X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 6 آبان‌ماه سال 1383
داستان کوتاه: پاول کنستانتینویچ-ویرایش دوم


سه چهار بار چشمها
یم را باز کرده بودم و دوباره بیهوش شده بودم.
نگاهی به ساعت
آبی رنگ دایره ای شکلی که درست روبروی تخت روی دیوار آویزان است می اندازم.

 ده و چند دقیقه .

بعد بلافاصله ساعت کوچکی که روی تاقچه تخت است را برمیدارم و نگاه میکنم. این یکی کامپیوتری است.

ده و هشت دقیقه.
-
چرا ساعت زنگ نزده؟
این اولین سوالی
است که از خودم می پرسم و بعد سوالهای آشنای هر روزه و یکی دوتا سوال جدید.

زنم روی تخت کنارم نیست. حس می کنم حتی در خانه هم نیست. بلند که می شوم توی دستشویی و آن یکی اتاق را هم نگاه می کنم. با اینکه هیچ صدایی از حمام نمی آید پرده حمام را هم کنار میزنم. آنجا هم نیست.

یک سال و چند ماه است که ازدواج کرده ایم و این اولین باری است که وقتی از خواب پا میشوم  زنم در خانه نیست.

با خیال راحت میتوانم ناشتا سیگار بکشم.

پنجره را باز می کنم. نفس عمیقی می کشم و سیگارم را روشن میکنم.
احتمالا به خاطر حس روزهای آفتابی آخر پاییز است که حتی بااینکه دیر شده  چند دقیقه ای جلو پنجره می ایستم. خانه ما درست ته یک کوچه بن بست است و خوب که جایم را تنظیم کنم می توانم از فاصله بین دو خانه ای که در دو نبش سر کوچه هستند کوههای شمال تهران را ببینم. دود سیگارم را فوت می کنم توی هوا.
دو شاخه شارژر موبایل توی پریز است اما خود گوشی سر جایش نیست.  تلفن خانه هم هنوز وصل نشده . اگر زنگ در هم خراب بود بهتر می شد.
فکر میکنم حتما سیگار سر صبح اشتهایم را باز کرده که چای شیرین و نان و پنیر را به اندازه دو برابر هر روز می خورم.
 سی دی های دم دست ر
ا بر میدارم و می گذارم کنار. چند تا سی دی دیگر از زیر بقیه از توی کشو در می آورم.
-خودشه .
دریاچه قوی چایکوفسکی.

- آه . تو کجابودی تا حالا؟!
بشقابک سی دی قیژی
می کند و می رود تو. چند تا دگمه است که روی یکی یک مربع و روی دو تای دیگر دو مثلث پشت سر هم به چپ و راست چاپ شده. چقدر خوب چاپ شده که بعد از این همه مدت پاک نشده.  دستم را می گذارم روی دگمه ای که فقط یک مثلث مشکی دارد و صدا دورم را می گیرد. می افتم روی مبل دو نفره روبروی تلویزیون و سیگار قبل از رفتن را به عادت هر روز روشن می کنم.
کار هایی که قرار بود
آنروز در اداره انجام بدهم را  مرور می کنم.

سیگارم که تمام میشود بلند می شوم و میروم به سمت چوب رختی که لباس بپوشم. سر راه قفسه کتابها را که می بینم یادم میافتد که دیشب خواب دیدم. از آن خوابهایی که مطمئنم تعبیر دارد. موش بود یا شاید هم خرگوش. به موش کور هم میخورد.

دنبال کتاب تعبیر خواب می گردم.

کتابهایی که نصفه خوانده بودم و گذاشته بودم روی میز زنم برداشته و مرتب چیده جلوی بقیه کتابها.   

فکر میکنم مارگریت دوراس بیشتر طرفدار هایش را از صدقه سر همین عکسهای جوانی اش که پشت جلد کتابهایش چاپ میکند به دست آورده.

- بد هم نبوده!

 باران تابستانش را می گذارم جلو دست که تمام کنم.
یکی
دیگر را بر میدارم.
بهترین داستانهای کوتاه. آنتوان چخوف.
ترجمه احمد گلشیری.
- اینو کی خریدم؟ چقدر گلشیری داریم. احمد دیگه کدومشونه؟

و لبخند می زنم.
روی میز تحریر
یک گلدان کریستال باچند شاخه گل مصنوعی است. به گل ها دست میزنم. چقدر شبیه گل طبیعی است. دو سه تا جعبه و چند تا خرت و پرت دیگر هم روی میز است. زنم راست می گوید. واقعا مشکل جا داریم.
دیر شده
است. پس مثل موقعی که فال حافظ می گیرم  دستم را می گذارم لای کتاب و  صفحه ای را باز می کنم:
« آنا الکسیف به پیشواز من می آمد. چشم هاش ، دست ظریفی که پیش می آورد تا دست بدهد، آرایش موهاش ، پیراهن نازکی که نور از پشتش طرح اندام یک زن را نشان میداد و همه و همه تاثیری خارق العاده روی من داشت.»
چند صفحه بر می گردم عقب و داستان را از اول می خوانم. این پاراگراف رادو بار می خوانم:
« و به این ترتیب سالها گذشت. آنا الکسیف یک بچه دیگر هم به دنیا آورد. وقتی پا به خونه شون میذاشتم خدمتکار ها قلبا شاد می شدند و بچه ها فریاد میکشیدند عمو پاول کنستانتینویچ اومده.کسی نمیدونست تو وجود من چی میگذره و همه فکر میکردند که من هم خوشحالم.»
موقعی که آن داستان و دو تا داستان بعدی را می خوانم ساعت می شود دوازده. یعنی دوازده و چند دقیقه.
پنجره هنوز باز
است و پاهایم روی کف سرامیکی خانه یخ کرده . نوک انگشتان دستم هم همینطور.
فکر میکنم کاش یک تلفن به اداره زده بودم و گفته بودم امروز دیر تر می آیم یا حالم خوب نیست.
به خاطر روشن کردن سیگار زیر کتری چای ر
ا روشن می کنم. ولی خاموشش نمی کنم تا یک چای هم برای خودم بریزم.یک لحظه تصمیم می گیرم پنجره را ببندم ولی پشیمان می شوم. فکر می کنم اینطور انگار پاول کنستانتینویچ را بهتر میتوانم در سرمای روسیه درک کنم.
البته روسها به جای چای ودکا میخورند و این چیزی است که حداقل در این شرایط نمیتوان به سادگی از کنار آن گذشت.
الکل گندم هم همان کار را میکند. هر چه ته بطری پلاستیکی مانده  سر می کشم.
-زهر ماره لامسب!
کتاب هنوز دست
م است. ادامه میدهم:
« آگافیا تحت تاثیر نوشیدنی و مهربانی های بی قیدانه سافکا و گرمای خفقان آور هم آغوشی روی زمین دراز کشیده بود.
با صدای بلند گفتم آگافیا قطار خیلی وقته که اومده.
دچار عذاب بود و تا آنجا که من میدیدم برای لحظه ای جدال و دودلی سراپایش را فرا گرفته بود.اما نوعی نیروی مقاومت ناپذیر و رام نشدنی اورا از پای انداخت و دوباره بر روی بازوان سافکا فرو افتاد.»
وقتی به خودم می آیم ساعت از دو گذشته است. آسمان ابری شده و هوا کم کمک تاریک تر. نمیخواهم چراغها را روشن کنم. چراغ را که روشن کنم یعنی روز تمام می شود.
دریاچه قوی چایکوفسکی
را چند بار از سر تا ته رفته ام و آمده ام.
مثل روز های دیگر اگر
بخواهم میتوانم همه کارهای شرکت را درهمین دو سه ساعت باقیمانده تمام کنم.
با دست چپ
م لای کتاب را می گیرم
از پنجره باز نگاهی به بیرون
می اندازم.
با دست راست
م دوباره مثلث مشکی را فشار می دهم. کتاب را باز می کنم و ادامه می دهم:
« آگافیا ناگهان از جا پرید . سرش را بالا گرفت و با قدم های محکم پیش رفت. حالا میشد دید که عزمش را جزم کرده و دل و جراتی به هم زده.»

 پایان


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466031


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها