X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 26 آذر‌ماه سال 1383
تولدم مبارک
این شاهکار ادبی رو پارسال به مناسبت روز تولدم نوشتم. اونایی که نخوندن بخونن و اونایی هم که خوندن یه آه بکشن که زمان چقدر زود می گذره. واقعا انگار همین دیروز بود!

بیست و هشت(امسال میشه بیست و نه) سال پیش در چنین روزی مثل همه آدمهای بزرگ در خانواده ای فقیر ،متدین و اهل علم و هنر چشم به جهان گشود.

از دوران نوزادی او اطلاعات زیادی در دست نیست.

از همان اوان کودکی پای به عرصه شعر و موسیقی گذاشت و قطعه "مامان بیا بشور" را با ملودی ".... ای امام" در یک روز پر سر و صدا و هنگامی که در توالت منتظر مادرش بود تصنیف کرد.

با گذشت زمان نبوغ چشمگیر او در سایر عرصه های علم و هنر بیشتر آشکار شد. پیشرفت و نبوغ ما ورائ انسانی او چنان چشمگیر بود که این سوال در ذهن اطرافیان و به خصوص پدرش شکل گرفت که " پسر تو کی میخوای آدم شی؟"

در یکی از اسناد تاریخی آمده است:

درست در روزی که هفت سالش شد در پاسخ به سوال عمه .... که از او پرسیده بود :

 " داماد من میشی؟" گفته بود تو که دختر نداری" و عمه گفته بود : "خوب به دنیا میارم" و او گفته بود:" دخترت هم مثل خودت اینقدر چاق میشه؟."

با ورود به دبستان در سن هفت سالگی فرصتی پیش آمد تا در رقابت با دیگر هم سن و سالانش محک زده شود. در حالیکه چند روز بیشتر از شروع سال تحصیلی نگذشته بود در یک اقدام متهورانه لنگ یکی از همکلاسیهایش را که از قضا لنگ دیگرش هم دررفته بود و در گچ بود از روی نیمکت کشید و سر همکلاسی  پس از برخورد به تیزی نیمکت شکست. او در پاسخ به سوال مدیر دبستان که از او پرسیده بود : چرا؟  با صداقت کامل گفت: واسه اینکه دیکته اش از من بیشتر شده بود. واینگونه گوی سبقت را از سایرین ربوده بود.

پدر همچنان در مقابل اعمال او انگشت حیرت بر دهان داشت و گاه و بی گاه از او می پرسید: تو کی میخوای آدم شی؟

در همان زمان از یک بیماری کشنده جان سالم به در برد و بلافاصله عاشق مجری برنامه کودک شد. پایان اولین عشق او زمانی بود که مجری برنامه کودک با ایرج طهماسب ازدواج کرد.

این ناکامی اثر چندانی روی او نداشت چون او پس از مدت کوتاهی عاشق خانم بهداشت خویش گشت. از سرنوشت خانم بهداشت هم اطلاع دقیقی در دست نیست ولی همینقدر می دانیم که این عشق نافرجام باعث شد تا او چند بار بدون کتک و در مقابل دیدگان بهت زده پدر و مادر حمام کند.

ورود مشکوک او به مدرسه تیزهوشان و آشنایی او با دوستان بابی چون هومن- مازیار – خشایار و محمد رضا او را از ورطه هولناک بچه درس خون بودن  بیرون کشید و هر بار که تا شرف اخراج پیش میرفت پدر سوال همیشگی خویش را تکرار میکرد که توکی میخوای آدم شی؟

راه اندازی بازار بورس عکس ماشین کورسی که از آدامس توربو استخراج می شد و همچنین شرکت در  لیگ سراسری نقطه بازی و هولبال از افتخارات این دوره اوست.

پس از اتمام دوره دبیرستان وارد دانشگاه شد. خاطره روز کنکور را از زبان خود او می شنویم:

پسره  اند(END) بچه مثبت بود. قبل از جلسه بهش گفتم یا دستتو باز میذاری یا دهن مهنت سرویسه. یه بیست سی تا تست از رو دستش زدم  ولی کم بود. تا دیدم مراقبه رفت تو راهرو بقلی پاسخنامه اشو از زیر دستش کشیدم . سوت ثانیه همه رو وارد کردم تو پاسخنامه ام . بیچاره اشکش در اومده بود. من رتبه ام شد 1435 و اون شد 1436. اون یه رتبه اختلاف هم  فکر کنم  به خاطر اضافه وزن بود!.

پس از ورود به دانشگاه و در حالیکه پدر همچنان در جستجوی پاسخ سوالش که تو کی میخوای ادم شی بود او با سوال دیگری دست به گریبان بود. و آن سوال این بود که عشق چیست؟

چند سال در جستجوی پاسخ این سوال همه جا را زیر و رو کرد. از رساله العشق ابو علی سینا تا جردن و شهرک غرب. درست در زمانی که داشت نا امید میشد شبی در خواب پیر مردی سفید پوش و ریش بلند را دید. بلافاصله از او پرسید: حاجی عشق چیه؟ پیر گفت:

بچه جون اولا که به من نگو حاجی. ثانیا عشق چیزیه که  یهودیا اختراع کردن تا پول سکس ندن!

این رویداد هم هیچ تاثیری بر روی او نداشت چون در همین سالها دل به مهر دختر پادشاه قزوین بست. سروناز دختری بود به غایت نیکو و بچه تیز.

وی که در آنزمان دانشجویی آس و پاس بود دستش را در جیب کرد و به خواستگاری رفت. در آنروز در پاسخ به سوال پدر زنش که از او پرسید : خونه چی؟! گفت : میام! و پدر زنش گفت: نه منظورم اینه که داری؟ و او سکوت کرد.

 تاریخ بیهقی در این مورد می نویسد:

نخست شبی که وی به قصد دیدار پدر زن خویش راهی قزوین گشتی گروهی از رفقا را موبایل به دست بر دروازه قزوین گماشتی و به آنان فرمودی چندان که من سوت همی برکشیدم از پناهگاه خارج گردید و مرا نجات همی دهید.

رفقا چنان که شب از نیمه گذشت همگی به بازی اسنیک (snake)  افتادندی و زنگ مباییل(جمع موبایل) خویش آف گردانیدندی و او را تنها همی گذاشتندی.

 زمان خسب همی رسید و او از سولاخ درب، برادر زن خویش را همی دید که  بر حجله خسبیده بودی و وی را انتظارهمی کشیدی.

پس فی الفور تیغ از نیام برکشیدی و از پنجره بیرون همی پریدی و کان خویش را نجات دادی.

 

 یک سال بعد از این تاریخ به همراه هومن و مازیارو ساحل و سروناز اولین کافه بلاگ دنیا را تاسیس کرد.

مدتی بعد  آقای پارک رییس کره ای شرکت از او پرسید:

Mr. Nadali,what is the meaning of the sentence you always tell me, madar jende ye ghourbaghe?

 

او راستش را گفت و بلافاصله از شرکت اخراج شد.

و پدر این بار با خشونت از او پرسید: تو کی میخوای آدم شی؟

پس از مدتی که در فقر به سر بردند یک روز ناگهان مردی از پشت دیوار بیرون آمد و گفت:

پسرم دیوید من از تو یک آدم ساختم.

او گفت: اینو به بابام بگو شاید دست از سر کچل ما برداره.

و  یادش امد که در کودکی به یک زندانی فراری غذا داده بود. آن زندانی فراری به ژاپن رفته بود و پولدار شده بود و تمام داراییش را به او داده بود.

او با آن پول همه قرضهای کافه بلاگ را پرداخت کرد  و باقی عمر را با استلا ببخشید سروناز به خوبی و خوشی زندگی کردند و بچه های بسیاری به دنیا آوردند. تنها آرزویی که تا آخر عمر با آن زندگی کرد این بود که پدر دیگر ازاو نپرسد که کی میخواهد آدم شود.

پایان.

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466018


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها