X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 16 شهریور‌ماه سال 1384
لذت!

بنام خدا
اولا از همه دوستان و سروران گرامی که با حضور سرشار از لطف خود ذیل داستان ما را کامنتن، ای میلن، تلفنن، اس ام اسن و حضورن به نظرات شریفشان مزین فرمودند و از همه دوستانی که از راه دور و نزدیک، از شهرستان های اراک، قائم شهر، خطه کردستان و کشورهای کانادا، امریکا، سوئد و غیره انگشت رنجه فرمودند کمال تشکر را دارم. نظرات شما عزیزان با دقت و توجه بررسی خواهد شد و قطعن چراغ راه آتی این نویسنده آماتور در راه نوشتن داستانهای بعدی و همچنین نجات بشریت و مبارزه با ایدز و اعتیاد این دو بلای خانمان سوز خواهد بود!
( تریپ نون رو دارید دیگه حتمن!)
ثانیا:
تمام این حرفایی که زده شد چند روزه منو گذاشته سر کار و یه بابی رو باز کرده که من رو یه موضوعی فکر کنم:
موضوع لذت!
اونم لذت از نوع عمیق و مفهومیش. وگرنه معلومه که مثلا داستان سکسی جنایی در هر حال جذابه.
خب بحث شیرینیه. اما من از چه زاویه ای دارم روش فکر میکنم؟
این که یک اثر هنری طی چه فرآیندی باعث لذت بردن مخاطب میشه!
یعنی چی میشه که من خواننده یه داستانی رو میخونم و احساس میکنم خوشم اومده و از یه داستان دیگه ای خوشم نمیاد.
میتونیم این مسئله رو با مثال قابل درک تر موسیقی بیشتر بررسی کنیم.
مثلا من و پسر عموم یا حالا در نظر بگیرید پونه و جاریش!
ما هر دو در یک طبقه اجتماعی رشد کردیم با محیط تقریبا یکسان. از نظر سن هم به هم نزدیکیم. اما اون پینک فلوید گوش میده و من شهرام شب پره! 
یا پونه و جاریش. پونه تریسترام شندی میخونه و حال میکنه، اما جاریش زنبق دره!
چه فرایندی در ذهن پونه رخ میده که باعث میشه از خوندن این اثر لذت ببره و چه فرایندی در من باعث میشه با شهرام شب پره حال کنم؟
اینم توضیح بدم که نمیخوام با جواب های یه جمله ای مثل : خب تو جوادی! یا مثل اینا سر و ته بحثو هم بیارم.

امیدوارم تا اینجا سوال معلوم شده باشه.( عرق ریزون!!!)‌ 

من یه چیزایی به ذهنم رسیده. اونا رو میگم و شمام اگه حال کردید نظرتونو بگید. شاید آخرش تونستیم کشف کنیم که چه جوری میشه یه چیزی نوشت که بتونه باعث ایجاد حس لذت عمیق در اون آدمی که ما دوست داریم بشه.

من فکر میکنم هر کدوم از ما در ناخودآگاهمون یه تصویر از خوشبختی داریم. به زبون آوردنش یه خورده سخته اما برای اینکه بتونید بازم یه خورده تجسمش کنید فرض کنید همون چیزیه که تو رویا پردازی هامون خودمونو بهش نزدیک میکنیم. در واقع توی رویا ما میایم عمدا یه حالت ذهنی درست میکنیم که توش حس خوشایندی داشته باشیم. 
اون کاری که یه داستان یا یه موسیقی میتونه بکنه اینه که به ما کمک میکنه ما در اون لحظه که داریم میخونیم یا می شنویم بتونیم خودمونو بیشتر به اون حس خوشایند نزدیک کنیم. این امر از نظر فیزیولوژیک ممکنه توسط ترشح هورمون های خاص صورت بگیره یا از دید انرژی درمانی و اینا به ما انرژی مثبت بده که این دوتا مستقیما به بحث ما مربوط نمیشن. 

در واقع اون اثر هنری  شکل گیری یک رویای لحظه ای در ذهن ما کمک می کنه.
 
به طور مثال من وقتی شهرام شب پره گوش میدم در لحظاتی حس آدمی توی یه مهمونی و درحالت شادی کامل بهم دست میده( حالا مثلا یه زیدی چیزی ام باشه! : دی). من اونجا نیستم و ممکنه حتی اگر واقعا تو همچی مهمونی باشم نتونم به خاطر خیلی چیزا مثلا دیر رسیدن، یا کسی که من ازش بدم میاد و توی جمع هست به این شادی کامل برسم، اما وقتی تصورش می کنم میتونم بی عیب و نقص و پرفکت تصور کنم و این همون مفهوم رویا پردازیه.
طبیعی هم هست  آهنگ شهرام شب پره به علت یک سری خاطرات و ذهنیت ها نمیتونه مثلا حس آدمی رو که داره تو شب کویر به ستاره ها نگاه میکنه در من زنده کنه.
یا پسر عموی من که با پینک حال میکنه در واقع به کمک اون موسیقی حال و هوایی رو برای خودش به وجود میاره که تو اون حال و هوا خودش رو به رویاهای خودش که اونها هم ناشی از تعریف ناخودآگاهش از خوشبختی و حس خوشاید زندگی هست نزدیک می کنه. موسیقی پینک فلوید برای پسر عموی من مترادفه با خیلی چیزا مثل اعتراض به شرایط موجود، متفاوت بودن با دیگران و در نتیجه از زیر بار مسئولیت کمبود های جامعه فرار کردن و غیره. اینکه این ترادف ( ! درسته؟) چه جوری به وجود میاد میتونه خیلی ساده باشه. مثلا اولین کسی که باهاش از پینک حرف زده. یا دیدن فیلم دیوار. یا اون دوستای بزرگتر ازخودش که این موزیک رو گوش میکردن یا وجهه مثبتی که پینک تو آدمایی که پسر عموی من ازشون خوشش میاد داره.

حالا یه کم بحث رو کلی ترش میکنم و ادعا میکنم در کل زندگی هم همینطوره. بیشتر اعمال و رفتاری که ما انجام میدیم در راستای همین هدفه: نزدیک شدن به حس خوشایند ناخودآگاه. مثلا شما تمام زحمات و مشقات مهاجرت رو به جون میخری چون این کار به شما این حس رو میده که داری به ایده آلت نزدیک میشی و این نزدیک شدن به ایده آل باعث ایجاد اون حس خوشایند میشه یا حالا فرض کنیم غلظت اون هورمونها در خون شما میره بالا.  
جالب هم اینه که هیچ اتفاقی در دنیای واقعی دقیقا مترادف و مساوی با خود خوشبختی نیست. فقط به ما کمک میکنه که بتونیم خودمونو به اون نزدیک تر ببینیم. 
به همین دلیل از فردای رسیدن به یه چیزی که یه عمر دنبالش دویدیم دوباره یه یه هدفی تعیین میکنیم که به وسیله حرکت تو مسیر رسیدن به این هدف خودمون رو به رویاهامون نزدیک تر ببینیم.
اینه که حس خوبی که به یه بچه ۱۰ ساله بابت خریدن یک دست لباس تیم فوتبال آ ث میلان دست میده برابر یا حتی بیشتر از حس خوبیه که به یه مرد ۴۰ ساله بابت خریدن یک خودروی زانتیا دست میده! چون هیچ واقعیتی این وسط وجود نداره و همه این احساس خوشبختی زاییده فرایندی است که در ذهن ما اتفاق میافته.
برای همین هم هست که میگن خوشبختی از درون شما به بیرون تراوش میکنه، نه از بیرون. و هر کس میتونه با تغییر نگاه به زندگی تعریف ناخودآگاهش رو از حس خوشایند عوض کنه و با شرایط موجود خودشو خوشبخت فرض کنه.
خب یه کم منحرف شدیم ولی به راحتی میشه برگشت به ارتباط این قضیه با هنر و به خصوص ادبیات.
یه نفس عمیق بکشید یا یه پک به سیگارتون بزنید یا یه قلپ از چاییتون بخورید....
بریم؟ 
 
حالا تو داستان هم همینه. من و شما وقتی یه داستانی رو میخونیم با همه چیش حس میگیریم. با آدماش ، با موقعیت هاش و با اتفاقاتش. حتی با زمان و مکان وقوعش. مثلا اگه یه داستانی تو آمریکای جنوبی اتفاق بیافته به خاطر تصویر رمز آلودی که اونجا تو ذهن ما داره ما آمادگی اینو داریم که بریم تو دنیای رمز و راز جادو و جمبل. یا اگه یه داستانی تو یه روستایی تو جنوب ایران و لب دریا اتفاق بیافته خود به خود ما حس متفاوتی رو میگیریم تا یه داستانی تو تهران.
بسته به این که این حس چقدر بتونه برای ما شرایطی رو ایجاد کنه که توش خودمونو به حالت ایده آل ناخودآگاه سر خوشی نزدیک کنیم از اون داستان خوشمون میاد. اینم بگم که سرخوشی لزوما به معنای خنده و شادی و رقص نیست. سرخوشی میتونه حتی به وسیله غم به وجود بیاد کما اینکه میگن آدما با گریه در رثای عزیز از دست رفته به نوعی شادی میکنن.

در نتیجه من یا شما اگه بتونیم یه چیزی بنویسیم که به نوعی خواننده امونو به رویاهاش پیوند بزنه و کمکش کنه به وسیله انرژی حاصل از خوندن مطلب ما به سمت حالت خوشایند ایده آلش پرواز کنه ، میتونیم امیدوار باشیم به خط آخر که رسید زیر لب بگه : ایول چه باحال بود. حتی میتونه شب موقع خواب هم از این انرژی استفاده کنه و بازم به این نتیجه برسه که از داستان خوشش اومده. فردا هم که نشست پای کامپیوتر و یه دفعه دیگه داستان یا مطلبمونو خوند بازم همون هورمون ها تو خونش زیاد بشه و بازم حال کنه.

حالا شما نظرتونو بگید ببینیم میشه از همینجا دنیا رو اصلاح کنیم یانه!



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466041


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها