X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 17 خرداد‌ماه سال 1384
لطفا با تربیت ها نخندند!

نوبتم که میشود میگویم: دوتا چیزبرگر، دوتا نوشابه، یه سیب زمینی با یه سالاد فصل.
شماره ۸۳ را میدهد دستم.
یک میز سه نفره خالی میشود. زنم به میز نزدیکتر است. اشاره میکنم: بشین دیگه!
تا تکان بخورد جوانی از پشت سرش رد میشود و یک دومتر مانده به میز کیفش را تقریبا پرت میکند روی میز و طوری که ما بشنویم صدا میزند: مامان! مامان! بیاین اینجا!
زنم خودش را عقب میکشد. به من نگاه میکند. میگویم: چرا اسکول بازی درآوردی. زود میشستی دیگه.
- آخه پسره گفت: مامان!
- خب تو هم میگفتی بابا.
- پس دو گروه می شیم. تو برو بالا سر یه میز که غذاشون در حال تموم شدنه خیمه بزن. منم میرم غذامونو بگیرم.
چاره ای ندارد جز اینکه قبول کند. حداقل به خاطر میزی که مال ما نشد.
شماره ۸۱ مرد کاملی است که برای بردن سینی ها از پسرش کمک میگیرد. شماره ۸۲ ناخنهای بلند گل بهی هم اندازه دارد. به نظرم میرسد باید ناخنهایش را کاشته باشد. رویم را برمیگردانم. زنم پشت یک میز نشسته است. نگاهش جای دیگری است. ته ناخنهای شماره ۸۳ کمی فرو رفته است. احتمالا از زمان ترمیمش چند روزی گذشته.
غذا را میگیرم. رد نگاه پسر جوانی میرسد به زنم.لابد باید از اینکه زن خوشگلی دارم خوشحال باشم.
من هنوز یک گاز بیشتر نزده ام که سروناز نصف ساندویچش را خورده. می گویم: بفرما سیب زمینی!
پاکت کاغذی را خالی میکند روی سینی: نترس بابا. بیشترش مونده.
اس ام اس دارم. نوشته:

Koo abo barghe mofti?, koo poole naft ke gofti? Hich mellati nakhorde، kire be in kolofti !


زنم گوشی را از دستم می قاپد. میخواند و میخندد. من چشم غره میروم.
- چیه؟!‌نگاه میکنی. بامزه است دیگه.
- شما که یه خانم نجیبی هستی نباید به این چیزا بخندی. حالا قاپیدن موبایل جای خودش.
- برو بینیم بابا.
و آخر ساندویچش را میگذارد توی دهانش.
موقع خروج از رستوران شماره ۸۲ را دوباره میبینم. مثل مردان متشخص تعارف میکنم: بفرمایید!
لبخندی میزند. خوشحال میشوم که من هم هنوز کمی از خوشتیپی دوران جوانی را نگه داشته ام.
خیابان ولیعصر مثل همیشه شلوغ است. گله به گله پسرها و دخترهای جوان با سر بند یا همان هدبند ایستاده اند و تراکت قالیباف و رفسنجانی پخش می کنند. دور یک ماشین هم برچسب های: همه با هم کار ،هاشمی چسبانده اند.
 زنم میگوید: اون دخترقد بلنده رو دیدی تو رستوران؟ همون که تو صف جلوت بود؟
- نه یادم نمیاد؟!
- همون که دم در بهش گفتی بفرمایید دیگه؟ نترس نمیخوام بهت گیر بدم. جون من دیدی؟
با خنده میگویم: آره دیدم.
- ناخوناشم دیدی؟ کاشته بود.
- حالا ما یه بار یه اعتراف کردیما. بابا دیگه اونجوریام نیستم دیگه.
- حالا به هرحال. چون پرسیده بودی ناخن که میکارن چه شکلی میشه خواستم ببینی که فردا غر نزنی که چرا رفتی ناخن کاشتی و این حرفا!
- نه غر نمیزنم. ولی یه سوال فنی دارم.
- بگو.
- میگم شما که دکتری بگو بینم این چیزبرگری که ماخوردیم چقدر طول میکشه هضم شه؟
- بستگی به معده آدم داره. ولی متوسط حدود سه چهار ساعت.
- غذاهای دیگه چی؟ مثلا لازانیا.
- معمولا همین حدودا. شاید یه خورده بیشتر.
مردی یک تراکت قالیباف میگذارد زیر برف پاک کن: ایرانی شایسته، شایسته ایرانی.  چند قدم جلوتر زنی مال رفسنجانی را: میثاق ملی، مشارکت اقلیتها، حقوق زنان،...
یاد خرداد ۷۶ می افتم و رنوی مدل ۱۳۵۵ که با عکس خاتمی کاغذ دیواری اش کرده بودم.
می گویم:
یعنی بعضی چیرا خوش هضم ترن. درسته؟
- آره دیگه. زودتر هضم میشن.
می گویم: پس به نظرم اون چیزی که تو اس ام اسه نوشته بود باید چیز خوش هضمی باشه که ملت هنوز چند سال نگذشته هوس یه دونه دیگه اشو کردن. نه؟!
و زنم میگوید: بی تربیت!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466000


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها