X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 6 مهر‌ماه سال 1383
دوست داشتین چیکاره بودین؟


قبل از اینکه برم مدرسه یعنی وقتیکه ۵-۶ سالم بود خودم اصلا نمیدونستم میخوام چیکاره بشم. ولی از بس مامانمینا به هرکی که ازم می پرسید میخوای چیکاره بشی به جای من جواب داده بودن دکتر، منم فکر میکردم میخوام دکتر بشم. البته از اون دوره به غیر از دوچرخه مهدی که سبد داشت و مال من نداشت و سگ سیاه همسایه مون که یه بار دنبالم کرده بود و چند تا تک تصویر چیز زیادی تو ذهنم نیست.
مدرسه که رفتم چون از هواپیما خوشم میومد دلم میخواست خلبان بشم. حالا چرا از هواپیما خوشم میومد درست نمیدونم. اما فکر کنم به خاطر این که برادرم عاشق هواپیما بود و چند تا ماکت هواپیما ساخته بود و آویزون کرده بود تو خونه. یه کتاب خارجی ام داشت که عکس هواپیما ها رو انداخته بود و کنارش اسمشونو درشت نوشته بود. منم اسم هواپیما ها رو یاد گرفته بودم. مثلا میدونستم اف ۱۴ دو تا بال کوچیک رو دمش داره. فقط مشکلی که داشتم این بود مامانم دوست داشت من خلبان هواپیمای مسافری بشم و خودم هواپیمای جنگی رو ترجیح میدادم.
بعدش یه مدت می خواستم مخترع بشم. احتمالا چون به هرچی فکر میکردم قبلا اختراع شده بود تصمیم داشتم مغز مصنوعی اختراع کنم. مامانم زیاد چیزی نمیگفت ولی بابام بهم می خندید و اسمم رو گذاشته بود خیال پر!
همینجور تو دوره های مختلف هی شغل عوض می کردم. یه دوره هم که دوست داشتم مهندس بشم شانسی خورد به کنکور و ما اینی شدیم که الان هستیم. هرچند حالا تازه فهمیدم مهندسی اصلا شغل نیست. مثلا مهندس میتونه مدیر عامل، دلال، بساز بفروش و یا دزد باشه.
حالا اینارو واسه چی میگم؟
واسه این که چند وقته صبح که میخوام بیام سر کار همه اش فکر میکنم این شغل اونی که من دوست دارم نیست.  به هر کاری هم که فکر میکنم یه گیری داره. به دکتری و خلبانی و اینا که اصلا فکر هم نمیکنم. ولی مثلا فوتبالیست شدن یا عطاری که یه وقتی دوست داشتم هم دیگه جذابیتی نداره. هنر پیشه شدن و بقیه کارهایی رو هم که باعث شهرت میشه دوست ندارم. چون حداقلش اینه که دیگه نمیتونم تو میدون ونک یه گوشه وایسم و مردم رو نگاه کنم. 
نویسندگی هم تنها بدیش اینه که اینم شغل نیست. یعنی پول ازش در نمیاد.
خلاصه آخرش همه فکر هامو که کردم دیدم از یه کاری خوشم میاد.
اونم رقاصیه!
اینا رو دیدین تو کلیپ ها و کنسرت ها می رقصن؟ مثلا اونایی که با بریتنی اسپرز یا با این سیاه پوستا گروهی میرقصن. واقعا به نظرم کار محشریه.
از همه جهاتی ام که برای من مهمه خوب جواب میده. نه صبح زود باید پاشی.نه یکنواخته. نه سرمایه میخواد که من ندارم و نه خیلی چیزای دیگه.
حالا اگه فرض کنیم مامان من چون خودش نتونسته دکتر یا خلبان هواپیمای مسافری بشه دوست داشته پسرش به جاش دکتر یا خلبان بشه و هی سعی کرده اینو تو مخ من کنه و فرض بعدی این باشه که منم بالاخره مثل مامان بابام آدمم و دل دارم و دوست دارم خوشبختی بچه هامو ببینم و این حرفا ، در نتیجه احتمالا منم باید سعی کنم بچه ام رقاص بشه دیگه.
جون فاطی خودم خنده ام گرفت. واسه این که یاد اون جریان میرداماد و پسرش افتادم. که پسره به میرداماد میگه: پدر من میخوام وقتی بزرگ شدم مثل شما بشم. بعد میرداماد میگه: پسر جان! من میخواستم امام صادق بشم، این شدم. تو که میخوای مثل من بشی گوزم نمیشی!
حالا تصور کنید بچه من چی از آب در میاد. ولی من پیشنهاد می کنم به جای این، یه لحظه تصور کنید شغلتون رقاصیه!

 خدا وکیلی حال نمیده؟! 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466000


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها