X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 22 مرداد‌ماه سال 1383
داستان کوتاه: وقتی فکر میکنیم ایران هم امروز از چین می بازد

زنم از بوی صابون نخل طلای داروگر خوشش نمی آید و معتقد است وقتی حمام می کنی خود حمام و به دنبال آن کل خانه بوی حمام عمومی می گیرد.وقتی از او می پرسم مگر تو تو حمام عمومی هم رفته ای می گوید نه!

این موضوع به دو جهت مرا عصبانی می کند. یکی به این دلیل که من دقیقا به همین علت که خانه بوی حمام های عمومی میگیرد از صابون نخل طلای داروگر خوشم میاید. دیگر اینکه مطمئن می شود میتواند اگر لازم باشد به من دروغ بگوید.

در زندگی ام به دفعاتی که از تعداد انگشتان دست تجاوز نمیکند صبح زود تر بیدار شده ام و قبل از اینکه سر کار بروم حمام کرده ام. این را هم البته زنم میگوید دوش گرفتن.

 

از حمام که بیرون آمدم بیدار شده بود و داشت میز صبحانه را می چید. سلام گرمی کردم و بر خلاف هر روز به جای جواب سری تکان داد. بدون اینکه به من نگاه کند دو تا لیوان گذاشت روی کابینت کنار اجاق گاز و زیر لب آهسته گفت:

-          اه اه صبح اول صبح چه بو گندی را انداخته تو خونه.

در تمام مدتی که در حمام بودم منتظر بودم که بیرون بیایم و این جمله را به زنم بگویم. به همین خاطر دو سه بار دستم را توی موهایم کردم و به عقب هل دادم و گفتم:

-          آخیش چه حالی داد. فرش فرش شدم. تو نمیری حموم؟

-          مگه نمی بینی داره دیرم میشه.من که مثل تو نیستم هر وقت دلم بخواد برم سر کار.

دو تا لیوان پر از چای را گذاشت روی میز کوچک تاشوی توی آشپزخانه. میز از دوطرف تا می شد. یک طرفش را چسبانده بودیم به دیوار و طرف دیگرش را باز کرده بودیم. همینجوری هم یک بار که میخواستم از فاصله بین میز و کانتر رد شوم خورده بودم به آن و شکر پاش کریستال جهازش قل خورده بود و افتاده بود روی زمین و پودر شده بود.صندلی را کشیدم عقب و نشستم پشت میز و گفتم:

-          نون بربریه تموم شد؟

با خونسردی یک قاشق و فقط یک قاشق شکر مثل هر روز ریخت توی لیوان و همین که هم میزد نگاهی به ساعت انداخت.گفتم:

-          یه دونه از سیگارات برام بذار.

یک جرعه از چای را سر کشیدم و ادامه دادم: این جریان بو گند چی بود راستی؟

یک برش نان از توی کیسه بیرون کشیدم و تکه بزرگی از کره روی آن مالیدم و شروع کردم به نقاشی کشیدن با نوار باریک عسلی که از قاشق عسل بر روی کره می ریخت. گفت:

-          خوش اشتها شدی!

-          قبل از حمام سه تا ده تا شنای دست جمع رفتم. خوراک پشت بازو و بالا سینه است.

لقمه را گذاشتم توی دهانم و ادامه دادم:

-          جریان بو گند نگفتی چی بود.

ته مانده لیوان چای را سر کشید و از پشت میز بلند شد. لیوان را داخل سینک گذاشت و با دقت از فاصله بین میز تاشو و کابینت رد شد و در راه اتاق خواب گفت:

-          نمی خواد ظرفها رو جمع کنی. باز می زنی یه چیزی رو می شکنی.

لقمه ای که دستم بود را جلوی دهانم نگه داشتم و گفتم:

-          تو هم نمیخواد دیگه ماشین ببری. باز پارک میکنی نبش کوچه یکی میاد میزنه اونورش هم داغون می کنه.

بعد لقمه را گذاشتم توی دهانم و خنده ام گرفت. لقمه توی دهانم بود و می خندیدم. احساس کردم امروز باید روز خوبی باشد. فکر کردم زنم که رفت ریش هایم را سر فرصت با تیغ بزنم و پیراهن سفید نو ام را اطو کنم و با شلوار سرمه ای بپوشم. بعد ماشین را از توی پارکینگ در بیآورم و ...

در همین حال سویچ ماشین از پشت سرم پرت شد توی ظرف عسل.

زنم صورتش مثل گچ سفید شده بود. گفت:

-          اینم سویچ الگانست.

-          ا ا چرا اینجوری میکنی. شوخی سرت نمیشه.

سویچ را با حتیاطاز ظرف عسل بیرون کشیدم. دستم را زیرش گرفتم و بردم تا ظرفشویی و گرفتم زیر شیر آب. در حالیکه سویچ را می شستم گفتم:

      -   چه خبره امروز زیر سازی می کنی. ماتیک جیگری هم بزن. عین آنجلینا جولی تو اون فیلمه که معتاد شده بود.

زنم با عجله و در حالیکه لبهایش را به هم می مالید به سمت چوب لباسی رفت و مقنعه اش را انداخت روی سرش. در همان حال از زیر مقنعه گفت:

-          خاله جان کرم ضد آفتابه.

بعد ایستاد جلوی آینه و انگار چیزی را روی پوست صورتش جستجو کند ادامه داد:

-          یه دونه سیگار بسته یا بازم میخوای بشینی تو خونه پاول کس تانتینویچ بنویسی.

بعد توی پاکت مقوایی سیگار را نگاه کرد و پاکت نیمه پر را گذاشت همانجا روی پیشخوان کوچک جلوی آیینه.من گفتم:

-          بی تربیت! پاول کنستانتینویچ.

و سویچ ماشین را پرت کردم به طرف ایینه که از قضا افتاد روی پاکت نیمه پر و سویچ و سیگار هردو باهم افتادند روی زمین.

زنم در را باز کرده بود و داشت خارج میشد که گفتم:

-          یه چیز دیگه. بالاخره نگفتی جریان بو گند چی بود.

دری را که باز کرده بود کوبید به هم و فریاد کشید:

-          بوی گند راه انداختی تونه. بو گند اون صابون لعنتی. فهمیدی؟

بعد مقنعه اش را با یک دست از سرش بیرون کشید و کیفش را پرت کرد روی مبل. با همان موهای آشفته بسته سیگار و سویچ را که هنوز خیس بود از روی زمین برداشت. سیگاری روشن کرد و خودش را هم انداخت روی مبل دو نفره ای روبروی تلویزیون. همانجا که اگر او رفته بود الان من رویش دراز کشیده بودم و داشتم سر فرصت سیگار بعد از صبحانه را آتش میکردم.

پک اول را که زد بدون آنکه سیگار خاکستری برای تکاندن داشته باشد دو سه بار زد به دیواره زیر سیگاری و  آرامتر از قبل گفت:

-          من شاید امروز نرم سر کار. ماشینم می خوام.

-           

من بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزنم همان پیراهن و شلواری که روی چوب لباسی بود را پوشیدم و از خانه بیرون آمدم. سر کوچه کیومرث از پنجره کوچک دکه اش تا مرا دید یک بسته سیگار بهمن کوچک گذاشت توی بشقاب روی دخل. دو هزار تومانی که برای مواقع اضطراری ته کیفم نگه می داشتم را گذاشتم توی بشقاب و گفتم :

-          یه بسته مارلبرو قرمز کوتاه. از اونا که روش عکس داره.

سیگار مارلبرو را گرفتم و پرسیدم :

-          بازی ایران چین امروز ساعت چنده؟

-          ساعت پنج و نیم.

-          سه تا هزاری می بندم سر برد ایران.

لبخندی زد و بقیه پولم را گذاشت توی بشقاب.

سیگارم را همانجا با فندکی که با سیم تلفن به دیواره دکه بسته شده بود روشن کردم.

یک صد تومانی مچاله شده از بقیه پولم را با دقت صاف کردم و گذاشتم توی جیب پیراهنم برای کرایه تاکسی. به ساعتم نگاهی کردم و سرعت راه رفتنم را آرام کردم طوری که وقتی به ایستگاه تاکسی می رسم سیگارم تمام شده باشد.

 

 

پایان


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466031


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها