X
تبلیغات
زولا
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 15 تیر‌ماه سال 1384
فرانچسکوی قدیس

 

نمیدانم از چه موقع به این موضوع که خوابها در زندگی واقعی تعبیر دارند اعتقاد پیدا کردم. از آن بدتر این را هیچ وقت نتوانستم به یاد بیاورم اولین باری که خواب پیرمرد سپید موی را دیدم کی بود. ولی این را خوب میدانم که از حوالی پانزده سالگی دو چیز را به دفعات در خواب میدیدم و هر دویشان تاثیر زیادی در زندگی من داشتند.

یکی دختر مو بوری که بار اول عاشقش شدم و هر بار که به خوابم می آمد تا روزها حال و هوای دیگری داشتم و هنوز که هنوز است معیارم برای تعیین زیبایی زنها شباهتشان به اوست.

دیگری همان پیرمرد سپید موی که علیرغم سن زیادش اینقدر به من شبیه بود که من برایم مسلم شده بود او آینده من است. به همین خاطر به مرور نقش مرشد را در زندگی ام پیداکرد و خوابهایی که از او می دیدم روی مسیر زندگی ام تاثیر زیادی داشتند.  

آخرین باری که پیرمرد را دیدم چند شب پیش بود.  در خواب در یک خیابان مدرن و قرن بیست و یکمی در یک شهر ندیده قدم میزدم.
پشت ویترین یک مغازه عینک فروشی در همان خیابان مدرن یک چشمم به عینکهایی بود که البته در آن موقع و در خواب میتوانستم نقشه خریدنشان را بکشم و چشم دیگرم  به عکس دخترها و پسر های خندانی بود که همه دماغهای کوچک و چشمان زیبا داشتند و البته عینک. داشتم فکر میکردم حتی بهترین عینکها به خطر بینی بزرگم آنطور که روی صورت آنها زیباست به صورت من نمی آید. حال و هوای عجیبی – چیزی شبیه حس ولگردی های مقدس دوران بی غمی دانشجوییم را داشتم.

هوا نه روشن بود و نه تاریک اما خاکستری بود و ویترین مغازه گاهی بود و گاهی نبود.
از یکی از عینک ها خوشم آمده بود و میخواستم دستم را از شیشه رد کنم و آن را بردارم که کسی ناگهان پیش از من آن را از جایی که بود برداشت و بی درنگ به چشمش زد.

برایم جالب بود کسی را که  اینقدر با من هم سلیقه است که از بین صد ها عینک درست همانی را  که من انتخاب کرده ام برداشته ببینم.
در صحنه بعدی من داخل مغازه بودم و داشتم ظاهرا چیزی را قیمت می کردم ولی میدانستم که بیشتر میخواهم صورت مرد را ببینم.

نگاه گذرایی کردم و به نظرم آمد این مرد را می شناسم. دوباره نگاه کردم. این بار دیگر شک نداشتم که او را جایی دیده ام.

صورتش را از ته زده بود و موهای مشکی بلندش را از پشت بسته بود. رویهمرفته خوش تیپ بود و حدودا چهل و پنج ساله به نظر می رسید.

از مغازه که خارج شد بی اختیار دنبالش راه افتادم. چندین بار در هیاهوی خیابان و فضایی که بی شک تا به آنروز ندیده بودم گمش کردم و دوباره از بین جمعیت پیدا شد. یک بار درست جلوی من بود و باردیگر انگار صد ها متر دور تر. با اینحال حتی اگر به چشم هم نمی دیدمش میدانستم کجاست و به طرفش حرکت میکردم.

نمیدانم چه مدت طول کشید تا من و او باهم در امتداد پرسپکتیو یک نقطه ای خیابان راه رفتیم تا اینکه سر انجام وارد مغازه دیگری شد.

سر در مغازه شکل قرمز رنگ یک فنجان قهوه خاموش و روشن میشد.

بعد از زمانی که نمیدانم یک ثانیه بود یا چند ساعت دیدم سر یک میز با او نشسته ام.

با دقت به او خیره شده بودم و او هر از گاهی نیم نگاهی به من میکرد. حس کردم باید چیزی بگویم.

گفتم: من شما را قبلا دیده ام؟

عینکش را برداشت و مستقیم به من نگاه کرد.

شناختمش. همان پیرمرد سپید موی خوابهایم بود.

پرسیدم: شمایید؟

باز هم انگار او چیزی نگفت. بر خلاف همیشه که آرام . مهربان بود این بار اخم کرده بود و کمی مضطرب به نظر میرسید.

گفتم: چه خوب شد دیدمتون. خیلی وقت بود به خوابم نیومده بودید.

جواب داد: ایندفعه هم قرار نبود بیام. دیشب چی خوردی؟

-  متوجه نمیشم.

- چیزی کشیدی؟  یا انرژی درمانی و این حرفا؟

- چه ربطی داره؟

- فکر کردی تو خواب هیچ چی حساب و کتاب نداره. وقتی قرار باشه من بیام تو خوابت باید از قبل بدونم. باید خودمو آماده کنم. شایدم دعایی نمازی چیزی خوندی.به هرحال یه چیزایی رو دور زدی.

گفتم: پس لابد واسه همینه شما مثل همیشه نیستی؟

-          به هر حال حالا که دیدمت سوالتو بپرس و برو.       

هنوز کاملا باورم نشده بود این مرد خوشتیپ همان پیر سپید موی نورانی باشد. طوری لباس پوشده بود که من اگر پول کافی داشتم دقیقا همان ها را می پوشیدم. به خصوص کفشهایش. در همان اولین نگاه عاشق کفشهایش شدم. فکر کردم یادم بماند از او یپرسم کفش هایش را از کجا خریده.

پیر سپید موی به کسی که انگار کافه چی باشد گفت : همون همیشگی، دو تا.
دوباره پرسیدم: شما واقعا خودتی؟

- آره خودمم.
تشنه ام شده بود. همه جا انگار که پر از بخار باشد تار و محو بود.آدم های کافه میرفتند و می آمدند. گاهی خیلی شلوغ میشد و گاهی انگار فقط من و او تنها بودیم. بعضی ها را هم میشناختم. حتی زنم را هم یک بار توی شلوغی دیدم که با کسی راه میرفت. برایش دست تکان ندادم. او هم شاید مرا ندید. بهتر شد. حتما میخواست بپرسد با یک مرد غریبه اینجا چه کار میکنم.
گفتم: از کجا شروع کنم؟
گفت :من بهت میگم. بالاخره با اون دختره که بهش می گفتی زید ازدواج کردی.
     - آره.

-          وضع کار و بارت هم بد نیست.

-          آره.

-          خب دیگه چه مرگته؟

-          مرگ که نه. ولی هنوزم حیرونم. چند و قت به چند وقت حالم بد میشه. انگار یه چیزی کم دارم یا یه چیزایی رو خیلی زیاد تر از اون حدی که باید داشته باشم.  

دور و برم را نگاه کردم و دم گوشش گفتم: اینایی که این دور برن می تونن بشنون؟

-          آره گاهی وقتا.

-          پس بی زحمت خودت فکرمو بخون. راستش یه کمی خودم هم نمیدونم جریان چیه.

پیرمرد چند لحظه به چشمانم خیره شد و گفت:

-          تقصیر من نیست.

با عصبانیت گفتم:

- چی چیو تقصیر من نیست. مگه تو نبودی که میگفتی عشق کامل. مگه تو نمی گفتی فقر و غنا و رضا و این حرفها. فقط می خواستی ما رو بندازی تو هچل.

-          آروم آروم! اینجا همه منو میشناسن. آبرو ریزی نکن.

نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-          خلاصه مونده ام دیگه. صد بار با مراسم کامل فال حافظ گرفتم. با ننه و بابا و دوست و رفیق هم مشورت کردم. ولی انگار روز به روز بیشتر تو گل فرو میرم. مخه هنگ کرده دیگه. داستانام هم هیچ کی چاپ نمیکنه.

-          مخه چی شده؟

-          هنگ کرده. قاط زده. بن بست!

-          آها.خیلی خب. پس گوش کن تا بهت بگم. اولا تو نویسنده بشو نیستی. بچسب به همون کار واردات که واسه آینده ات بهتره. ثانیا من فقط گفتم عشق واقعی. اینو به همه میگیم. دیگه به کی و چی و کجا و کی اش رو خودتون انتخاب میکنید.

-          یعنی چی؟

-          من دلم میخواد بهت بگم اما بر اساس قوانین الهام و خواب بیشتر از این نمیتونم بازش کنم. حالا هم لطفا پاشو برو که من با کسی اینجا قرار دارم.

-          با کی؟

پیر مرد سپید موی سرش را به طرفی برگرداند و یک قورت از قهوه اش سر کشید.

گفتم: خیلی خب. پس دمت گرم. مارو یادت نره. چند وقت به چند وقت یه سری پیش ما بیا.

- باشه .فقط پول قهوه یادت نره.

- مگه اینجام پولیه؟ تازه من که پول با خودم نیاوردم تو خواب.

خندید و گفت : بدون پول مگه میشه؟ ولی برو عیب نداره.

گیج و گنگ خداحافظی کردم و از کافی شاپ بیرون آمدم. چند قدم که رفتم یادم افتاد نپرسیدم کفشش را از کجا خریده.
لحظه بعد دوباره توی کافه بودم. همان دختر موبوری که وقتی شانزده سالم بود در خواب می دیدم روبروی پیر سپیدموی نشسته بود و با هم حرف میزدند. گاهی هم هم تک خنده ای رد و بدل میشد و پیر روی میز خم می شد و نزدیک به دختر چیزی میگفت و دختر دوباره میخندید. هیچ کدامشان به من نگاه نکردند ولی کافه چی کاغذی به دستم داد که رویش نوشته بود:
میلان- خیابان فرانچسکوی قدیس. شماره ۳۲. کفاشی آنتونیو پاسکواله
.

صبح که از خواب بیدار شدم. سرم به شدت درد میکرد. چند دقیقه اطراف تختخواب دنبال کاغذی که میدانستم پیدا نمیکنم گشتم. بعد سیگارم و کامپیوتر را با هم روشن کردم. پک سوم را که زدم توی گوگل تایپ کردم: Milan university,MBA, Post Graduate.

بابک نادعلی هزاوه

19/2/84- بازنویسی.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466103


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها