X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 23 تیر‌ماه سال 1384
بجنگید برای آزادی اما هیس! من دارم کاپوچینو میخورم!

مردی هستم دارای دو چشم، یک بینی، یک دهان و چهار دست و پا. هیچ وقت شاخ نداشته ام اما دم داشته ام که آنهم در جریان تکامل بسیار کوتاه شده است.

چند سال پیش با خانمی ازدواج کردم و حاصل این ازدواج دو کودک زیر هفت سال می باشند. 
از مدتی پیش بنا به دلایلی که ممکن است برای هر انسان بی شاخ و دمی پیش بیاید تصمیم به جدایی از همسرم گرفتم. 
طبق معمول کار به دادگاه کشید و بحث نه چندان شیرین حق و حق دار من و همسرم را در مقابل هم قرار داد. 
برای یک انسان معمولی مثل من که نه روشنفکرم و نه دست روزگار پای مرا از چت های شبانه روزی به وبلاگ نویسی باز کرده طبیعی است که در این موقعیت با همسر سابقم چندان مهربان نباشم.  هرچند او که هم روشنفکر است و هم وبلاگ نویس رفتاری داشته مشابه من. 

فرزندانم را همانقدر که پدر شما دوستتان دارد دوست دارم. همانقدر که دل پدر شما وقتی ۵ سالتان بود  برایتان می تپید دل من هم برای دختر و پسر کوچکم تنگ می شود. آنها هم مرا دوست دارند. اگر باور ندارید از خودشان بپرسید.

متاسفانه دادگاه سرپرستی بچه هایم تا سن هفت سالگی به مادرشان واگذار کرده و من فقط مدت کوتاهی به مدت هشت ساعت در هفته میتوانم ببینمشان.
اعتراف میکنم که چند بار بیش از این مدت پیش خودم نگهشان داشته ام اما چه کنم؟ چطور میتوانم هر لحظه ساعت را نگاه کنم و بشمارم هفت، شش، پنج و بعد ۵۹، ۵۸، و... و بعد ناگهان جگر گوشه ام را از آغوشم بکنم و بگویم حالا دیگر برو، وقت پدر بودن من تمام شده.

قبول دارم بعضی از قوانین مدنی حقوق بیشتری برای مرد در نظر گرفته اما شما بگویید کدام قانون میتواند برای عشق، آن هم عشق به فرزند مقدار کمی تعریف کند تا بعد بشود این کمیت را برای مادر و پدر مقایسه کرد و آن وقت گفت مادر بچه هایش را بیشتر دوست دارد.
 
شنیده ام زنم دوستان روشنفکری دارد که مرا هیولا می خوانند و می خواهند همانطور که برای  اکبر گنجی و آزادی( بیچاره آزادی!) پتیشن و لوگو تهیه می کنند برای ویران کردن من هم دست به دست هم دهند و حق آن موجود ظریف و لطیف و بی گناه را از چنگال من خون آشام بیرون بکشند. من وبلاگ ندارم. در دادگاه وبلاگستان من متهم لالی هستم بدون وکیل مدافع. برای همین روحم را در روح نویسنده این وبلاگ حلول دادم و او مسخ و بی اختیار این جملات را از زبان من تایپ کرد. 

من از شما نمیخواهم قضاوت کنید که میدانم روح حساس و هنرمندانه اتان تناسبی با این کار ناخوشایند ندارد و نه میخواهم از من خوشتان بیاید که نشان دادید خوش آمدنتان هم به درد عمه تان میخورد فقط خواستم بگویم من هم هستم و برای عشقی که به فرزندانم دارم می جنگم و نمیگذارم هیچ کس حق مرا برای دیدنشان، بوسیدنشان و در آغوش کشیدنشان از من سلب کند.
  
                                                                                امضا: پدر.
۲۵/تیر/۱۳۸۴
پی نوشت:
                                                       بنام خدا

۱-احتراما در راستای تنویر اذهان عمومی بخشی از متن بالا را بولد! میکنم باشد که مورد توجه قرار گیرد.
۲- بدینوسیله اینجانب بابک نادعلی تصریح میکنم که تنها یک بار در زندگی آن هم با همین فردی که الان به نام نامی سرکار خانم سروناز به عنوان همسر رسمی و شرعی من شناخته می شود ازدواج کرده ام و هیچ گونه وجه زیر میزی برای خارج کردن اسم کسی از صفحه دوم شناسنامه ام به کسی پرداخت نکرده ام. همینطور تصریح میکنم بنده از زمانی که هر را از بر تشخیص داده ام به تمام روشهای جلوگیری از بارداری آشنایی کامل داشته ام (شاهد هم دارم) و هیچ توله غیر مشروعی هم از خود پس نینداخته ام. لذا هر گونه کامنتی از من با عنوان بابای بچه هر کسی و در هر کجا جعلی و با هدف سوء استفاده از نظرات من جهت تسویه حسابهای شخصی می باشد.
 ۳- در پایان اگر کماکان دوستان وبلاگ نویس بر سر تصمیمشان برای مبارزه با استبداد و استیفای حقوق زنان، به این روشی که در این چند روزه در پیش گرفته اند، هستند نو پرابلم! فقط یه خورده کمتر جیغ و ویغ کنند چون من کاپوچینومو خوردم و الان دارم اسپایدر سولیتر بازی میکنم! 
                                                    با تشکر
                      نویسنده وبلاگ داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور

رو نوشت:زنم!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466031


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها