X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 11 آبان‌ماه سال 1383


<<هیچ چی برای شما جوونا مثل این نیست که تجربه های بزرگترا رو تو زندگی به کار بگیرید. اینطوری در واقع انگار دوبار یا سی چهل بار زندگی کردید.>>
                                                     برگرفته از مثنوی منثور و شفاهی نصایح بابام به من.

در همین رابطه می خوام یه داستانی رو براتون تعریف کنم از خدا بیامرز مادر بزرگم. البته من هم احتمالا مثل همه دوتا مادر بزرگ داشتم. این جریان کپی رایتش مال مامان مامانمه. اسمش عصمت بود و اسم مامانش هم گوهر بوده. مامان عصمت اینو از قول مامان گوهر واسه مامان من که اسمش اعظمه گفته( یعنی قدمت داستان بر میگرده به زمان مرحوم نادرشاه!) و  مامان اعظم یه بار نمیدونم سر چه جریانی واسه من تعریف کرد. البته راستش میدونم سر چه جریانی ولی همینجوری الکی شما فرض کنید من نمیدونم!
جریان از این قرار بوده که همون قدیما تو اراک یه پسری به نام حسن آقا با مادرش زندگی میکرده. پسره وقت زنش میشه و ننه هه از اینور و اونور و حموم زنونه یا ازطریق پیش نماز مسجد سیدها یا حاج ممدلی که تو بازار حجره فرش فروشی داشته و از قضا دلالی محبت هم میکرده یا ننه قمر سلطونی چیزی یه دختر آفتاب مهتاب ندیده واسه پسره پیدا میکنه.
خواستگاری و خرج برون( بله برون) و جاهل نشون (حنابندون) و عروسی و خلاصه پسره زنه رو ور میداره میاره خونه.
حالا از بد شانسی دختر بیچاره بوده یا خوش شانسی پسره، آقا میزنه و دختره همون شب اول در جریان عملیات ویژه می گوزه!! 
این پسره همشهری مام بد جوری میخوره تو حالش و میزنه تو سر خودش که ای دل غافل از این همه زن تو دنیا گوزوش نصیب ما شد.
یه چند روز میگذره و مادر شوهره می بینه دختره هی یواشکی گریه می کنه و پسره پکره و دختره رو تحویل نمیگیره و این حرفا.
پسره رو میکشه کنار که :ننه، حسن، باگو بینم  چه بادت کرده*؟(  دیالوگ ها با لهجه اراکی نوشته شده)
پسره ام هی طفره میروه آخر سر ننه هه از زیر زبونش میکشه که جریان چی بوده.
به قول مامانم مادر شوهره ام زن عاقلی بوده و میشینه فکر میکنه که چه جوری این مشکل رو حل کنه. ولی به نظر من اگه این اتفاق یه سال بعد از عروسی میافتاد مادر شوهره عمرا مینشست فکر کنه که چه جوری مشکلو حل کنه. بگذریم القصه...
یه دو روز میگذره و ننه هه دوگوله* رو بار میذاره و یه سری از همسایه ها رم دعوت میکنه و به پسره میگه: ننه، حسن جون! امرو مو میمونی گرفتم. همه همساده هام دعوت کردم. فقط تو ساعت چهار که شد دو کیلو سیب و دوکیلو خیار بخر، چینی یواشکی بیار بل* گوشه حیاط و برو. یادت باشه ننه وای نسی فال گوش بینی زنا چیشی میگنا!
ننه هه جریانو به همه زنا میگه. بعد میگه یه سری بشینن اینور خونه و یه سری دیگه ام بشینن اونور خونه. یکی یه داریه ( دایره) هم میده دست هر گروه و همه منتظر میشن که ساعت چهار بشه و پسره بیاد.
پسره میاد تو حیاط و میوه ها رومیذاره یه گوشه و همین که میاد بره می بینه صدای ساز و آواز میاد.به خودش میگه: مگه اینا چی میگن که ننه ام گفت گوش نکنم. کسی هم که مونو ندیده. بل بینم چیشی میگن اینا.
یه خورده که گوش میکنه می بینه زنا دو دسته شدن. یه دسته دارن دایره میزنن و می خونن:
زن حسن گوزیده!
دسته دوم هم جواب میدن:
همه زنا چنیننن! ( چنین هستن)
پسره یه خورده با خودش فکر میکنه و میگه: آهان پس اشکال از زن مو نیست.همه زنا اینجورین و مو نمیدونستم.
خلاصه پسره شاد و خندون میره سر کارش و زنام یه خورده مله موتی* میگن و دوگوله رو میخورن و میرن خونه اشون.

به این ترتیب می بینم که چطور با درایت ننه حسن یک زندگی از خطر حتمی جون سالم به در میبره و حسن و زنش سالیان سال به خوبی و خوشی با هم زندگی میکنن و بچه های بسیار به دنیا میارن.
حالا نتیجه اخلاقی این که اگه زن گرفتید و زنتون گوزو از آب در اومد هیچ وقت این موضوع رو به والده مکرمه تون ... بگید!!!!
اینم بگم که البته این داستان مال قدیماست و مادرهای ما الان همه روشنفکرن و به علاوه اینکه زنها هم الان دیگه اصلا نمیگوزن بلکه با پیشرفت علم قرصش اومده و قرصشو میخورن.
والسلام علی من التبع الهدی.
یه فاتحه ام واسه شادی روح مرحوم مادر بزرگ من بخونید.


واژه نامه:

چه بادت کرده: چه مرگت شده.
دوگوله: ظرف پختن آبگوشت.آبگوشت.
بل: به فتح باء . فعل امر از مصدر گذاشتن. بگذار.
مله موتی: چرت و پرت. گل واژه!



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466018


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها