X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 25 مهر‌ماه سال 1385
یکی از همین شب ها

از ولیعصر که می پیچیم داخل مطهری ترافیک سنگین میشود.

ماشین ها پشت سر هم ایستاده اند و هیچ کس بوق نمی زند. عجیب تر از اینها، لاین های سمت چپ خیابان باز است و کسی برای رد شدن از ترافیک سنگین از پشت ماشین جلویی انحراف به چپ نمیکند.

دوستم میگوید: اااا ! اینا رو باش!‌

سه چهار نفری میشوند. یک نفر همین نزدیک، چند متر جلو تر دو نفر دیگر کنار هم و یکی هم سی چهل متر آن طرف تر. آن دو نفری که کنار هم ایستاده اند با صدای بلند می خندند. این یک نفر جلویی خم شده و با راننده ماشینی که جلویش توقف کرده حرف می زند.

دوستم میگوید: دیگه رسمی اش کردن.

می پرسم: ساعت چنده؟

- دوازده و ربع. ماشین جلوییه رو داری؟ 

- آره . فکر کنم پسر کوچیکه اش باید دو سه سال از ما بزرگتر باشه. خوش تیپم هست یارو. قیافه اش عین جناب سرهنگاست.

- مثل اینکه معامله اشون نشد.

ماشین پشت سرمان تک بوقی میزند. آن یک نفری که جلو تر ایستاده نگاهی به ما میکند و به سمت ماشین می آید. کمی چاغ است با صورتی که در تاریکی شب سفید می زند. پنجره را می دهم پایین. سرش را خم میکند و می گوید:

- جاتون کجاست؟

دوستم به من نگاه می کند. من هم متوجه نشده ام.

- چی؟

- عزیزم جا دارید؟

صدایش خش دار و کلفت است. می گویم: آره. طرف پاسداران.

- اوه اوه چقدرم دوره.

سرش را جلو تر می آورد و چند لحظه مرا نگاه میکند. بعد عقب تر می رود و دوستم را هم با دقت نگاه میکند. می پرسد:

- دو نفرید دیگه؟

- آره دیگه. مگه نمی بینی؟

دوستم با تعجب به من خیره شده. می گویم:

- چی شد؟ میای؟  

دوستم با مشت به بازویم می زند. زن لحظه ای ماشین پشتی را نگاه میکند و می گوید:

- سی تومن!  

دوستم میگوید:

- نه بابا واسه چی؟‌ من که نیستم.

زن بلافاصله میگوید: واسه ...اک، ..ینه، جلو، عقب!‌ تازه از پاسداران باید ۲ تومنم پول آژانس بدم برگردم اینجا.

من با صدای بلند می خندم. دوستم هم نمیتواند جلوی خنده اش را بگیرد.

زن نگاه غضبناکی میکند و چند قدم جلو تر می رود.

به دوستم میگویم: ببین چند دقیقه ضد نزن تا بهت بگم.  جلو ترمی روم، سرم را خم میکنم طوریکه صورتش را ببینم و میگویم:

- شاکی نشو بابا!‌ ما به یه چیز دیگه خندیدیم. بیا بالا. بعدشم خودم برت می گردونم.

نگاهی به اطراف میکند و سوار می شود.  موقع راه افتادن هول می شوم. ماشین خاموش می شود. روشن میکنم و با سرعت راه می فتم.

زن میگوید: چه خبرته؟‌ یواش تر بابا. مثل اینکه تا حالا از این کارا نکردی؟ خنده ای میکند و ادامه میدهد: اسمت چیه عزیزم؟

- اسمم سیامکه. تو چی عزیزم؟!

دوستم پوزخند می زند و ادای عوق زدن را در می آورم. زن نگاهش را از روی همکارانش که هنوز ایستاده اند بر می دارد و جواب میدهد: 

- شهلا هستم. بعد دستش را می گذارد روی شانه ام و با حالتی که سعی دارد تحریک کننده باشد میگوید: سیامک جون یه جا داروخانه دیدی وایسا یه بسته ...دوم میوه ای ام بخریم. یه دونه از اون سیگاراتم به من بده. و میخندد.

دستش هم مثل صدایش چندان ظریف و زنانه نیست. ناخن هایش یکی در میان بلند است و روی بعضی از ناخنها اثری از لاک قرمزی که باید مدت ها پیش زده باشد باقی مانده. به صورتش نگاه میکنم. کرم پودر غلیظ و سفید و رژلب سرخابی زده. ترکیب صورتش بد نیست. دندان هایش زرد است و رویهمرفته چهل ساله به نظر می رسد.

- شهلا خانم می تونم بپرسم چند سالته؟

یک نخ سیگار از بسته بر میدارد و پاکت را میگذارد روی کنسول وسط کنار ترمز دستی. در حالیکه سیگارش را روشن می کند می گوید:

- چند ساله بهم میخوره؟

- سی و پنج این حدودا!

- آره دیگه. زود شکسته شدم. سی و یک سالمه.

دوستم بر میگردد و زن را نگاه میکند. میگویم:

- همون سی و دو سه ساله به نظر میای.

- نه دیگه گفتی سی و پنج. حالا تو ؟ وایسا اینجا داروخانه بود. اوا  چرا وای نستادی؟ 

- ببین شهلا خانم یه سوالی داشتم؟ داروخانه بعدی وامیستم.

- جونم،‌ بگو. یه کم صدای اون ضبطتم زیاد کن. چیه این خارجیا که شما گوش میدین؟ معین نداری؟

- معین ندارم. داریوش بذارم؟ چی شد وارد این کار شدی؟ چند وقته این کارو میکنی؟

- نه بابا نمیخواد غممون میگیره. همین که هست خوبه.

چند لحظه ساکت شد و ادامه داد:

- من تازه شروع کردم. یه سال نمیشه. یه دختر دارم. ۱۱ سالشه. زندگی خرج داره دیگه.

- زندگی که میدونم خرج داره. اما خیلی شغلهای دیگه هم هست. نه؟ شوهرم داری؟

- وا!! شوهرم نمیذاشت تا سر کوچه تنها برم.

دوستم میگوید: مرد؟!

- نه بابا. کاش می مرد. شیشه ای شد. خاک تو سرش بی عرضه بدبخت. دو بار بردیم خونشو عوض کردیم. همه اساس خونه رو خرج عملش کرد. منم طاقتم طاق شد طلاقمو گرفتم.

می پرسم: مهریه ای چیزی دستتو نگرفت؟

- چقد سوال میکنی سیامک جون. نرسیدیم؟

- حالا می رسیم. پدر و مادری،‌ کس و کاری، فک و فامیلی نداری کمکت کنن؟

بی حوصله جواب می دهد: یه برادر دارم که اونم خودش هزار تا بدبختی داره. دیگه به من نمیرسه.

- میدونه این کارو میکنی؟

- نمیدونم. شاید بدونه. تو مگه خبر نگاری؟ میخوای یه ربع بکنی، یه ساعت سوال جواب نداره دیگه!

می خندم: نه. اما یه وقتایی یه چیزایی می نویسم. راستش الانم واسه همین سوارت کردم.

- یعنی چی واسه همین سوارت کردم؟

- یعنی همین سوالایی که ازت میکنم جواب میدی و من صداتو ضبط میکنم. به شرطی که راستشو بگیا. بار اولمه و شوهرم معتاد بود و این چیزا نه. منم همون سی تومنی که گفتی به جاش بهت میدم.

- بعد تو چیکارش میکنی؟ می بری تو ماهواره پخش میکنی سیصد تومن میگیری؟ نه داداش ما نیستیم. نیگر دار پیاده میشم.

- ترش نکن بابا‌!‌ گفتم که به شکل داستان می نویسمش. بدون اسم و مشخصات.

زن محکم دستش را پشت صندلی ام می کوبد و با صدای بلند می گوید:

- بهت میگم وایسا.

- بابا پولتو میدم.

- پول نمیخوام. اگه نیگر نداری همین الان درو وا میکنم.

ترمز میکنم. زن پیاده میشود و بدون اینکه چیزی بگوید با قدم های تند از ماشین دور میشود. دنده عقب میگیرم و میگویم:

- ببین،‌ کاریت ندارم. فقط چند کلمه ...

که زن فریاد میکشد: برو تا جد و آبادتو بی آبرو نکردم. اصلا برو داستان ننه اتو بنویس...

دوستم می خندد و من گاز میدهم و فرار میکنم.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466126


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها