کاش شما هم بودید و می دیدید که یه نفر چطور میتونه تو نیم ساعت از این رو به اون رو بشه. از یه لبخند تا بناگوش باز تا نم بغضی که خیلی راحت میشه ببینیش هرچقدر هم که طرف از جونش مایه بذاره که کسی نفهمه.
وقتی منیرو بهشون گفت داستانتون برای مجموعه داستان کولیها انتخاب شده ،باور کنید راست میگم شاید چند سال بود خوشحالی یه نفر رو اینجوری ندیده بودم.شاید هم ایراد از منه که زل میزنم تو چشمای مردم . یه خانمی به نام مهناز داستانی خوند به نام حیدر و یه اقایی که متاسفانه اسمش یادم نیست داستانی رو به نام مراد دهنده. سر دومی که من اگه یه کم شل میدادم اشکم قلپی میزد بیرون.از هر دوتا خوشم اومد.البته شاید من دلم نخاد اینجوری بنویسم ولی اونا دلشون خواسته بود و نوشته بودن. شاید هم به همین خاطر لیلی فرهاد پور بهم گفت که خیلی مثبتم. خنده ام گرفت.من مثبتم؟ بعیده. ولی اگه اظهار نظر مثبتی کردم به خاطر اینه که چیزی تو چنته ام نیست. هر چی فکر کردم آیا واقعا من میتونم مثل این دوتا بنویسم یا نه، دیدم هیچ معلوم نیست.شاید بد نباشه هر کی خواست راجع به نوشته کس دیگه نظر بده نوشته خودشو مثل من بگیره تو دستش .
ایندفعه از همیشه شلوغتر بود .شاید قضیه جایزه کار خودشو کرده باشه.به هر حال شاید بشه اینو به فال نیک گرفت!
اظهار نظرات که شروع میشد یواش یواش اون لبخند تا بنا گوش باز محو میشد و به جاش یه چیز خیلی بد که حتی من پررو دلم نمیخواست تماشا کنم پیدا میشد.
اونکه از همه توپ! تر بود میگفت از نظر کرونولوژیک ایراد داره. کتابش هم دستش بود.نقد نمیدونم چی چی گلشیری.خیلی های دیگه هم خوششون نیومد.ولی هیچ کس نمیگفت من خوشم نیومد.میگفت خوب نیست.فکر کنم بین این دوتا خیلی فرق باشه.
یه پسر لباس سفید دور ما هی میچرخید . دوروبر ۱۸ سالش بود..وقتی منیرو بهش گفت تو هم نظرتو راجع به داستانی که خونده شد بگو، گفت ببخشید من نویسنده نیستم من مردمم!! آخر سرهم پول میز ها رو حساب کرد و رفت.
موقعیکه همه صحبت میکردن همه اش تو این فکر بودم که داستان خودمو طوری اصلاح کنم که نشه این ایرادارو ازش گرفت.
ولی آخرش تو ماشین به خودم گفتم پسر یادت نره دنبال چی بودی.یادت نره برای چی میای تو این جلسات .اصلا یادت نره که برای چی و کی میخای بنویسی.برای مردم یا برای منیرو! *
* منیرو در این نوشته یک اسم عام است!
ای کوروش کبیر!
آسوده بخواب که زمان خسبیدن فرا آمد.
و ای انوشیروان دادگر!
زنجیر دادخواهی ببر که داد ها همه خواسته شد.
بابک خرمدین!
از قلعه فرود آی که قلعه ستم فرو سوخت.
ای ابو مسلم !
رخت سیاه از تن بکن که سیاهی از آسمان این خاک رخت بر بست.
و ای ابوالقاسم فردوسی!
رستم را بگو که زین پس بیاساید که دیو سپید سر به خاک سایید.
جلال الدین خوارزمشاه!
سلاح زمین بگذار که مغولان در غل و زنجیر شدند.
.
.
.
امیر کبیر!
دست از سیاست بشوی که اجنبی و فرنگی در میزان عدل الهی سیاست شدند.
مصدق
برخیز و بنگر که چگونه تلالو طلای سیاهی که حرمت کردی خاک وطن را روشن کرد.
قلم به دستها
قلم بر زمین بگذارید که گاه عیش و عشرت فرا رسید.
قلم بر زمین گذاشته ها
قلم بر گیرید که زمان ترانه سرودن آمد
دانشجویان دربند - هم میهنان غیور- روشنفکران گرامی
تلاشها و مبارزات شما علی الخصوص در جریان شلوغی های اخیر سر انجام به ثمر نشست و دولت خدمتگذار صدای ملت را شنید .زمین نفس کشید و آنچه رو یید گندم شد. گندم آرد شد و آرد نان شد و
نان بربری ارزان شد.
؛؛ بدینوسیله به اطلاع ملت شریف ایران میرساند که من بعد هر قرص نان بربری معمولی به قیمت ۳۵۰ ریال در خبازیهای سراسر کشور قابل عرضه می باشد؛؛
به همین مناسبت انجمن ساکنان نواحی شمال غربی کشور مقیم مرکز طی اطلاعیه ای ضمن تبریک این اتفاق میمون مراسمی به صرف بربری و انواع اطعمه و اشربه مجاز از قبیل دوغ و پپسی برگزار خواهد کرد.
جامعه فعالان سیاسی کشور طی اطلاعیه های جداگانه تعطیلی دفاتر خود در داخل و خارج را اعلام کرده اند و گفته اند دوره عشق و حال شروع شده.
بیوت .... و .... دامت ...کماکان ضمن تاکید بر... خوک... صیغه... فرمایشات ...حیض ... ذمی... باطل... فی نفسه... ... .
(این خبر به علت خرابی دستگاه ف.. ناقص به دست ما رسیده)
حزب منحله توده نیز از تمام رفقا خواسته تا سبیل هایشان را بتراشند و زین پس بدون کلاه بره در مجامع عمومی حضور به هم رسانند.
کلیه ستون های سیاسی و اجتماعی روزنامه ها بسته شده و به جای آن ستون های ورزشی و حوادث گذاشته خواهد شد.
گروه کولیها هم ضمن عرض تبریک برنامه قصه خوانی را تعطیل کرده و طبق اطلاعات واصله قرار شده خود آقا رضا بشینه پشت رل و ما هم بیریزیم تو کانتین و یه هفته بریم بلغار!
۱-هر چند اینکه یک نفر اوقات فراغتش (یا شاید فرافت) رو چه جوری بگذرونه یه مسئله کاملا شخصیه ولی به استحضارتون میرسونم که به دلیل متوقف شدن خودروی اینجانبان در پارکینگ راهنمایی و رانندگی تهران بزرگ از میان برنامه های مذکور در مطلب قبلی فقط تونستیم به زور به جلسه نقد ادبی یا به قول منیرو روانی پور گروه کولیها و کوه نوردی و البته به لطف خانم لوبیا پلو ظهر جمعه برسیم.البته زیاد هم بد نشد چون یه ده بیست ساعتی خوابیدم. قسمته دیگه کاریش نمیشه کرد!
این جلسه نقد ادبی یا گروه کولیها هم داره جون میگیره .هر دفعه استقبال بهتری میشه و افراد بیشتری میان. من هم داره یواش یواش روم باز میشه و احساس صمیمی تری پیدا میکنم.جلسه اول که یادتون هست (ر.ک به مطلب ۲۴ خرداد همین وبلاگ)
برنامه بعدی در محل نشر ثالث واقع در خیابان کریم خان برگزار خواهد شد. هر کی دوست داره میتونه بیاد و هر کی رو هم دلش میخاد میتونه بیاره . فقط اگه چیزی داره که میخاد بخونه تنش رو چرب کنه !
جمعه صبح هم جاتون خالی رفتم درکه.ساعت شیش صبح.تا پلنگ چال رفتم بالا.عجب حالی داد. پایه باشین یه برنامه دسته جمعی میذاریم.
۲- مدتیه که این وبلاگ ها جفتک چارگوش در میارن. من پارسال یه وبلاگ تو پرشین بلاگ داشتم که بنا به دلایلی نیمه تعطیل شد و اومدم بلاگ اسکای. ولی از اونجا به عنوان خانه ییلاقی استفاده میکردم. فعلا تا موقعیکه بلاگ اسکای کامنت ها و آرشیو ش رو درست کنه مطالبم رو در هر دوجا می نویسم.اگه دلتون خواست میتونین یه سری هم به خانه ییلاقی؛ بزنین و کامنت بذارین.
اگر هم خواستید با توجه به همین مطلب میتونین برای نوشتن نظراتتون اینجا رو هم کلیک کنین!