X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 15 مرداد‌ماه سال 1384
گانه دوم از سه در سه گانه کیشکولوفسکی

بدون هیچ گونه توضیحی میریم سر سه گانه دوم:
۱- چند وقت پیش قرار بود ما یه مهمونی بگیریم. نشستیم لیست گرفتیم. خواهر زن من هم حضور داشت. یه نگاهی به لیست مهمونا کرد گفت: بابا بازم که همون همیشگیان. یه چند تا مهمون جدید دعوت کنید دیگه!  منم گفتم: حالا من سر سی سالگی دوست مجرد خوش تیپ جدید از کجام پیدا کنم ! و خب طبق معمول خندیدیم!
هفته پیش که من سر یه جریاناتی حالم ناخوش بود یه روز حول و حوش ساعت ۵ که دیگه آخر چت بودم یه نفر به موبایلم زنگ زد. گفت یه چیزایی شنیدم و بیا امشب همدیگه رو ببینیم. شب اومد پیشم و دو ساعت حرف زدیم و تو این دوساعت دوتا جمله به درد بخور بهم گفت که خیلی از دوستای قدیمی بهم نگفته بودن.  
آخر شب که داشت میرفت به خاطر همون دو تا جمله تو دلم گفتم علی الله! با هم دوست میشیم.  
شاید بگید خب این همیچینم مسئله مهمی نیست. ولی به نظر من به دو دلیل هست.
اول اینکه اونایی که مثل من دوتا پیرهن بیشتر پاره کردن میدونن که آدم از یه وقتی دیگه به سختی میتونه به کسی به عنوان دوست اعتماد کنه و دوم این که این آقای خوشتیپ نامزد خواهرمه و دوستی برادر زن و داماد از اون اتفاقهای نادر طبیعته. لذا این دوتا دلیل رو که در نظر بگیریم می بینم قضیه اونقدر مهم هست که من راجع بهش اینجا بنویسم.

۲- دقت دارین یهو همه عاشق خاتمی شدن!
همین امروز رییس داشت لیست وزرای پیشنهادی پرزیدنت جدید رو نگاه میکرد. گفت: کارمون ساخته است. دیگه کتاب و سینما و تئاتر و اینا همه تعطیله. و ادامه داد: واقعا فیلم های خوبی ساخته شد تو دوره خاتمی. چه کتابایی در اومد! اونروز هم که خاتمی داشت با اون عبای سفید دختر کشش خداحافظی می کرد هر چی میگفت ملت دست میزدن و میگفتن خاتمی دوستت داریم.
ما عجب ملتی هستیم. یهو هشت سال پیش همه امیدمونو بستیم به خاتمی و اون شد منجی موعود. بعد که انتخاب شد همه وایسادیم کنار گود که لنگش کن و منجی شد ممد پیر پکاجکی! و فرصت سوز و کم مونده بود اسمش بره تو لیست فحش های پشت چراغ قرمز و صف بانک. حالا دوباره که داره میره همه از کارهای مثبتی که تو این هشت سال انجام شده حرف میزنن. شک نکنید که تا چند وقت دیگه خاتمی میشه اسطوره و افسانه. شاید اینا همه اش تقصیر فردوسیه که این رستمو علم کرد که ما ملت همیشه درد کم رستمی داشته باشیم.

 ۳- برای حسن ختام یه خاطره از کافه بلاگ براتون تعریف کنم که دیروز با مازیار و هومن صحبتش شد. 
اون اوائل که ما کافه رو راه انداخته بودیم یه روز صبح که من اومدم شرکت گفتن یه خانمی زنگ زد با شما کار داشت. من خیلی خونسردانه! پرسیدم اسمشو نگفت؟ گفتن اسمش مهتاب دختر شاه پریون بود! گفتم یعنی دختر شاه پریون فامیلیش بود؟ گفتن نمی دونیم اینجوری گفت. منم گفتم بابا اینا مزاحمن. اگه دوباره زنگ زد بگین همچی کسی نداریم. نیم ساعت بعد تلفنم زنگ زد. گوشی رو برداشتم دیدم یه نفر از پشت خط میگه:
ببخشید آقا من مهتاب از وبلاگ دختر شاه پریون هستم. تلفن شما رو از متصدی کافه بلاگ گرفتم. شما که پرشین بلاگ هستید، من یکی از دوستام پسورد وبلاگشو یادش رفته، میشه بهش بگید!!

۴- ایندفعه چهار اوپن بوکه! هر کی هر خاطره ای که دوست داره میتونه تعریف کنه! 
پی نوشت:
۱- هر کی بگه من ..ایه مالی دامادمونو کردم آی پی اشو بلاک میکنم!
۲- اسم و بلاگ اصلی اون کسی که زنگ زد یه چیز دیگه بود. ولی به همین بامزگی!
   

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466000


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها