همینطوری واسه اینکه یه چیزی نوشته باشم

تازه میخواستیم یه نفس راحت بکشیم که نمایشگاه شروع شد. یعنی از فردا شروع میشه. از صبح تا شب بدو بدو.

اوضاع کافه هم بد نیست. هر شب یه ده پونزده نفری میان. در سدد( یا صدد) ردیف کردن برنامه جلسه آشنایی با وبلاگ نویسی هستیم. ایشالا تو هفته آینده اولیش برگزار میشه. یه برنامه توپ دیگه هم داریم که تا وقتی قطعی نشده فاش نمیکنیم. اونم مال هفته بعدیه.

دیشب بالاخره مازیار سایت رو یه اپدیت مختصری کرد.

بچه ها لطف کرده بودن یه نظراتی گذاشته بودن. بعضیاش صحنه داشت!! ولی من هیچکدومو حذف نکردم.یادگاری خوبیه. فقط من نفهمیدم اون بابا آمار .... مارو از کجا داره که میدونه داره فسیل میشه!!
بالاخره هر کی یه جوری حرف میزنه. مهم حرف زدنه .سبک و سیاقش مال خود آدماست. به خودشون مربوطه. ما خوشبختانه قاضی نیستیم.

خودم هم خوشم نمیاد فقط در مورد کافه بنویسم. ولی انگار نمیشه. با فکرش میخوابم و بیدار میشم. این کافه باید توپ بشه.

قضیه داستان نویسی در وبلاگ هم یه معضلیه. بعضیا میگن وبلاگ باید کوتاه باشه. یه جورایی درسته.چون من خودم هم مطالب طولانی رو نمیخونم. ولی به هر حال قانون که نداره. از ده نفر یه نفر هم که بخونه خوبه. برای همین ورژن اول داستان تهران ۲۵۳۵ رو گذاشتم تو وبلاگ. هر کی بیکار بود و حال داشت بخونه و نظرش رو بگه تا ایشالا درستش کنم و یه چیز خوب از توش در بیاد.

دیگه ... همین. 
زت زیاد.

معرکه بود . معرکه!!

پسر چه معرکه ای بود دیشب!!

خود خدا هم کفش بریده بود.
سابقه نداشته تا حالا اینهمه وبلاگ نویس اونم خوشتیپ باهم یه جا جمع شن.
 نمیدونم از کجاش براتون بگم؟
مریم سپاسی میگفت امشب برای شما مثل شب عروسی میمونه. یه جورایی راست میگفت. آخر شب که همه رفتن کم مونده بود من برقصم. میگفت گل گاوزبون هم سرو کنید.
شهاب مباشری با سایت فروغ از اولین نفرها بود.و خیلی فعال . تقریبا با همه خوش و بش می کرد و آدرس رد و بدل.( فعل به قرینه حذف شده)
مهساااااااا  همیشه بهار همیشه لبخند میزد. وقتی میخواست آدرسشو بنویسه یه کم خجالت کشید . نمیدونم برای چی.
جنسیت گمشده و ایران دخت هم کم فعال نبودن. به قول خودش می گفت از فضولی مردم از بس فکر کردم کی میتونه کی باشه.
با اقلیم عشق قرار شد یه جلسه بذاریم و در مورد عشق صحبت کنیم. هر چند تو این دوره و زمونه عشق مال بچه گربه است ولی فکر کنم بچه گربه ها خیلی از این جلسه استقبال کنن.
گروه پدر خونده و پدر خوانده و برزخی و عاشقانه ها همدیگه رو پیدا کرده بودنو دل و قلوه داد و ستد می کردن.
از برو بچه های گروه کولیها فرشته و حامد اومده بودن. جای عروس و داماد خالی بود. ولی عذرشون موجه بود! حساب پدرام هم باشه برای بعد.
حسین اومده بود. قرار بود مخشو بزنم که وبلاگ نویسی رو ول نکنه. نمیدونم مخش خورد یا نه. بعدا ازش میپرسم.
رامین به عنوان برنده مسابقه اومده بود. بدقولی بچه های پرشین بلاگ باعث شد که شرمنده اش بشیم. ولی رامین جان جایزه ات سرجاشه.
آخراش که یه خورده خلوت تر شد با بعضیا یه گپ مختصری زدیم. آیدا و مونا از اون دو قلوهای به هم چسبیده با مزه ان.
نگار هم با خیلی ها آدرس رد و بد کرد.وبلاگشو ببینید . شعرهای قشنگی داره.
باید یه روز کامل وقت بذارم تا این همه وبلاگو ببینم.
هخامنش،  رابینسون، لورکا،کویر، روسو ، دل نغمه ،کارنگ و کتی هم آدرسشون تو جیبمه. 
خیلی های دیگه (حدودا صد نفر )هم بودن که امروز فردا تو سایت کافه بلاگ اسم و لینکشونو میذاریم.
آها! آبکش هم طی یک حرکت نمادین یک آبکش با پیک فرستاده بود. مطلب قشنگی هم راجع به این موضوع نوشته حتما یه سری بزنید. نمیدونم پرتغال سوتی کدوممون بوده!!
یه عالمه پیشنهادهای باحال شد. هر کدومش یه دنیا است. سر فرصت همه رو بررسی می میکنیم و اگه زورمون برسه اجرا.
خلاصه نمیدونی چه غوغایی بود. هر کی نیومد رفت تو پاچه اش. ولی عیب نداره کافه بلاگ تازه شروع شده. 
یه چیز دیگه!
هر کی راجع به برنامه دیشب چیزی تو وبلاگش نوشته حتما بگه که تو قسمت اخبار سایت بنویسیم. عکس ها هم به زودی تو سایت قابل رویت خواهند بود.

در پایان هم به عنوان هدیه و هم برای اینکه وبلاگ داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور به عنوان تریبون کافه بلاگ نباشه جدید ترین داستانم رو پابلیش میکنم و تقدیم میکنم به همه برو بچ باحال کافه. ۴۵ میلی متر پایین تر میتونید بخونیدش.
 

باز هم کافه بلاگ


این روز ها همه چیز تحت تاثیر راه اندازی کافه است. من و مازیار وهومن و سروناز و ساحل بلا نسبت شما ها مثل خر داریم سگ دو میزنیم. برای همین مطلب پطلب فعلا تعطیله.
دیشب یه سری بر و بچ اومده بودن. همه بریده بودن. راستش خودم هم بریدم. عجب کافه ای شده این کافه بلاگ.
امروز برای یک سری از دوستان شخصا کامنت گذاشتم و برای یکشنبه دعوتشون کردم. مراسم افتتاحیه. البته فکر بد نکنید. قرار نیست سخنرانی و روبان بری داشته باشیم. فقط میخایم بچه ها و البته بعضی از بزرگترا بیان و اونجا رو ببینن و یه قهوه مجانی بخورن و اگه خوششون اومد بازم بیان.
اینم بگم که اگه به علت کمبود وقت نشد بعضی هارو شخصا دعوت کنم باید ببخشن و به استناد همین مطلب میتونن تشریف بیارن و مطمئن باشن که ما خوشحال میشیم.

من که تو بچه ها از همه مثبت تر بودم و معتقد به این که با هزینه کم هم میشه یه دیزاین قشنگ در اورد فکر نمیکردم اینقدر خوشگل بشه.ایشالا میاید و می بینید.
البته ازقدیم گفتن عروس تعریفی گوزو از آب در میاد. برای همین زیاد هم توقعتونو بالا نبرید.چون:
کافه بلاگ یک کافی شاپ است مثل همه کافی شاپ های دیگر با چند تا میزو یک کانتر .همین!!

از پنجره کافه بلاگ


خستگی و پنجره ای رو به خیابان.

باز هم نگاه جستجو گر در میان رفت و آمد مردم و ماشینها می کاود و هر جنبنده ای را در گذشته- حال و آینده اش به تصویر می کشد.

از کجا آمده اند و اینجا چه می خواهند.

من چه میخواهم؟

اصلا چقدر اهمیت دارد که از چه پیشینه تاریخی و وراثتی برخواسته باشند. در نگاه اول هیچ تفاوتی میان آنها و من نیست.

پسر ها و دختر ها همه خوشگل شده اند.حتی زیبایی ها هم مثل هم است. شاید پیش تر ها اینطور نبود. یا شاید  نگاه عاشق معشوق را متمایز می بیند.
 

وقتی خسته ای از همه تکرار ها به دنبال یک وجود تازه و رسته از تکرار می گردی.اما هرچه میکنی برای هیچ چیز نمیتوانی نقطه تمایزی بیابی که به واسطه آن موجودی را برتری ببخشی و در مقامی فوق دیگران بپرستی.و امان از این درد کهنه پرستش.

پراید – پژو- بنز و زنی که دیروز دیدم که او هم مانتوی سفید پوشیده بود و لب جوی همین خیابان چرت میزد و چند دقیقه بعد یک زن مهربان ویک عمله حشری  ساندیس و آب میوه را به زور بر لبان کبودش می گذاشتند.

همه گرسنه ایم و تشنه. همه به هم نگاه می کنیم و نمیدانیم چه چیز را در وجود یکدیگر جستجو می کنیم. آیا چیزی بیش از نیاز غریزی به زندگی اجتماعی ؟

چه وحدت مطلقی در این جماعت موج میزند که نمیتوانم هیچ کدام را برتر از دیگران بدانم. آیا وجود یک نیاز مشترک است که ما را همانند می کند؟

 

نمیدانم این فلسفه بافیها و این نوع نگاه ناشی از چیست؟ آیا این هم از موالید آمیزش اجباری ماتریالیسم غربی و عرفان شرقی است؟ که حتی مطمئن نیستم نه من و هیچ کدام دیگر از اینها که این پایین راه میروند هیچ کدام رادرست فهمیده باشیم.

اما هر چه هست این دوگانگی کم کم به دور افتاده ترین زوایای شخصیتمان رسوخ کرده  و در برزخی میان آنچه هستیم و آنچه میخواهیم باشیم گرفتارمان ساخته .

آه  پدر و مادر عزیز! ترس از آینده میراث شماست. چه کنم با این ترسی که هرلحظه بالا میزند و نمیگذارد یک آن به آنی که در آنم گره بخورم و تب و تابش را مشتاقانه تاب بیاورم .

کاش میشد یک شبه بزرگ شد و مانده عمر را کوچک زندگی کرد.

کاش میشد یک روزهمین واژه  ایکاش را در فضای مابین زمین گذشته و آسمان آینده دفن کرد .


کاش همین زمین برای من کافی بود.   

سفرنامه

ساعت ۴و۳۸ دقیقه صبح جمعه. اول جاده چالوس:

- بابک عین حاج بابا وقتی حب می کرد چرتک مرغی میزنه.
- من که بیدارم . شما ها مستین حالیتون نیست. دکتر این آهنگ sexy lady آهنگ توه ها. دوستش داری؟
-آره دوستشون دارم.همه دخترای دنیارو. همه رو باهم میخام.آخ جنیفر لوپز ، کاترین زتا جونز، سی بل جان! واقعا معذرت میخام نمیتونم هیچ کدومتونو ترجیح بدم . می فهمین؟!

ساعت ۵و ۲۴ دقیقه:
-مازیار این آر-دی طوسیه خیلی ویراژ میده .انش کن!
- یه دقیقه صبر کن میرفستمش تو باقالیا.
- ایول ان شد .ان شد....
-مواظب باش اتوبوس! اااا داره میاد .نرو .
- ده لامسب!
- ایول ان شدیم. ان شدیم....!
 
ساعت ۶ صبح:
- بچه ها مثل اینکه ماشین خراب شد. ابن السبیل شدیم.
- نوکرتم فقط وسط جاده وانستا. بگیر بغل که اگه یه دقیقه دیگه اینجا وایسی، عند ربهم یرزقون هم میشیم.

ساعت ۹ صبح. عباس آباد:
-دکتر یه بار دیگه بگیر . من دارم از خواب و سردرد می میرم.شمال این موقع همیشه موبایلا به .... میره!
- ایول گرفت. سلام حسین. ما شمالیم .زنگ زدیم آدرس بگیریم . چی؟ کی برگشتین ؟ خیلی خوب پس اومدیم تهران یه سری بهتون میزنیم.حیف شد دلمون خیلی تنگ شده بود!

ساعت ۲ بعد از ظهر. کنار دریا:
-سروناز میذاری شوهرت بیاد بریم تو دریا چند تا پری واسمون بگیره ؟
بابک: من که بدم نمیاد ولی قلاب پری گیری رو نیاوردم!
سروناز: اختیار دارید قربان. شما قلاب پری گیریتون همیشه همراهتون هست. ایناهاش. دهنتو وا کن تا همه ببینن اون زبونتو!

ساعت ۶ بعد از ظهر. جاده :
-بچه ها کی بیداره. اون یارو رو می بینین بالای کوه تک وتنها داره می شاشه؟
- آره عزیزم. می بینمش اونم مثل منه. تنها در اوج!!