X
تبلیغات
زولا
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 1 دی‌ماه سال 1389
حس خوب امنیت

ماسک زده بودند.هر دوتاشون. بدون شک بوی خوب داخل ماشین هم مال یکیشون یا مخلوطی از عطر هر دوشون بود.  

کیفمو گرفتم تو بغلم و خودمو چسبوندم به در. اون دوتام طوری که انگار قبلا تمرین کردن جمع تر شدن و بین و من و اونها بیست سانتی فاصله افتاد.   

زن ماسک دار کنارم نگاهی به فاصله بینمون که رو صندلی عقب پرایدی که سه نفر روش نشسته ان یه کم زیاد تر از معمول بود کرد و گفت: راحت باشین! 

من یه کم باز شدم و گفتم: مرسی. من راحتم. شمام راحت باشین. هنوز ۱۰-۱۵ سانتی بینمون جا بود.  

زن کنار شیشه سرش رو کمی جلو تر آورد و نگاهم کرد. من به جلو نگاه کردم.  

چند ثانیه بعد زن کنارم دوباره گفت: آقا نگران نباشید. راحت باشید.   

این بار کامل برگشتم به طرفشون و با لبخند گفتم: نگران چی؟ آلودگی هوا؟  

زن فقط نگاهم کرد. حدس زدم احتمالا لبخندی هم پشت ماسکش زده.  

سکوت بر قرار شد و فقط گاهی زن ها پچ پچی میکردن و باز ساکت می شدن. 

کمی جلو تر راننده برای مسافری نیش ترمز کرد ولی تا مسافر به سمت ماشین اومد راه افتاد و با سرعت از جلوی پلیس پیاده ای که برای نگه داشتن ما تا وسط خیابان آمده بود رد شد و تا جایی که میشد از آیینه پشت را نگاه کرد. بعد سری تکان داد و گفت: ببین چه مصیبتی شده.  

من گفتم: پلاکت زوجه؟ 

گفت: آره لامسب. وایساده بودم میخوابوند!  

زن کنارم در تمام مدت برگشته بود و عقب را نگاه میکرد. گفت: ولی شماره رو برداشت. 

راننده گفت: بیا اینم دخل امروزمون.

برگشتن زن فاصله بینمون رو کم کرد و بوی عطرش رو زیادتر.  

من باز یه کم جمع شدم. و زن بدون اینکه فاصله اشو کم کنه نگاه تندی کرد که مطمئنم هیچ لبخندی پشتش نبود. بعد سرشو برد دم گوش دوستش و چیزی گفت. زن کنار پنجره دوباره خم شد و این بار طولانی تر وراندازم کرد.   

هر دو زن حدود چهل ساله بودن. سر و وضعشون طوری بود که میشد به عنوان یک زن در تهران هر جایی رفت و هر کاری کرد. از سر کار تو یه شرکت خصوصی تا امامزاده صالح و خرید و کافی شاپ و شاید می رفتن بچه هاشونو از مدرسه بیارن. کاملا عادی ولی در عین حال یه کم شیک.  

ترافیک ملایمی بود و هم من و هم زن ها بیشتر حواسمون به بیرون از ماشین و مغازه هایی که آرام رد میکردیم بود. بیلبورد بزرگی کنار خیابان بود با عکس پسر جوان خوش تیپی و زیرش نوشته بود: پشت هر لبخند رازی است. 

مطمئن بودم همه یا لااقل سه نفری که پشت نشسته بودیم بیلبورد رو دیدیم و خوندیم.  

نزدیک مقصد شدیم و من سعی کردم کیف پولمو از جیب عقبم درآرم که برای چند لحظه یه طرف بدنم کامل بدن زن ماسک دار رو لمس کرد. زن تکان نخورد اما وقتی کیف دستم بود و داشتم توش دنبال پونصدی می گشتم گفت: دیدی چیزی نشد!  

من خندیدم. دوست کنار پنجره اش هم خندید. از چروک شدن دور چشماش فهمیدم.

گفتم: چرا یه چیزی شد. شما دیگه نترسیدی!

زن فقط نگاه کرد.   

زن کنار شیشه دو هزار تومنی را به سمت راننده گرفت و گفت: آقا بفرمایید دو نفر. بعدشم حالا گیریم بعضیام رعایت کردن. چه فایده؟ 

چند قدمی که رفتم برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. زن کنار شیشه خم شده بود روی پنجره ماشین و بقیه پولش را می گرفت. زن کنارم به من نگاه می کرد. ماسکش را پایین کشیده بود و لبخند می زد.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466103


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها