X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 16 آذر‌ماه سال 1382
آرایشگاه مردانه
-الو سلام مریم.چطوری.کی کارت تموم میشه بیام دنبالت؟ساعت 6 خوبه؟

- من امشب نمیام.

-یعنی چی نمیام.ما باهم دعوتیم.مگه الان تو آرایشگاه نیستی؟

-چرا ولی نمیام.اصلا دیگه هیچ جا نمیام.میدونی امیر من فکرامو کرده ام.هر چی زودتر همه چیرو تموم کنیم برای دوتامون بهتره.

-مگه چی شده باز دوباره؟

-چرا هر وقت من هر چی میگم تو فکر میکنی یه چیزی شده یا کسی بهم چیزی گفته. تو کجایی؟

-من تو سلمونیم.

-هنوز اونجایی؟ میدونی الان ساعت چنده؟

-خوب 4 .

-تو قرار بود الان خونه باشی.

-چی گفتی؟ یه کم بلند تر .علی آقا میشه یه لحظه سشوارو خاموش کنی؟نه نه ولش کن من میرم بیرون.یه دقیقه گوشی ...

-خوب بگو.چی میگفتی؟

-گفتم تا حالا چیکار میکردی؟ دو ساعته رفتی سلمونی.

-نه بابا تازه اومدم .اینجام خیلی شلوغه.مگه دیر شده؟

- مگه حتما باید دیر بشه.دیگه از این بی خیال بازیات خسته شدم.اصلا به فکر هیچ چی نیستی.اون از دیروزت که الکی با بنگاهیه دعوی کردی .اینم از امروزت.با این کارات تا پنج سال دیگه هم خونه نمیخریم.

- مریم چرا بغض کردی ؟ این حرفا چیه ؟ یارو مرتیکه نیم ساعت که ما اونجا بودیم یه کلمه حرف راست از دهنش بیرون نیومد.همینجور ذل زده بود به تو.

-الکی غیرتی بازی در نیار. همین که گفتم من امشب نمیام.برو با دوستای عزیزت خوش بگذرون. دیگه هم به من زنگ نزن.

-الو ... الو ...

برگشت داخل . داخل آرایشگاه مرد خوشتیپ چهل و پنج ساله ای که شکمشو انداخته بود رو شلوار جین تنگش معرکه گرفته بود و داشت در مورد محاسن تریاک از پر پشتی موها تا تاثیر مثبت بر روابط خانوادگی به وسیله طولانی کردن زمان انزال سخنرانی میکرد.با ورود او چند لحظه ای مکث کرد ، نگاهی به امیر انداخت و گفت:

از ما که گذشت .نوبت جووناست. حالا وقت عشق و حالتونه . از هر باغی که میرسین یه گل بچینین و برین.از من میشنوین به هیچ چی نه نگین! همه جا برید ، همه چی ام بخورید و بکشید .فقط بپاین خودتونو گرفتار نکنین. بعد هم دوباره رو به بقیه کرد و صحبتش را ادامه داد.

قبلا هیچ وقت برای اینطور نگاهها و حرفها ارزشی قایل نبود ولی امروز احساس بدی داشت . خودش هم نمیتوانست تشخیص بدهد این احساس برای چیست. خسته تر از این هم بود که مثل همیشه در خودش بگردد و ریشه اش را پیدا کند.

ترجیح داد بیرون باشد. چند قدم آنطرفتر روی پله ورودی خانه ای نشست و سیگاری روشن کرد.

همبازیهای بچگی اش که البته حالا جوانان عاقل و بالغی شده بودند مثل همیشه سر کوچه پاتوق کرده بودند و صدای قهقه شان محله را برداشته بود.از همان بچگی هم هیچ وقت نتوانسته بود خودش را بیش از حد به آنها نزدیک احساس کند . یادش بود نیمه شعبان که میشد بخاطر جمع کردن پول برای اینکه سر تاسر کوچه را ضربدری پرچم کاغذی آویزان کنند همیشه او را در خانه همسایه ها می فرستادند و پدر مادر ها برای اینکه از او بخواهند شب امتحان زبان و ریاضی نیمساعتی با یچه هایشان کار کند جلوی اورا می گرفتند.

اما حالا انگار همه آنها از او بلندتر می خندیدند.همانجا و به همان بلندی تعریف میکردند که چگونه فلان دختر 15 ساله را بالاخره بعد از سه هفته مخ زنی به خانه برده و بعد از رفتن دختر چطور نزدیک بوده محتویات سطل آشغال کار دستشان بدهد. بی اینکه حتی یک نفر از آنها بپرسد آیا دفعه بعد هم او را دیدی یانه.

برگشت داخل آرایشگاه و نشست.یکی دونفری رفته بودند و به جای آنها یکی دو نفر دیگر اضافه شده بودند.

- به ! سلام آقا امیر گل.چطوریایی؟ هر چی از اینجا دست تکون دادیم ،سوت زدیم ، بالا پایین پریدیم تحویل نگرفتی!

- ببخشید حواسم نبود.تو چطوری ؟بچه ها چه خبر ؟دوسه تاشونو دیدم سر کوچه وایسادن.

- من خوب نیستم بابا. حالم خرابه.

- چرا؟

- حاجی گیر داده میخاد برام زن بگیره.

- خوب به سلامتی.مبارک باشه.همون دختر شریکش که میگفتی چشم و ابرو مشکیه و 206 داره و اینا؟

- آره. دختره توپه ولی نه واسه ازدواج . سه تا داداش نره خر داره نمیذارن چیزی بهش برسه.حاجی تا فهمید من تو کار دختره ام تیر کرد که واسم بگیرتش. نمیدونم چه جوری بزنم زیرش؟

- مگه نمی گفتی عاشقشی؟

- داداش من عشق که مال بچه گربه اس و قاه قاه خندید. وادامه داد:

- تو چی؟ هنوز با اون دختره هستی؟

- مریمو میگی دیگه؟

- ببخشید بابا مریم خانم.

- آره.

- میخای بگیریش؟

- مگه روزه اس که بگیرمش.

مجتبی خندید و ادادمه داد: مهندس باز گیر دادیا.همون عروسی چه میدونم ازدواج.

امیر هم خندید.

ولی انگار از تو بغض اش گرفت. رفت تو خودش و به عشقی که فقط مال بچه گربه بود بد و بیراه گفت.ولی شاید مجتبی راست میگفت . فقط گربه ها میتوانستند روی هر دیوار کوتاه و بلندی باهم عشق بازی کنند و توی هر زیر زمین کوچک وبزرگی بخوابند وتوله پس بندازند و برایشان هم مهم نبود که بچه هاشان در نازی اباد و قلعه مرغی به دنیا بیایند و مدرسه بروند یا نیاوران و کامرانیه.

نگاهی به گوشی موبایلی که تو دستش خیس خورده بود انداخت و عرق دستش رو با زانوی شلوارش پاک کرد.

بهترین کاری که میتوانست بکند این بود که سیگاری روشن کند و تصمیم گیری در مورد اینکه ایا این بار هم زنگ بزند و همه چیز به خیر و خوشی تمام شود یا نه را به چند دقیقه بعد موکول کند.

پاشد اومد بیرون .حداقل اینجوری صدای سشوار و بوی ادوکلن های تقلبی که علی آقا نصف شیشه اش رو خالی میکرد رو گل وگردن ملت اذیتش نمی کرد.مهمتر از همه مجبور نبود از صد تا زاویه خودشو نگاه کنه.

یه دستش گوشی موبایل بود و دست دیگه اش سیگاری که بیشتر از اینکه بکشه به آتیش نارنجی و دود آبیش نگاه میکرد.

چقدر شبها در اتاقو بسته بود و تا دمدمای صبح وزوز کرده بود.چقدر کلاسهای دانشگاهو دودره کرده بودو چند تا درس افتاده بود.چند بار قبض موبایلو قایم کرده بود و با قرض و قوله و تدریس خصوصی پولشو جور کرده بود. حالا اینا به جهنم ، جواب پدر مادرشو چی میداد. دیگه قصه عشقشون همه جا رو پر کرده بود. چه جوری تو روی مادر مریم نگاه میکرد.اون همه چی رو میدونست.

ناخودآگاه دستش رفت رو کلید شماره یک که شماره مریمو رو SPEED DIAL گذاشته بود ولی سریع قطع کرد.میدونست که مریم منتظره . با اینحال یه چیزی بهش میگفت قضیه دیگه کلاس گذاشتن و اینکه کی گربه رو دم حجله بکشه و دیر تر زنگ بزنه نیست. انگار هیچ کدومشون جرات نداشتن حرف آخر رو بزنن.

بهانه جوییهای مریم زیاد شده بود.یه روز به کارش گیر میداد ، یه روز به دوستاش یه روز به ریشش . تازگیهام که میگفت دیگه منو دوست نداری و چشمات تو خیابون همه اش دنبال دخترای دیگه اس.

شاید هم حق داشت .

به دلش که رجوع میکرد هنوز دوستش داشت. ولی انگار دلش دیگه مثل اونشب قرص نبود.همون شبی که تو خلوتش نشسته بود وگفته بود خدایا حالا که تو خواستی من هم میخام.

همیشه به همینجا که میرسید کم می آورد. نباید شک میکرد. مگه نه اینکه مریم رو خدا سر راهش گذاشته بود. این شک فلسفه زندگیش رو به هم میریخت.

به ساعتش نگاه کرد.نیم ساعت از زمانی که مریم تلفنو قطع کرده بود میگذشت.

حتی یاد اطمینان و ارامش اون شب خلوت بهش جرات میداد.

چشمهاشو بست. قیافه مریمو تو همون لباس آبی نفتی یقه بازی که شب اول آشنایی پوشیده بود و میخندید دید.چقدر زیبا بود اونشب. کاش همیشه همون شب بود و اون شب همیشه. بغلش کرد .به مریم گفته بود که عرق تنشون مثل چسب دو قلو وقتی با هم قاطی میشه دیگه به این راحتیا کنده نمیشه .

دست مریم رو گذاشت روی صورتش.

با انگشتاش بازی کرد و مثل همیشه ناخن انگشتش رو آنقدر فشار داد که مریم با صدایی که می لرزید گفت : الو ، امیر؟



پایان.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466018


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها