X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 19 تیر‌ماه سال 1391

مصطفی داشت با دقت خط ریش منو صاف می کرد که وارد شد و سلام کرد. توی آینه تمام قدش پیدا بود. شال گردن و عینک داشت، با شلوار جین بد قواره. سلام کرد. 

مصطفی یه کم رسمی جواب داد. 

پسر گفت وقت داشتم. 

مصطفی یه لحظه فکر کرد و گفت: آها آقا امیر حسین؟ 

پسر بدون هیچ تغییری در چهره اش آرام شالش را باز می کرد: بله. 

مصطفی: خوش اومدی آقا امیر حسین. بشین سرتو بشوره، و صدا زد: سیاوش سر آقا رو بشور دستمالشونو بنداز. 

پسر شال به دست و بلاتکلیف همونجا ایستاده بود و اطرافش را کشف می کرد. ناگهان کاملا جدی گفت: آقا تسلیت می گم! 

مصطفی تو آیینه برگشت به طرف امیرحسین. این بار حالت صورتش تغییر کرده بود، اما باز هم چیز زیادی بروز نمی داد. با این حال به اندازه کافی جدی بود که مصطفی بپرسد: چطو مگه؟ چیزی شده؟ 

من هم کنجکاو شده بودم. 

پسر گفت: استیو.

مصطفی تو آیینه از من پرسید. البته با حرکت چشم. 

من هم با حرکت سر گفتم نفهمیدم. 

مطصفی این دفعه نه توی آیینه، بلکه واقعا برگشت به سمت امیر حسین. 

صورت امیر حسین از زمانی که تسلیت گفته بود بی تغییر باقی مانده بود. حتی برگشتن ناگهانی مصطفی هم آرامش غم انگیزش را کم نکرد. 

مصطفی و امیر حسین مدت کوتاهی به هم خیره ماندند. امیر حسین یه کم آروم تر گفت: استیو جابز، اپل، مرد. ! 

و لبخند تلخی زد. 

مصطفی انگار که خیالش راحت شده باشد برگشت به کار صاف کردن خط ریش و من هم چیزی نگفتم تا سیاوش آب رو باز کرد رو سر امیر حسین. 

مصطفی گفت: همچی گفت تسلیت من گفتم پرسپولیس باخته. 

چند لحظه ساکت ماند. بعد پوزخند زد و زیر لب گفت: 

تورو قرعان فاز آقا رو، استیو جابز مرد، و خنده اش بلند تر شد. 

من هم با مصطفی خندیدم، هم به فاز آقا، هم به فاز خودش! 

  


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466000


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها