X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 4 مرداد‌ماه سال 1383
عاقبت ولگردی در روز عزیز

روز چهارشنبه یه اتفاقی افتاد که اگه مطلب زن آبی رو نخونده بودم شاید لابه لای بقیه اتفاقات نیمه جالب زندگی گم می شد یا فوقش برای یکی دو نفر از بر و بچ تعریف می کردم و یه لبخندکی میزدیم. ولی حالا که اینطور شد( چطور شد؟!) اینجا می نویسم شمام بدونید.
چهارشنبه که میدونید تعطیل بود. یعنی وفات حضرت فاطمه بود. تا لنگ ظهر خواب و بعد هم نهار و یه خورده مارکز و یه چرت خواب دیگه. تلویزیون هم یه تریپ نوحه محمود کریمی گذاشت که من به واسطه رگ جوادم تماشا کردم. همون که میگه: عشق یعنی ... نمیدونم چی چی.
بعد از ظهر سروناز رفت خونه عمه اش . به مناسبت سالگرد وفات حضرت فاطمه مراسم گرفته بودن. یادم نیست اسمش چی بود ولی ختم انعام و مولودی نبود. یه چیزی دیگه گفت که یادم نیست.
آقا ساعت هفت که شد یک چت خفنی کردم که دیگه نتونستم دوام بیارم. کتونی رو ور کشیدم و زدم بیرون ولگردی. کافه هم که تعطیل بود. یه سر ونک زدم و سر جای همیشگی دو تا بهمن کوچیک دود کردم. دیدم راه نداره. یه تاکسی و  ویژی پارک ملت. یه دوری هم اونجا زدم و خلاصه رسیدم سر میرداماد که سوار تاکسی شم. تا اینجا همه اش مقدمه چینی بود. اصل داستان از اینجا شروع شد:
یه خورده جلوتر یه ماشینه داد میزد شریعتی دو نفر. صندلی عقب دو نفر نشسته بودن. یه جوری هم چسبیده بودن به هم انگار زن و شوهری چیزی باشن.
مام در عقبو باز کردیم و نشستیم. بوی عطر ملایمی هم تو ماشین می اومد.پسره که بغل من بود یه تکون کوچولو به خودش داد و یه خورده جا باز کرد. در حال نشستن دیدم یه گل سرخ رو پاهاشه. گفتم تریپ زید بازی و این حرفا و یاعلی دیگه و گوشهامو تیز کردم شاید سوژه ای ، تیکه ای چیزی یاد بگیرم. تا اینجا حتی صورت پسره رو هم ندیده بودم. فقط از پاچه شلوارش که بالا زده بود فهمیدم باید مثلا هفده هجده ساله باشه.
ماشین که راه افتاد پسره با یه صدای یه خورده کش دار به زیدش گفت: عزیزم شرمنده کردی دستت درد نکنه برام گل آوردی.
طرف هم با یه صدای خیلی کش دار ولی پسرانه جواب داد: قربونت برم. قابلی نداره. برگ سبزی است تحفه درویش!
آقا ما رو میگی کوپ کرده بودم. زنهای صدا کلفت دیده بودم ولی این دیگه نوبر بود.
به بهانه خاروندن پشت گردنم سرمو یه نمه برگردوندم دیدم دو تا شون پسرن!
حالا تریپ نشستن چی بود؟ این که دو تایی دستهای همدیگه رو گرفته بودن. این دست اونو گذاشته بود رو پاش اونم دست اینو. همینجورم همدیگه رو ناز می کردن.
همه سلولهای بدنم بسیج شده بودن که هر جوری هست قیافه های اینا رو ببینم. همینجور دائم هم با هم حرف میدن و نخودی میخندیدن.
اون که بغل من نشسته بود انگار یه سری عکس از تو کیفش در آورد و داد به اون یکی. پنجره باز بود و سر و صدا زیاد. اون یکی عکس رو نگاه کرد و یه چیزی گفت که من اینو شنیدم: اینم گیه؟(این هم گی GAY هست؟)
دیگه نتونستم طاقت بیارم. یه دونه از این بنز کروکا که ازدوبی اومدن از اون طرف خیابون رد شد و من هم به هوای این که بنزه رو ببینم سرمو قشنگ برگردوندم و زل زدم تو صورت آقایون یا خانوما یا هرچی. پسره هم یه نگاهی تو مایه: واااه بی ادب، به من کرد و به اون یکی جواب داد: پارسال گرفتم. من فهمیدم اشتباه شنیدم و طرف پرسیده بوده :این مال کیه؟( مال چه وقتیه؟)!
ولی ماشالله هر دو تاشون زیر ابروشونو قشنگ تر و تمیز کرده بودن و هر کدوم هم یه ریش کوچولو رو چونه اشون داشتن.
من از اینکه مثلا همه اینا ساخته و پرداخته ذهن بیمارم باشه و اصلا هیچ جریان غیر عادی وجود نداشته باشه خنده ام گرفته بود و داشتم به عنوان یه موضوع جالب فکر میکردم کدوم به کدومه!
یعنی مثلا اینوری مرده یا اونوریه؟ یا هردوتاشون یا اینکه مثلا نوبتیه.   
تو این مدتی که من در سیر و سلوک احوالات بچه ها بودم اونی که بغل من نشسته بود یواش یواش یه خورده قل خورده بود طرف من و پاش چسبیده بود به من. ( خودتون کنترل کنید داستان اصلا قرار نیست سکسی مکسی بشه)
میدون محسنی که رسیدیم یکیشون گفت:آقای راننده ما همینجا پیاده می شیم، و دوباره به هم لبخند زدن.
موقع پیاده شدن هم دو تاییشون به من گفتن: ببخشید آقا.
پیاده شدن و ماشین راه افتاد. من هم برگشتم و نگاشون کردم تا رسیدیم به سر شریعتی و من هم پیاده شم. پیاده که شدم یهو به فکرم رسید ای دل غافل  نکنه اون که پاش چسبیده بود به من مرده بوده ؟!
من که به این برکت یه موی بدنم هم تکون نخورد!  ولی حالا شما اگه فقیهی روضه خونی چیزی می شناسین یه لطفی بکنین بپرسین من باید چیکار کنم. به احتیاط واجب غسل که کردم ولی نمیدونم کفاره ای چیزی ام باید بدم یا نه؟ شوخی شوخی یهو دیدی مثل قوم لوط شب خوابیدیم صبح پاشدیم دیدیم سوسک شدیم!



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466000


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها