X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
جمعه 7 مرداد‌ماه سال 1384
ادامه مطلب قبلی:

به مثالهای زیر توجه کنید:
۱- شما با زیدتون که تازه هم باهاش آشنا شدید رفتید کافی شاپ. ناگهان موبایل شما زنگ میزنه. گوشی معمولیتون رو از تو کیف یا جیبتون در میارید و جواب میدید. در حالیکه مشغول صحبت هستید و یکی دوبار با حرکت چشم از طرف به خاطر طولانی شدن مکالمه معذرت خواهی میکنین طرف یه خورده اینور اونورو نگاه میکنه و موبایلشو که از قضا تازه هم خریده و احتمالا گرون هم هست در میاره و شروع میکنه به ور رفتن باهاش. تلفنو که قطع میکنید ناخودآگاه شروع میکنید به سوال کردن در مورد مدل های جدید گوشیهای نوکیا و سامسونگ. 
۲- یکی از اقوام به رحمت خدا رفته. مرحوم دارای سه فرزند دختره. صدای شیون و احتمالا نوار قرآن از خونه میزنه بیرون. فک و فامیل یکی یکی از راه میرسن و هر کی تازه میاد به مدت چند دقیقه سر و صدا بالا میگیره. خان عمو از راه میرسه و دم در فاطی ( دختر وسطیه) رو بغل میکنه و های های. زری( دختر بزرگه) هم خودشو میرسونه و میافته رو اون یکی شونه عمو. اکرم ( ته تغاری و عزیز دردونه بابا)که چند دقیقه پیش و با اومدن عمه جان غش کرده بوده یهو متوجه اوضاع میشه و از رو همون کاناپه که روش افتاده جیغ میکشه و باباشو صدا میکنه. عمو ناخودآگاه فاطی و زری رو پرت میکنه کنار و میدوه به سمت اکرم.
۳- یه نویسنده آماتور داستانش تو روزنامه شرق چاپ میشه. فرداش اول یه ایمیل به مهدی یزدانی خرم میزنه و ازش به خاطر انتخاب داستانش برای چاپ تشکر میکنه. بعد یه مطلب جدید مینویسه و بحثی رو که قبلا در مورد نیاز ما به دیدن و دیده شدن از طرف دیگران شروع کرده بوده با سه تا مثال عینی ادامه میده. شما ناخودآگاه به وسیله تلفن، اس ام اس، ایمیل یا کامنت تو وبلاگش بهش شوخی یا جدی تبریک میگین!  
۴- چهارشو شما بگید ببینم مطلبو گرفتین یا نه؟

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466000


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها