نقش شما در پیشرفت کشور چیست؟

مدتی پیش در یکی از شرکتهای پیمانکاری خصوصی پروژه ویژه ای طرح می شود و به تمام کارمندان اعلام می شود در صورتیکه بتوانند این پروژه را پیش از عید به اتمام برسانند پاداش قابل توجهی معادل سه برابر حقوق ماهیانه به آنان پرداخت خواهد شد.
مبلغ این پاداش برای مدیران معادل شش ماه حقوق و مزایا خواهد بود.
در کمال ناباوری این پروژه در زمان خواسته شده به اتمام می رسد و مدیر عامل شرکت در نامه ای به شرح زیر از مدیر پروژه می خواهد تا چهار نفر را که نقش مهم تری در اجرای این طرح داشته اند برای دریافت این پاداش به مدیریت اعلام کند:
جناب آقای ...
اکنون که به حول و قوه الهی و تحت لوای توجهات ولی عصر (عج)و به همت والای کارشناسان توانمند ایرانی و مدیریت نمونه جنابعالی و همچنین همکاری طرف خارجی این پروژه با موفقیت به اتمام رسیده است لطفا اسامی چهار نفر از از همکاران را برای ابراز تشکر و قدردانی به اینجانب اعلام فرمایید.
مدیر پروژه تحت تاثیر احتمالی الکل یا مواد مخدر یا جنون ادواری اسامی زیر را به مدیر عامل اعلام می کند:
۱-خانم س- م
۲-خانم ف- ه
۳-خانم ز- ع
۴- آقای م- د
مدیر عامل در ذیل نامه پاراف می کند:
جناب آقای ....
احتمالا اشتباهی در این خصوص رخ داده است. چون به غیر از ردیف شماره چهار، آقای م- د هیچ یک از اسامی اعلام شده کارمند این شرکت نمی باشند.
مدیر پروژه در نامه زیر توضیح میدهد:
احتراما به عرض می رسد:
۱- سرکار خانم س- م همسر مهندس ج مدیریت محترم کارخانه می باشند. پس از بررسیهای به عمل آمده و البته ضمن تشکر از خود آقای مهندس ج جا دارد جایزه ویژه به سرکار خانم س- م به خاطر پشتکار مثال زدنی و فشار بیش از حد تحمل ایشان به آقای مهندس ج جهت تبدیل خودروی پژو ۴۰۵ به زانتیا و تعویض سرویس مبلمان منزل در آستانه سال جدید که به ناچار باعث اقدام عاجل آقای مهندس ج برای تهیه منابع مالی مورد نیاز گردیده به ایشان اهدا گردد. 
۲- هر چند نمیتوان از نقش دانش مهندسی شخص آقای وینچنزو کارشناس مقیم طرف خارجی در اجرای به موقع تعهدات شرکت گذشت اما به نظر اینجانب جایزه ویژه باید به رفیقه ایرانی ایشان، سرکار خانم ف- ه  به خاطر فعالیتهای شبانه روزی !! و خستگی ناپذیر و ابراز محبت به سبک داغ شرقی که فراهم کننده زمینه حضور پی در پی و به موقع آقای وینچنزو در ایران می باشد تعلق گیرد. در ضمن با اینکه در مورد نیت اصلی خانم ف- ه در تلاش برای مسلمان کردن آقای وینچنزو شبهاتی وجود دارد اما حتی اگر این عمل به قصد ازدواج و گرفتن پاسپورت اسپانیایی صورت گرفته باشد باز هم از نظر اجر معنوی هم پای آزاد کردن یک برده در راه خدا بوده و تقاضا دارم ایشان برای تقدیر و تشکر سوپر ویژه به انجمن اسلامی شرکت معرفی گردند.
۳- در مورد خانم ز- ع  که ایشان همسر آقای مهندس ق مدیر شیفت شب پروژه می باشند: البته تجربیات چندین ساله آقای مهندس ق در اجرای این پروژه بی تاثیر نبوده اما باید توجه داشت اگر نق نق ها و غرغر های بی وقفه خانم ز- ع و تیم همراه شامل دو دختر خانم و یک آقا پسر ایشان وجود نداشت هرگز زمینه فرار آقای مهندس از منزل و اقامت رضایتمندانه شبانه ایشان در محل اجرای پروژه و در نتیجه نظارت دائم بر کار کارگران شیفت شب فراهم نمیگردید.
۴- با توجه به اینکه آقای م- د مدیر محترم تدارکات مجرد می باشند جایزه ایشان باید به کلیه دختر خانم های هلو و تو دل بروی موجود در شهر که موجب ایجاد حس نیازمندی شدید برای تجهیز منزل مجردی به کاناپه تختخوابشوی دو نفره، نصب وان جکوزی دار حمام و سیستم صوتی روی خودرو و خرید سومین خط موبایل در آقای م- د گردیده تعلق گیرد. اما چون متاسفانه دسترسی به دخترخانم های فوق الذکر برای اینجانب مقدور نمیباشد پیشنهاد می گردد جایزه ویژه به خود ایشان تعلق گیرد تا این مبلغ را هر طور که صلاح میدانند بین آنان تقسیم نماید.
 
                                              با تشکر
                               مدیریت پروژه پارس شمال شرقی! 

پزشکی ایده آل یا تصویر مادی بهشت در منابع اسلامی

 
تو کتاب آموزش زبان ایتالیایی یه متنی هست به نام پزشکی ایده آل. جریانش اینه که یه نفری برای دوستش که مریضه (یا حالش خوب نیست) یه نسخه می پیچه به این مضمون:
<<دوست عزیز
متاسفانه باید بهت بگم  اگه همین طور ادامه بدی بیشتر از چند ماه زنده نمی مونی. اگه میخوای حالت خوب شه باید این رژیمی رو که من بهت می گم رعایت کنی.
لطفا دیگه سبزیجات و میوه های پخته و گوشت سفید نخور! به جاش غذاهای اشتها آور بخور. اینقدر هم فقط شیر نخور. من بهت توصیه می کنم شراب و ویسکی بخوری . البته برای آدمی با وضعیت تو ویسکی بهتر از شرابه. 
بعد هم هیچ دلیلی نداره خودتو همه اش بندازی رو تخت. پاشو برو بگرد. اگه یکی دوشب هم دیر خوابیدی یا نخوابیدی عیب نداره.
در اخر بهت بگم چیزی که برای خوب شدنت خیلی ضروریه اینه: زن ، زن ، زن!>>
خط آخر درس هم احتمالا واسه اینکه جنبه بدآموزی متن رو کم کنه می پرسه به نظر شما چرا چنین درمانی امکان پذیر نیست؟
خانم ریتا که یه زن حدودا ۳۵ ساله ایتالیایی و معلم کلاس ماست یکی یکی از بچه ها همین سوال رو می پرسید که چرا چنین درمانی وجود نداره.
از ردیف اول که بیشتر دخترای بچه مثبت می شینن جوابا شروع شد.کلاس ما بیست تا دختر داره و پنج تا پسر!
 من هم تا نوبتم بشه جوابم رو به ایتالیایی آماده کردم. حتی تا یکی دو جمله از مکالمه احتمالی و لغتهایی که باید به کار می بردم رو هم از دیکشنری در آوردم و منتظر شدم نوبتم شه.
بیشتریا می گفتن مثلا چون طرف زود می میره. یا این فقط یه شوخیه. یه دختر زشت هم 
 که دانشجوی پزشکیه یه خورده وارد جزئیات شد و از اثر بد الکل روی سلامتی حرف زد. یه دختر دیگه هم که من از روز اول از قیافه اش! حدس میزدم باید باهوش باشه گفت: این متن رو باید برعکس کرد. یعنی هر چی این گفته خوبه در واقع بده. البته الان به نظرم خیلی هم جواب هوشمندانه ای نداد ولی هر چی میگفت بازم با توجه وجناتش به نظر من باهوش ترین دختر کلاسه!
یکی از پنج تا پسر کلاس هم گفت: ممکنه امکان پذیر نباشه. ولی اگه حتی درمان یه بیماری هم تو دنیا این باشه من آرزو دارم همچین بیماری ای داشته باشم. و همه خندیدن.
نوبت من شد. 
گفتم: به نظر من چنین درمانی وجود داره. ولی تو این دنیا نه. تو بهشت.
ریتا ( خانم معلم) گفت: نه ! کی گفته بهشت اینجوریه؟
گفتم: آخه بهشت ما مسلمونا با بهشت شما فرق داره. این چیزایی که این آقا به دوستش توصیه کرده تقریبا مشخصات بهشتیه که برای ما توصیف کردن. اگه یه خورده حوری هم بهش اضافه کنی که دیگه خود بهشته!
( تو پرانتز بگم فکر نکنید من همه اینا رو به ایتالیایی سلیس گفتما. یه جوری چپ و چوله منظور خودم میرسوندم. تنها لغتی که تو دیکشنری نتونستم پیدا کنم حوری بود!! که به فارسی گفتم)
بچه ها خندیدن. حداقل اونایی که تو دوتا ردیف آخر بودن. ریتا پرسید حوری چیه؟
همون پسره گفت: کاترین زتا جونز!
ریتا فهمید و خندید. بعد گفت پس بهشت شما فقط مال مرداست.
یه دختر شیطون که ردیف آخر می شینه و اونم وضعیت هوشیش به نسبت خوبه !! به فارسی گفت: نه خانم بهشت براد پیت هم داره!
ریتام خندید و به فارسی لهجه دارش گفت پس به من بگید چه جوری باید مسلمون شد!
یه پسر دیگه که کنار من میشینه و در حالت عادی خیلی کم حرف میزنه یواش گفت:پس باید یه برنامه بذاریم ریتا رو به دین مبین اسلام دعوت کنیم! با اینکه یواش گفت ولی بازم چند نفر تو دوتا ردیف آخر خندیدن.( البته بگم که من نخندیدم!)
ریتا پرسید چی گفت که شما خندیدین؟
من مثلا ! اومدم بحث رو عوض کنم گفتم: خانم میگه تازه یه دونه حوری ام نداره. به هر کی صد تا حوری میرسه.
پسره ام گفت: یهو بگو بهشت جنده خونه است خودتو راحت کن دیگه!
که دیگه غیر از دو سه نفر هیچ کس نخندید و ریتا با لبخند گفت: خیلی خب تمرین بعدی!


پ.ن:
میگم ریتا که مثلا یه زن اروپایی امروزیه و نمیدونم چی چی... که اینو میگه( حالا شوخی یا جدی که البته میدونین هیچ شوخی خنده داری نیست که ریشه ای تو واقعیت نداشته باشه )پس اعراب بیابانگرد حق داشته ان اسلام رو با چنین آغوش بازی (خیلی باز!!) بپذیرن دیگه! نه؟ 
نظر شما چیه؟ 
البته لطفا نظرتون رو راجع به این جمله آخر تو دلتون بگید! 
                                           ... وصلی الله علی محمد و آله الاطهار
                                                 والسلام علی من التبع الهدی
 

به خودم...


هر بار نگاهم می کنی
جرعه ای از آن شراب بیست و چند ساله ناکجاآبادی را می ریزی توی حلق خشکم و تلخ و شیرین می سوزاند و می رود تا جایی که مستم میکند.
آن وقت است که نگاه می کنم و می بینم نه تویی بوده و نه نگاهی.
تنها من بودم. فقط من خواهم بود. 

کورمال کورمال دست میکشم روی دیوار. روی خواب فرش ابریشمی پر گل.
نیستم. نیستی.
بگو کجای خیالم سفیدی مانده که نقش تو را آنطور که میخواستم دوباره بکشم نه آنطور که بودی.  
دیگر نه به زور زاناکس چشم بر هم میگذارم و نه به ضرب سیتالوپرام چشم  میگشایم، که نمیدانم وقتی خوابم تو را می بینم یا وقتی بیدارم خودم را.

کاش یالهایم را بریزم روی داغ روی گونه ام و بتازم به جایی که اسبها را جفت جفت به گاری می بندند .
تاختن نه کار من بود نه کار تو.

                بزن بی رحم! بزن!

                         درد هیچ شلاق دیگری نمیتواند خط خون را زیر یالهایم نقش بزند.

                                    بزن روح استخوانی ام را که تا نزنی نمیروم. 

                                              نه! 
                                                                
                                                   تاختن نه کار من بود نه کار تو.

دستت ناگهان روی کیبورد می چسبد و خیره می شوی به نمای دود یا مه گرفته کوهها و چند تا کلاغ سیاه بالای سر شهر.
دیروز کسی تو را برده به جایی که صدای غولش را بریزی روی میزت و همه پروژه هایی که به اندازه تمام تصمیم هایت ناتمام مانده.
سوز سرما از درز پنجره می زند تو و تمام اجزاء روحت را می لرزاند.
خاتمی دیروز اعلام کرد که تلاشهایش برای آزادی وبلاگ نویسان به جایی نرسیده.
اورکات را بسته اند. دیگر نمی توانی صبح به صبح حداقل لبخند سه در چهار خیلی ها را که جانشان برداشته اند و رفته اند روی صفحه مونیتورت ببینی. خیلی از وبلاگ ها را هم.
با خودت فکر میکنی بعید هم نبود. آقایان از رادیو به اینطرف همه چیز را اول حرام کرده اند.  متعصبین در خانه رادیو نمی گذاشتند. تلویزیون هم همینطور. تازه آنوقت ها زورشان نمیرسید مردم را بگیر و ببند کنند. داستان ویدئو و ماهواره هم که همین قبل تر ها بود.
حالا هم به پر و پاچه اینترنت می پیچند.
با خودت فکر میکنی چه بر سر مردم آمده بود که یادشان نبود جمهوری اسلامی کسانی را تایید می کنند که در مرامشان زنی که چهل بادمجان پوست بکند باید غسل کند یا مردی که جای زنی می نشیند که هنوز گرمای بدن او را دارد.
به خودت که می آیی سیگارت تمام شده. فیلتر را با حرص فشار می دهی توی زیر سیگاری و دوباره نگاهت را می اندازی روی کارهای نا تمام و از آنجا روی مونیتور. ادامه میدهی:

برادر گرامی جنای آقای مهندس .... مدیریت محترم عامل شرکت ....
با سلام و تحیات و عرض تسلیت به مناسبت سالروز رحلت جواد الائمه
احتراما پیرو مذاکرات انجام شده به پیوست پروفرما و مشخصات فنی دو دستگاه ماشین ...

...و سوز سرما دوباره تمام نا تمامت را می لرزاند.
 

شریعتی، سر ظفر!


همه چی از اونجا شروع شد که مهندس زمانی، این مرتیکه بساز بنداز، اون خونه قبلی رو مفت از چنگمون در آورد و این آپارتمان رو انداخت بهمون*!
خونه ما چهار طبقه داره و هر طبقه یه واحد. یه واحدم زیر زمینه که قرار بوده سونا و جکوزی بشه ولی فعلا شده یه واحد نصفه نیمه و چون جواز نداره، سند های بقیه طبقات هم گیر رفع خلافی اونجاست.
دو سه هفته بعد از اساس کشی اولین جلسه ساختمون رو به دعوت آقای حسینی همسایه طبقه اول تو خونه اونا تشکیل دادیم.اصلا برای اینکه اسامی رو غاطی نکنید و حرمت افراد هم حفظ بشه ( من چقدر با شخصیتم!!) به همسایه طبقه اول می گیم آقای
۱ و به خانمش می گیم خانم ۱. و همینطور برای بقیه. با  این حساب من و زنم می شیم آقا و خانم ۳. اقا و خانم ۱ یه دختر ۲۸ ساله هم دارن که یه مختصر زشته و اسم دختره رم میذاریم مثلا فرناز.
سلام و احوالپرسی کردیم و هر کی یه رزومه مختصر از خودش داد. به علاوه اطلاعاتی که ما خودمون تو اون مدت کوتاه به دست آورده بودیم به طور خلاصه شخصیتهای ما اینجورین:
آقای صفر ( زیرزمین) حدودا چهل سالشه. یه مغازه کوچیک طلا فروشی داره و بعدا فهمیدیم گویا بچه دار هم نمیشن. صبح روزای تعطیل معلم سنتور داره و شبش تریاک میکشه. خانم صفر بیشتر تو کار ترشی و مرباست و تقریبا همه مصرف اینجور چیزای مارو تامین میکنه.
آقای ۱ هم بازنشسته ارتشه و فعلا تو یه شرکت خصوصی کار میکنه. صبح روزهای تعطیل میره ورزش باستانی و عصرش هم با کولر و موتور خونه و دو سه تا گلدون تو راه پله ها ور میره.
خانم ۱ صبح ها ساعت ۷ پیاز داغ درست میکنه و بعدش دنبال تهیه جهاز برای فرنازه. روزهای  تعطیل ساعت ۸ پیازداغ درست میکنه و بقیه روز استراحت میکنه.
آقای دو یه مرد مجرده. حدودا
۳۵ سالشه و خودش میگه تو خونه E-bussiness (تجارت الکترونیک) می کنه. بیشتر تو خونه است به جز مواردی که با ماشینش که یه پژو ۴۰۵ مشکی رینگ اسپرته میره بیرون. روز تعطیلش با روزای عادی فرقی نداره. میگه ۱۵ سال انگلیس بوده و بعدا فهمیدیم از زنش جدا شده .  یه مامان داره و یه بچه مدرسه ای که بعضی وقتا میان بهش سر میزنن.
آقا و خانم
۳ هم که ماییم. من از ۱۰ صبح تا شب جون میکنم و خانم ۳ از ۷ صبح تو اداره اشون جدول حل میکنه و کتابهای زویا پیرزاد و گلی ترقی میخونه. روزهای تعطیلم من بیشتر وقتا خوابم و خانم ۳  یه دستی به سر و گوش خونه میکشه، لباسهای یه هفته رو میندازه تو ماشین رختشویی، نهار درست میکنه، خرید میکنه، ماشینو می بره سرویس، دیش ماهواره رو تنظیم میکنه، اگه شیری چکه کنه واشرش رو عوض میکنه و این جور کارا.
طبقه چهارم هم یه آقا و خانم نسبتا جوون با یه دختر کوچولوی بامزه ان. من اسم بچه هه رو گذاشتم فندق. آقای ۴ تو مرکز تحقیقات یه شرکت خودرو سازی بزرگ کار میکنه که باز برای حفظ حرمت افراد شما فرض کنید شرکته بی ام و است نه ایران خودرو. روزهای تعطیل یا مهمون دارن یا میرن مهمونی. خانم ۴ که به چشم خواهری بر و رویی ام داره صبح ها میره کلاس رقص و عصر ها کلاس زبان. روزهای تعطیلم همونطور که گفتم با آقا و فندق مهمون بازی میکنن.
خلاصه تو جلسه ساختمان یه چایی خوردیم و همه به نوبت از اینکه همچین همسایه های خوبی گیرشون اومده به شدت اظهار خوشوقتی کردن. آقای
۱ هم شد مدیر ساختمان.
زندگی تو خونه جدید به خوبی و خوشی شروع شد. یه دوسه ماهی گذشت تا فک و فامیل و دوست و آشنا یکی یکی اومدن یه عصرانه ای شامی چیزی خوردن و رفتن و چیزی که برای ما باقی موند چهل پنجاه تا ظرف چینی سبد دار بود. حداقل بیست تاش هم عین هم بود. که ما ده تاشو نصف قیمت دادیم به یه مغازه دار آشنا و ده تاشم گذاشتیم که هر کی خونه خرید براش ببریم و انتقاممونو بگیریم.
با گذشت زمان حوادث غیر مترقبه ای می افتاد که برخی حقایق رو بر ما روشن می کرد. مثلا هنوز دو ماه نگذشته چاه خونه پر شد و فاضلاب زد تو خونه آقای صفر و همه ترشیهایی رو که چیده بود جلوی خونه اش آغشته به گه شد. از بدشانسی در چاه هم تو انباری ما بود و انباری ما به همراه اون ده تا ظرف چینی سبد دار ویران شد. چاه رو خالی کردیم ولی دوباره سه روز بعد پر شد. یک ماه هر روز چاه رو خالی میکردیم تا بالاخره با هوشیاری خانم
۱ مشکل حل شد. قضیه این بود که آقای ۲ در واقع E-business نمیکرد. بلکه تو حموم مجسمه گچی درست می کرد و می فروخت. به علاوه اینکه وسواس هم داشت و به گفته خودش روزی حداقل پنج بار حموم میکرد. یه بار خانم ۱ که به اون مشکوک شده بوده دنبالش میره و کیسه زباله اش رو باز میکنه و می بینه توش پر خورده گچه. هر چی ام ما از تو چاه در میاوردیم گچ بود.
خلاصه آقای
۲ مجبور شد کارشو عوض کنه ولی آتش اختلاف بین طبقه ۱ و ۲ شعله ور شد.
شغل جدید آقای
۲ رایت کردن سی دی به صورت انبوه بود. صبح به صبح هم یه موتوری میومد یه کیف پر از سی دی ازش میگرفت و می برد. از صبح تا شب هم صدای موزیک بسیار بلند از خونه اش میزد بیرون. تنها کسایی که روزا خونه بودن خانم صفر، خانم ۴، خانم ۱ و فرناز بودن که نه تنها هیچ اعتراضی نمیکردن بلکه به نظر راضی هم میومدن. در واقع خانم ۴ با آقای ۲ رابطه بسیار حسنه ای پیدا کرده بودن و نصف فروش آقای ۲ از طریق خانم ۴ تو باشگاه و استخر و کلاسهایی که میرفت بود. فرناز دختر آقای ۱ هم مشتری پر و پا قرص آقای ۲ بود. بیشتر وقتا هم با هم از طریق صدای ضبطشون پیغام میفرستادن. یعنی خانم چهار یا فرناز یه موزیکی رو پخش میکردن. می گم پخش میکردن یعنی همه کوچه می شنیدن از بس صداشو زیاد می کردن و آقای ۲ هم با یه موزیک دیگه بهشون جواب میداد. اشتباهی ام که من کردم این بود که چند بار به عادت روزگار جوونی نوار گذاشتم و صداشو زیاد کردم و باهاش خوندم. این بود که نمیتونستم هیچ اعتراضی بکنم. این کار هم هیچ محدودیت زمانی نداشت به غیر از اینکه آقای ۴ یا آقای ۱ خونه باشن. یعنی از ۸ صبح تا ۱۰ شب صدای انواع موزیک های ایرانی، هندی- قبرسی، تکنو، هیپ هاپ، خشایار اعتمادی، بتهوون و غیره تو خونه ما میومد. به نظرم سیستم صوتیشون هم خیلی قوی بود چون بعضی وقتا صدایی که از بیرون میومد نمیذاشت ما صدای ضبط خودمونو بشنویم. 
 البته من خدای نکرده نسبت به روابط آقای
۲ با خانم ۴ و فرناز هیچ شک و شبهه ای ندارما. چون میدونین که اینجور مواقع برای اینکه کسی رو متهم کنی حتما باید سر بزنگاه یه نخ از بینشون رد کنی و اگه نخه گیر کرد تازه باید چهار نفر مرد یا هشت نفر زن شهادت بدن که گیر کرده که خب من خودم به عینه چنین چیزی رو ندیدم.
القصه این ماجرا ادامه پیدا کرد تا این که یه شب صدای داد و بیداد و فحش خواهر و مادر پیچید تو راهرو. زنم خونه نبود. من پریدم بیرون و دیدم آقای
۲ با آقای ۱ که مدیر ساختمان هم بود دست به یقه شدن و دارن همدیگه رو میزنن. خانم صفر لچک به سر سرشو از پاگرد راه پله خم کرده بود و نگاه میکرد. آقای صفر هم کتشو انداخته بود رو دوشش و میخواست جداشون کنه. منم کمک کردم هر کدوم رو کشیدیم یه ور و پرسیدیم که بابا چی شده و جریان چیه و اینا.
آقای
۱ رگهای گردنش زده بود بیرون و هی میگفت: مرتیکه بی ناموس! تو این خونه زن و بچه هست. هر شب دست یکی رو میگیره راست راست میاره تو خونه. شما ها بالایین نمی بینین. 
آقای
۲ هم میگفت: اینا همه اش بهانه است. اینا میخوان تاپاله** اشونو بندازن به من! اما نمیدونین من تیز تر از این حرفام. که من نفهمیدم منظورش چیه.
صدای جیغ و داد فرناز و خانم
۱ هم از توی خونه اشون میومد.
خانم
۴ هم لخت و پتی اومده بود تو راهرو و نگاه میکرد که آقای ۴ از راه رسید و به زور بردش تو خونه. ما آقای ۲ رو کردیم تو خونه اش و آقای ۴هم آقای ۱ رو برد تو خونه و خودشم رفت تو خونه اونا و غائله خوابید.
چند روز بعد آقای
۲ خونه رو خالی کرد و رفت.  نمیدونم چی شد ولی دو سه بار دیدم که آقای ۴ و آقای ۱ دارن با هم دم در حرف از شکایت و این چیزا میزنن.
خلاصه یک ماهی میشه که ما تونستیم یه خواب راحت بکنیم. نه چاه پر میشه. نه صدای نوار میاد. حتی گروپ گروپ تمرین رقص خانم
۴ هم کم شده.
دیشب با زنم نشسته بودیم و داشتیم خدا رو شکر میکردیم که اوضاع خونه بهتر شده.من گفتم خوب شد این آقای 
۲ شرش کم شد. فقط حیف شد. قرار بود یه سری کامل داریوش برای من بزنه. بعد جریان اون شب رو که دعوا شد واسه اش تعریف کردم و گفتم که نفهمیدم منظور آقای ۲ از اینکه تاپاله** اشونو میخوان بندازن به من چیه؟
زنم از خنده ریسه رفت و داشت می گفت منظورش از تاپاله فرناز بوده ! که زنگ خونه امونو زدن. از تو چشمی نگاه کردم. خانم
۴  بود. زنم در رو باز کرد. سلام علیک کردن و زنم گفت: چقدر های لایت موهاتون خوب شده. اونم گفت ایندفعه رفته یه آرایشگاه دیگه که هم کارش بهتره و هم چون هنوز معروف نشده ارزون میگیره. بعد خانم ۴ دو تا سی دی داد بهش و گفت: اینا یکیش محمد و حبیبه ، یکشیم مریم دی جی! همونه که سفارش داده بودین! سی بل جان جدید هم تا یکی دو روز دیگه براتون میارم.

خداحافظی کردن و زنم گفت خیلی ممنون سلام برسونین.من از همون جا که نشسته بودم بلند گفتم: 

 سلام منم برسونین بگین داریوش یادش نره!

که زنم لبهاشو گاز گرفت و سریع در رو بست.
                                                                پایان


زیرنویس:
* متاسفانه این جمله سرقت ادبی شده و توسط یک کارگردان گمنام در فیلمی به نام هامون استفاده شده.
 **تاپاله: مدفوع چهارپایان که بزرگتر از گردو باشد. در صورتیکه کوچکتر از گردو و در حدود نخودفرنگی باشد به آن پشگل می گویند.