X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1384
بدون شرح!‌

 

- الو! ... میگفتم ... با قر و قمیش میاد میشینه جلوی من. می دونه چقدر بهش مشتاقم. چشم و ابرومیاد.

آروم دستمو میبرم جلو و لمسش میکنم. دستمو پس میکشم. دوباره با احتیاط دستمو می برم جلو و ایندفعه می گیرمش تو دستم. اول با یک دست و بعد دودستی میگیرمش بین دستام.

گرماش دستامو گرم میکنه. سفت فشارش میدم. آروم می برمش سمت لب هام. اوخ! ‌چه داغه!‌ هنوز وقتش نشده. می برمش عقب. نگاهش میکنم. عکش چشمام می افته تو قهوه ای زلال چشماش.

دوباره بین دستام فشارش میدم. دستام مثل تنش گرم گرم شده. بهش که نگاه میکنم میگه زود باش،‌ دارم سرد میشم. می برمش طرف لب هام. لبم گرم میشه و خیس.

لب اونم که خیس شد از خودم یه کم دورش میکنم. از لرزش دستای من اونم میلرزه و موج میافته تو چشماش،‌ آروم مثل دریا.

دیگه نه من میتونم تحمل کنم نه اون.

می چسبونمش به خودم و دیگه هیچ چی نمی فهمم غیر از این که یه حس خوب گرم از لبم پخش میشه تو همه تنم.

و .... و بعد از لحظاتی از خودم جداش میکنم. حالا دیگه هم من آرومم هم اون.

سیگارمو روشن میکنم و دودشو فوت میکنم تو صورتش. چشماش که حالا دیگه گود رفته و چسبیده به ته می خنده.

منم میخندم. تو چی؟ تو هم بخند. ... الو! هستی هنوز؟ حالت خوبه؟

-  وااای! حالم که راستش زیاد خوب نیست! اصلا تو کجایی؟ مطمئنی داری چای بعد از نهارتو میخوری؟

- منم راستش نه!‌   


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466041


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها