X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1385
آکسینیا
روی همان صندلی که اول شب به آکسینیا معرفی شدم آرام گرفته بودم. زل زده بودم به همان جای سالن که با هم رقصیدیم و سیگار می کشیدم.

بیشتر مهمانها رفته بودند و سالن خلوت شده بود.حتی اگر خیلی آدم اهل تفکری هم نبودم، امشب و در این موقعیت که نه حال خانه رفتن داشتم و نه حتی اینکه از جایم تکان بخورم موارد زیادی وجود داشت که بتوانم به آن فکر کنم.
به اینکه چرا همیشه اگر مهمانی بروم و ابتدا روی یک صندلی بنشینم تا آخر شب دلم میخواهد روی همان صندلی بنشینم. یا اینکه چرا اگر هزار بار و در هزار شب در یک رستوران که ده تا دستشویی دارد به توالت بروم همان توالتی را انتخاب میکنم که بار اول و شب اول رفتم. خب این زیاد مهم نیست. اما انگشت دوم پای آکسینیا از انگشت شستش بلند تر بود. نمیدانم چرا فکر کردم نباید اینطور باشد. یعنی اگر میخواستم آکسینیا یا هر زن روس تبار دیگری را که شوهرش را رها کرده و دو سال است در تهران دنبال عشق گم شده نا مشروعش میگردد را تصور کنم هرگز انگشت شست پایش را کوتاهتر از دومی تصویر نمیکردم. خب این هم از قوانین غیر قابل تغییر دنیاست که همیشه واقعیات با رویاهای ما تفاوت دارند. البته گاهی اوقات این تفاوت ها بسیار جزیی هستند اما در عوض بعضی وقت ها جزییات بسیار مهم هستند.

دوباره سر و صدا بلند شد. دختر ها بلند بلند حرف می زدند. عجب آدم هایی هستند این زن ها! اصلا توجه نمیکنند که وقتی کسی چشم هایش را بسته اما نخوابیده، لابد دارد به چیزی فکر میکند. اگر هم بهشان بگویی دارم فکر میکنم بلافاصله می پرسند:  به چی!‌ و حتی اگر نیم ساعت برایشان توضیح بدهی باز هم تنها چیزی که برداشت میکنند این است پای زن دیگری در میان است.
شک ندارم که الان می آیند سر وقت من و می خواهند فقط برای اینکه خیالشان راحت شود که پسر ها هم کمک کرده اند  کاسه خالی سالاد را تا آشپزخانه ببرم. در حالیکه به اندازه سر سوزنی برایشان مهم نیست چرا نباید انگشت دوم پای آکسینیا از شستش کوتاهتر باشد.
-  باببببکککک پاشو اینقدر تنبلی نکن!‌
این صدای پریسا بود و تا آمدم به خودم بیایم با دوتا بشقاب در راه آشپزخانه بودم. اینکه به جای ظرف سنگین سالاد دوتا بشقاب دستم بود به دراز بودن انگشت پای آکسینیا در!‌
کسی احتمالا در آشپزخانه بشقابی چیزی را شکست. لابد همه الان فکر میکنند کار من بوده.
-  بابک جان تو بیا بشین کار نمیخواد بکنی!
زیر لب گفتم: نمیگفتی هم دیگر قصد نداشتم کار کنم.

در ورودی سالن آکسینیا را می بینم که شال و کلاه کرده و بی سر و صدا ایستاده. میگویم:
- زاغ سیاه کیو چوب میزنی شیطون؟ 
- چیکار میکنم؟
- هیچ چی. میگم چرا اینجا وایسادی؟ 
با مخلوطی از لهجه روسی و ترکی جواب داد: خداحافظ کردم از همه. اما داشتم بچه ها نگاه میکردم.
- یعنی داشتی دنبال کسی میگشتی؟ مثلا یکی که تا خونه ات ببردت؟
آکسینیا خندید و با هم از پله ها پایین آمدیم. موقع راه رفتن دوباره به انگشت های پایش نگاه کردم. متوجه نگاهم شد.

- شما چرا پا برهنه ای؟ یه وقت میخی چیزی نره تو پات!
- من عادت دارم.
- رو آسفالت داغم راه میری احیانا؟ یا رو آتیش؟ ما یه فامیلی داشتیم عین شما بود. کفش که پاش بود انگار سیخی چیزی تو یه جاییشه.
- چه جالب!
- البته اون آخوند بود. نعلین می پوشید.
- نعلین؟
- اگه اینم نمیدونی چی میشه تلفنتو بده فردا صبح بهت زنگ میزنم زاغ سیاه و  نعلین و این چیزا رو برات بگم. 
وارد پارکینگ که شدیم آکسینیا ناگهان گفت:
- اینجا رو نگاه کن!‌ یک نفر خوابه.
دختری پشت ستون دستش را زیر سرش گذاشته بود و به پهلو خوابیده بود. موهایش ریخته بود روی صورتش و پاهای لختش را که مانتو از رویشان کنار رفته بود جمع کرده بود توی شکمش.
- ولش کن بابا این مجتمع واسه خودش یه شهره. خودش پا میشه میره خونه اشون. بیا بریم.
ماشین را که روشن کردم گفتم: یه دقیقه وایسا من الان بر میگردم.
دختر هنوز خواب بود. موهایش را کنار زدم. مثل بیشتر دختر ها در خواب صورت معصومی داشت.  
سرم را نزدیک گوشش بردم و گفتم: خانم!‌ بیدار شین لطفا! اینجا خوب نیست بخوابین. نگهبانا ببینن اذیتتون میکنن.
اما بیدار نشد. دستم را گذاشتم روی پاهایش و لبهایم را تقریبا چسباندم به گوشش و گفتم: خانم!‌ و قبل از اینکه سرم را بلند کنم آرام گونه اش را بوسیدم و بلند شدم که بروم.  
دختر چشمهایش را باز کرد. و از دیدن من که بالای سرش ایستاده بودم یکه خورد. بعد پشت سر من چیزی را دید و آرام شد. برگشتم. آکسینیا پشت من ایستاده بود. ایندفعه نوبت من بود که یکه بخورم.  
آکسینیا رو به دختر گفت: شما رو تو مهمونی دیدم. چرا اینجا خوابیدید؟
- یه کم زیادی خوردم. منتظر آژانس بودم. حتما اومده و رفته.  
گفتم: خب ما می رسونیمتون.

دختر مکثی کرد و گفت: اگه مزاحم نیستم؟
راه که افتادیم دختر به آکسینیا گفت: خانم شما منو یاد مادرم انداختید. اونم همیشه منو با بوس از خواب بیدار میکرد! و آکسینیا لبخند زد.

دختر را که پیاده کردیم بدون مقدمه گفتم: تو جای من بودی داد میکشیدی یا با لگد بیدارش میکردی؟ و آکسینیا گفت: الان بگو زاگ سیاه یعنی چی؟!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466018


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها