش تعطیلات

۱-هر چند اینکه یک نفر اوقات فراغتش (یا شاید فرافت) رو چه جوری بگذرونه یه مسئله کاملا شخصیه ولی به استحضارتون میرسونم که به دلیل متوقف شدن خودروی اینجانبان در پارکینگ راهنمایی و رانندگی تهران بزرگ از میان برنامه های مذکور در مطلب قبلی فقط تونستیم به زور به جلسه نقد ادبی یا به قول منیرو روانی پور گروه کولیها و کوه نوردی و البته به لطف خانم لوبیا پلو ظهر جمعه برسیم.البته زیاد هم بد نشد چون یه ده بیست ساعتی خوابیدم. قسمته دیگه کاریش نمیشه کرد!
این جلسه نقد ادبی یا گروه کولیها هم داره جون میگیره .هر دفعه استقبال بهتری میشه و افراد بیشتری میان. من هم داره یواش یواش روم باز میشه و احساس صمیمی تری پیدا میکنم.جلسه اول که یادتون هست (ر.ک به مطلب ۲۴ خرداد همین وبلاگ)
برنامه بعدی در محل نشر ثالث واقع در خیابان کریم خان برگزار خواهد شد. هر کی دوست داره میتونه بیاد و هر کی رو هم دلش میخاد میتونه بیاره . فقط اگه چیزی داره که میخاد بخونه تنش رو چرب کنه !
جمعه صبح هم جاتون خالی رفتم درکه.ساعت شیش صبح.تا پلنگ چال رفتم بالا.عجب حالی داد. پایه باشین یه برنامه دسته جمعی میذاریم.

۲- مدتیه که این وبلاگ ها جفتک چارگوش در میارن. من پارسال یه وبلاگ تو پرشین بلاگ داشتم که بنا به دلایلی نیمه تعطیل شد و اومدم بلاگ اسکای. ولی از اونجا به عنوان خانه ییلاقی استفاده میکردم. فعلا تا موقعیکه بلاگ اسکای کامنت ها و آرشیو ش رو درست کنه مطالبم رو در هر دوجا می نویسم.اگه دلتون خواست میتونین یه سری هم به خانه ییلاقی؛ بزنین و کامنت بذارین.
اگر هم خواستید با توجه به همین مطلب میتونین برای نوشتن نظراتتون اینجا رو هم کلیک کنین!