X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 16 دی‌ماه سال 1383
شریعتی، سر ظفر!


همه چی از اونجا شروع شد که مهندس زمانی، این مرتیکه بساز بنداز، اون خونه قبلی رو مفت از چنگمون در آورد و این آپارتمان رو انداخت بهمون*!
خونه ما چهار طبقه داره و هر طبقه یه واحد. یه واحدم زیر زمینه که قرار بوده سونا و جکوزی بشه ولی فعلا شده یه واحد نصفه نیمه و چون جواز نداره، سند های بقیه طبقات هم گیر رفع خلافی اونجاست.
دو سه هفته بعد از اساس کشی اولین جلسه ساختمون رو به دعوت آقای حسینی همسایه طبقه اول تو خونه اونا تشکیل دادیم.اصلا برای اینکه اسامی رو غاطی نکنید و حرمت افراد هم حفظ بشه ( من چقدر با شخصیتم!!) به همسایه طبقه اول می گیم آقای
۱ و به خانمش می گیم خانم ۱. و همینطور برای بقیه. با  این حساب من و زنم می شیم آقا و خانم ۳. اقا و خانم ۱ یه دختر ۲۸ ساله هم دارن که یه مختصر زشته و اسم دختره رم میذاریم مثلا فرناز.
سلام و احوالپرسی کردیم و هر کی یه رزومه مختصر از خودش داد. به علاوه اطلاعاتی که ما خودمون تو اون مدت کوتاه به دست آورده بودیم به طور خلاصه شخصیتهای ما اینجورین:
آقای صفر ( زیرزمین) حدودا چهل سالشه. یه مغازه کوچیک طلا فروشی داره و بعدا فهمیدیم گویا بچه دار هم نمیشن. صبح روزای تعطیل معلم سنتور داره و شبش تریاک میکشه. خانم صفر بیشتر تو کار ترشی و مرباست و تقریبا همه مصرف اینجور چیزای مارو تامین میکنه.
آقای ۱ هم بازنشسته ارتشه و فعلا تو یه شرکت خصوصی کار میکنه. صبح روزهای تعطیل میره ورزش باستانی و عصرش هم با کولر و موتور خونه و دو سه تا گلدون تو راه پله ها ور میره.
خانم ۱ صبح ها ساعت ۷ پیاز داغ درست میکنه و بعدش دنبال تهیه جهاز برای فرنازه. روزهای  تعطیل ساعت ۸ پیازداغ درست میکنه و بقیه روز استراحت میکنه.
آقای دو یه مرد مجرده. حدودا
۳۵ سالشه و خودش میگه تو خونه E-bussiness (تجارت الکترونیک) می کنه. بیشتر تو خونه است به جز مواردی که با ماشینش که یه پژو ۴۰۵ مشکی رینگ اسپرته میره بیرون. روز تعطیلش با روزای عادی فرقی نداره. میگه ۱۵ سال انگلیس بوده و بعدا فهمیدیم از زنش جدا شده .  یه مامان داره و یه بچه مدرسه ای که بعضی وقتا میان بهش سر میزنن.
آقا و خانم
۳ هم که ماییم. من از ۱۰ صبح تا شب جون میکنم و خانم ۳ از ۷ صبح تو اداره اشون جدول حل میکنه و کتابهای زویا پیرزاد و گلی ترقی میخونه. روزهای تعطیلم من بیشتر وقتا خوابم و خانم ۳  یه دستی به سر و گوش خونه میکشه، لباسهای یه هفته رو میندازه تو ماشین رختشویی، نهار درست میکنه، خرید میکنه، ماشینو می بره سرویس، دیش ماهواره رو تنظیم میکنه، اگه شیری چکه کنه واشرش رو عوض میکنه و این جور کارا.
طبقه چهارم هم یه آقا و خانم نسبتا جوون با یه دختر کوچولوی بامزه ان. من اسم بچه هه رو گذاشتم فندق. آقای ۴ تو مرکز تحقیقات یه شرکت خودرو سازی بزرگ کار میکنه که باز برای حفظ حرمت افراد شما فرض کنید شرکته بی ام و است نه ایران خودرو. روزهای تعطیل یا مهمون دارن یا میرن مهمونی. خانم ۴ که به چشم خواهری بر و رویی ام داره صبح ها میره کلاس رقص و عصر ها کلاس زبان. روزهای تعطیلم همونطور که گفتم با آقا و فندق مهمون بازی میکنن.
خلاصه تو جلسه ساختمان یه چایی خوردیم و همه به نوبت از اینکه همچین همسایه های خوبی گیرشون اومده به شدت اظهار خوشوقتی کردن. آقای
۱ هم شد مدیر ساختمان.
زندگی تو خونه جدید به خوبی و خوشی شروع شد. یه دوسه ماهی گذشت تا فک و فامیل و دوست و آشنا یکی یکی اومدن یه عصرانه ای شامی چیزی خوردن و رفتن و چیزی که برای ما باقی موند چهل پنجاه تا ظرف چینی سبد دار بود. حداقل بیست تاش هم عین هم بود. که ما ده تاشو نصف قیمت دادیم به یه مغازه دار آشنا و ده تاشم گذاشتیم که هر کی خونه خرید براش ببریم و انتقاممونو بگیریم.
با گذشت زمان حوادث غیر مترقبه ای می افتاد که برخی حقایق رو بر ما روشن می کرد. مثلا هنوز دو ماه نگذشته چاه خونه پر شد و فاضلاب زد تو خونه آقای صفر و همه ترشیهایی رو که چیده بود جلوی خونه اش آغشته به گه شد. از بدشانسی در چاه هم تو انباری ما بود و انباری ما به همراه اون ده تا ظرف چینی سبد دار ویران شد. چاه رو خالی کردیم ولی دوباره سه روز بعد پر شد. یک ماه هر روز چاه رو خالی میکردیم تا بالاخره با هوشیاری خانم
۱ مشکل حل شد. قضیه این بود که آقای ۲ در واقع E-business نمیکرد. بلکه تو حموم مجسمه گچی درست می کرد و می فروخت. به علاوه اینکه وسواس هم داشت و به گفته خودش روزی حداقل پنج بار حموم میکرد. یه بار خانم ۱ که به اون مشکوک شده بوده دنبالش میره و کیسه زباله اش رو باز میکنه و می بینه توش پر خورده گچه. هر چی ام ما از تو چاه در میاوردیم گچ بود.
خلاصه آقای
۲ مجبور شد کارشو عوض کنه ولی آتش اختلاف بین طبقه ۱ و ۲ شعله ور شد.
شغل جدید آقای
۲ رایت کردن سی دی به صورت انبوه بود. صبح به صبح هم یه موتوری میومد یه کیف پر از سی دی ازش میگرفت و می برد. از صبح تا شب هم صدای موزیک بسیار بلند از خونه اش میزد بیرون. تنها کسایی که روزا خونه بودن خانم صفر، خانم ۴، خانم ۱ و فرناز بودن که نه تنها هیچ اعتراضی نمیکردن بلکه به نظر راضی هم میومدن. در واقع خانم ۴ با آقای ۲ رابطه بسیار حسنه ای پیدا کرده بودن و نصف فروش آقای ۲ از طریق خانم ۴ تو باشگاه و استخر و کلاسهایی که میرفت بود. فرناز دختر آقای ۱ هم مشتری پر و پا قرص آقای ۲ بود. بیشتر وقتا هم با هم از طریق صدای ضبطشون پیغام میفرستادن. یعنی خانم چهار یا فرناز یه موزیکی رو پخش میکردن. می گم پخش میکردن یعنی همه کوچه می شنیدن از بس صداشو زیاد می کردن و آقای ۲ هم با یه موزیک دیگه بهشون جواب میداد. اشتباهی ام که من کردم این بود که چند بار به عادت روزگار جوونی نوار گذاشتم و صداشو زیاد کردم و باهاش خوندم. این بود که نمیتونستم هیچ اعتراضی بکنم. این کار هم هیچ محدودیت زمانی نداشت به غیر از اینکه آقای ۴ یا آقای ۱ خونه باشن. یعنی از ۸ صبح تا ۱۰ شب صدای انواع موزیک های ایرانی، هندی- قبرسی، تکنو، هیپ هاپ، خشایار اعتمادی، بتهوون و غیره تو خونه ما میومد. به نظرم سیستم صوتیشون هم خیلی قوی بود چون بعضی وقتا صدایی که از بیرون میومد نمیذاشت ما صدای ضبط خودمونو بشنویم. 
 البته من خدای نکرده نسبت به روابط آقای
۲ با خانم ۴ و فرناز هیچ شک و شبهه ای ندارما. چون میدونین که اینجور مواقع برای اینکه کسی رو متهم کنی حتما باید سر بزنگاه یه نخ از بینشون رد کنی و اگه نخه گیر کرد تازه باید چهار نفر مرد یا هشت نفر زن شهادت بدن که گیر کرده که خب من خودم به عینه چنین چیزی رو ندیدم.
القصه این ماجرا ادامه پیدا کرد تا این که یه شب صدای داد و بیداد و فحش خواهر و مادر پیچید تو راهرو. زنم خونه نبود. من پریدم بیرون و دیدم آقای
۲ با آقای ۱ که مدیر ساختمان هم بود دست به یقه شدن و دارن همدیگه رو میزنن. خانم صفر لچک به سر سرشو از پاگرد راه پله خم کرده بود و نگاه میکرد. آقای صفر هم کتشو انداخته بود رو دوشش و میخواست جداشون کنه. منم کمک کردم هر کدوم رو کشیدیم یه ور و پرسیدیم که بابا چی شده و جریان چیه و اینا.
آقای
۱ رگهای گردنش زده بود بیرون و هی میگفت: مرتیکه بی ناموس! تو این خونه زن و بچه هست. هر شب دست یکی رو میگیره راست راست میاره تو خونه. شما ها بالایین نمی بینین. 
آقای
۲ هم میگفت: اینا همه اش بهانه است. اینا میخوان تاپاله** اشونو بندازن به من! اما نمیدونین من تیز تر از این حرفام. که من نفهمیدم منظورش چیه.
صدای جیغ و داد فرناز و خانم
۱ هم از توی خونه اشون میومد.
خانم
۴ هم لخت و پتی اومده بود تو راهرو و نگاه میکرد که آقای ۴ از راه رسید و به زور بردش تو خونه. ما آقای ۲ رو کردیم تو خونه اش و آقای ۴هم آقای ۱ رو برد تو خونه و خودشم رفت تو خونه اونا و غائله خوابید.
چند روز بعد آقای
۲ خونه رو خالی کرد و رفت.  نمیدونم چی شد ولی دو سه بار دیدم که آقای ۴ و آقای ۱ دارن با هم دم در حرف از شکایت و این چیزا میزنن.
خلاصه یک ماهی میشه که ما تونستیم یه خواب راحت بکنیم. نه چاه پر میشه. نه صدای نوار میاد. حتی گروپ گروپ تمرین رقص خانم
۴ هم کم شده.
دیشب با زنم نشسته بودیم و داشتیم خدا رو شکر میکردیم که اوضاع خونه بهتر شده.من گفتم خوب شد این آقای 
۲ شرش کم شد. فقط حیف شد. قرار بود یه سری کامل داریوش برای من بزنه. بعد جریان اون شب رو که دعوا شد واسه اش تعریف کردم و گفتم که نفهمیدم منظور آقای ۲ از اینکه تاپاله** اشونو میخوان بندازن به من چیه؟
زنم از خنده ریسه رفت و داشت می گفت منظورش از تاپاله فرناز بوده ! که زنگ خونه امونو زدن. از تو چشمی نگاه کردم. خانم
۴  بود. زنم در رو باز کرد. سلام علیک کردن و زنم گفت: چقدر های لایت موهاتون خوب شده. اونم گفت ایندفعه رفته یه آرایشگاه دیگه که هم کارش بهتره و هم چون هنوز معروف نشده ارزون میگیره. بعد خانم ۴ دو تا سی دی داد بهش و گفت: اینا یکیش محمد و حبیبه ، یکشیم مریم دی جی! همونه که سفارش داده بودین! سی بل جان جدید هم تا یکی دو روز دیگه براتون میارم.

خداحافظی کردن و زنم گفت خیلی ممنون سلام برسونین.من از همون جا که نشسته بودم بلند گفتم: 

 سلام منم برسونین بگین داریوش یادش نره!

که زنم لبهاشو گاز گرفت و سریع در رو بست.
                                                                پایان


زیرنویس:
* متاسفانه این جمله سرقت ادبی شده و توسط یک کارگردان گمنام در فیلمی به نام هامون استفاده شده.
 **تاپاله: مدفوع چهارپایان که بزرگتر از گردو باشد. در صورتیکه کوچکتر از گردو و در حدود نخودفرنگی باشد به آن پشگل می گویند.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466000


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها