X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 25 شهریور‌ماه سال 1383
به یک اطو کش مجرب تمام وقت با حقوق مکفی نیازمندیم
راویان اخبار و ناقلان آثار و طوطیان شکر شکن شیرین گفتار چنین حکایت کرده اند که در زمانی نه چندان دور یکی از توانگران ملک عجم را پسری بود یکی یه دونه و هفده سال مراد.
از ظواهر دنیوی به غایت بچه خوشتیپ و از جهات باطن به تازگی مدرک دانشگاه آزاد خریده و مامی بر سر در اتاقش کوبیده. 
لکن این جوان را عیبی عظیم بود و مامی و ددی را غمی الیم، که مدتی دراز پدر و مادر را می پیچاند و سر از واجبه نکاح می پیچید.
مامی و ددی هر آنچه از طرفند می دانستند بر سبیل اعمال بستند اما چندان که پسر سرتق گیری در وکرد طرفی بر نبستند.
مامی موبایل دوربین دار در سونا و بدنسازی و آرایشگاه برده، از هزار دختر خوشگل و خوش هیکل عکس گرفته، به وقت مقتضی نشان پسر داده که: مامی جان ! الهی قربون اون قد و هیکلت برم، بیا هر کدوم که دلت میخواد انتخاب کن فردا واسه ات بشونم سر سفره عقد. لکن جوان تمامی عکس هارا به دقت دیده و بالا پایین کرده چند نفری را انتخاب کرده اما زیر بار همه کار با  آنها رفته الا ازدواج.
ددی هزار بار سر موعظه باز کرده که چنین و چنان است و تهدید به پس گرفتن زانتیا و منزل مجردی کرده و جوان باز هم سر تکان داده که: آنا( یعنی بیلاخ) !!! من دهنم سرویس شه شما عشق و حال کنید؟ به من چه که مامی شکمشو صابون زده نصف بازار قائمو سیسمونی کنه واسه نوه اش و تو دلت میخواد اسم خوانوادگیت پایدار بمونه! و ددی شاکی شده و فریاد کشیده: بکش بالا اون تمبونتو آبرومو بردی!‌ به درک که زن نمیگیری. میدم بهادر همین امروز همه اساستو ورداره بیاره خونه خودمون ، آپارتمانتم اجاره میدم. ببینم بازم میتونی شب تا صبح با این جنده منده ها بپری.
و جوان پوزحندی زده که به تخمم و به ددی گفته: تو اگه منو شیشلیک کنی بکنی مزه تریاکت من زن بگیر نیستم و ددی زیر سیگاری را پرت کرده و جوان جا خالی داده و فرار کرده و همان شب به مدت یک هفته با چند تا بر و بچ بست نشسته در شله شمشمک. و آخر سر با پادر میانی خاله عفت که حالا شده خاله فی فی از آمریکا دوباره صلح کرده اند و پسر این بار یک سیستم دو میلیونی شامل سه تا ساب و دوتا آمپیلی هم از ددی شیرینی آشتی کنون تیقیده و به قول مامی: الهی دورت بگردم ننه خوب کردی برگشتی سر خونه و زندگی خودت.
تا اینکه ددی پس از تفکرات زیاد و مشورتهای طولانی با اهل فن به این نتیجه رسیده که جوانان امروزی در هشتاد در صد موارد بیشتر تحت تاثیر دوستان خود هستند تا پدر و مادر.
لذا دو باره پس از بررسی های طولانی یکی از جوانان فامیل که از قضا دو سه سالی میشود که مزدوج گردیده و با شازده پسر مزبور به ظاهر روابط حسنه ای دارد را انتخاب نموده تا بلکم بتواند اورا راضی کرده و پسره را زن بدهد.
حالا اون جوان تازه مزدوج کیه؟ 
من!!!!
باباهه پیش خودش فکر کرده نه پسره تو فامیل با من خوبه، مارو بندازه جلو که باهاش حرف بزنیم و راضیش کنیم که بره زن بگیره.
حالا یارو نکرده حداقل قبلش با من یه صحبتی، هماهنگی چیزی بکنه. پریشب همینطور یه کار به یه کار ورداشته توله اشو آورده خونه ما که دور هم یه گپی بزنیم.
مام طبق معمول یه خورده با حاجی راجع وضع بازار و قیمت آهن و اینکه این چینی های مادر قحبه همه فولاد دنیا رو بلعیدن و این حرفا ور زدیم و بعد هم یه خورده راجع به اینکه فیفتی سنت( 50 CENT) بهتره یا امی نم( EMINEM) هم با پسره حرف زدیم که ناگهان مامی یا همون مهین خانم لب به سخن گشود که مامان جان می بینی آقا بابک ماشالله چقدر پیشرفت کرده. بعد رو به من که : آقای مهندس چقدر هم چاق شدید بزنم به تخته. ماشالله زن بهتون ساخته. و بعد هم یک چشمک به سروناز که این جمله آخری تقریبا خونشو به جوش آورده بود زد.
ددی هم ساکت نشسته بود و منتظر بود که مامی از تمام تبحر زنانه اش در عوض کردن حرف استفاده کنه و بحث رو بکشه به اونجا که باید.
مهین خانم بازم رو به من ادامه داد:
آقای مهندس واقعا به نظر شما ازدواج کار خوبی نیست؟
- بله صد در صد. از اونم که شما میگید خوب تره.
- می بینی مامان جان! آقا بابک میشه یه خورده برای ما تعریف کنی از وقتی زن گرفتی چقدر زندگیت بهتر شده. میشه یه خورده از چیزایی که یاد گرفتی برامون بگی؟
منم عین منگولها هنوز دو زاریم نیافتاده بود که جریان چیه. پیش خودم گفتم این زنیکه دیوونه چی میگه. سروناز که میگفت همیشه تو مهمونیا برای من پشت چشم نازک میکنه. حالا چی شده یهو. بعد هم باز عین منگولها به تنها نتیجه ای که میتونستم برسم رسیدم و اونم این بود که زن جماعت هزاری ام با هم بد باشن در مقابل مردها هوای همدیگه رو دارن. یهو حس کردم جنگ سختی در گرفته و من باید شایستگی های خودمو نشون بدم.  یه قلپ چایی خوردم و شروع کردم:
والله عرضم به حضور سرکار که من واقعا قبل از ازدواج اصلا زندگی نمیکردم. نمیدونم خلسه بود بهشت بود چی بود اون حالتی که داشتم.
یه نگاه به حاجی کردم و منتظر بودم حاجی با یه لبخند بزنه رو شونه ام که باریکلا مرد. برو جلو امونشون نده!
ولی چنین چیزی ندیدم. فکر کردم باید بیشتر از خودم رشادت نشون بدم. یه نگاه به سروناز کردم که : اینه! حالا داشته باش!
ادامه دادم:
مهین خانم اینقدر چیز یاد گرفتم بعد از ازدواج که نگو.
مهین خانم مشتاقانه پرسید: مثلا چی آقای مهندس؟
من یهو یاد نوشته روی درب اطوشویی افتادم که همون بعد از ظهر دیده بودم و به عنوان حمله نهایی گفتم:
مثلا اطو کشیدن. خدایی اگه الان از کار بیکار شم هیچ مشکلی ندارم.دم در اولین اطوشویی که برم به عنوان اطو کش مجرب استخدامم می کنن.
و قاه قاه خندیدم.
یه دو سه دقیقه ای گذشت تا فهمیدم فقط من می خندم و پسره. سروناز که میدونستم نباید بخنده. مهین خانم هم بالاخره زن بود. مونده بودم حاجی چرا نمیخنده. گذاشتم به حساب اینکه پیر شدم و دیگه مثل قدیما با مزه نیستم. و به عنوان جمله آخر گفتم: اینه دیگه، زندگیه. یه روز بالا یه روزم پایین!
  

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466031


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها