X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 27 تیر‌ماه سال 1383
داستان کوتاه- عروسک

 

نظیر دستمال کاغذی های مچاله شده را یکی یکی توی حلق زن فرو می کرد. با همان دستانی که تا چند قیقه قبل با حرارت بدن او را نوازش می کرد و با همان دستمالهایی که میان سینه های اورا پاک کرده بود.

یک تراول پنجاه هزار تومانی روی زمین افتاده بود و نگاه زن از روی آن می چرخید از روی چشمان نظیر ملتمسانه رد می شد و می افتاد روی کیف رنگ و رو رفته ای که سر عروسک مو بوری از آن بیرون افتاده بود و همانجا خشک میشد.

 

صبح ابراهیم که رفته بود زن پنجاه هزار تومان پولی را که باید به صاحبخانه میداد برداشته بود و از کرج  آمده بود تهران که تا عصر برگردد به خانه ای که بودن یا نبودن شوهر در آن به اندازه پختن یا نپختن شام فرق می کرد.

برای ساغر ساندوچ درست کرده بود و گفته بود هر وقت گرسنه شد بخورد.

شیر گاز را بسته بود و در را از پشت قفل کرده بود. به ساغر گفته بود اگر کاری داشت به زهرا خانم تلفن کند.

چند بار هم تمرین کرده بودند که ساغر تلفن زهرا خانم را حفظ شود. چهار شش هشت دو دو سه هفت.

اینکار را فقط امروز صبح نکرده بودند. از چند وقت قبل نقشه اش را کشیده بود. از همان شبی که ابراهیم با پشت دست زده بود توی صورت ساغر. آنهم به خاطر یک عروسک باربی.

ابراهیم کارگر نانوایی بود. صبح آفتاب نزده می رفت و شب دیر وقت می آمد.تا پارسال که اراک بودند اوضاع بهتر بود.

به زهرا خانم گفته بود: این دیگه وضع نمیشه. یا بر می گردیم اراک یا راضیش می کنم بذاره منم برم سر کار. به خدا به خاطر خودم نمیگم. این بچه چه می فهمه نداریم یعنی چی. اراک که بودیم لااقل از این چیزا دست بچه های مردم نمی دید. و زهرا خانم گفته بود: مرد هزاری ام که پولدار باشه می گه ندارم.

 

وقتی دستمالها تمام شد نظیر دستش را هم گذاشت روی دهان زن و با تمام زورش فشار داد. اما چشمان زن هنوز نفس می کشید.

 

دو سه بار همه چیز را مرور کرده بود.از زهرا خانم آدرس ایستگاه مترو و میدان تجریش را گرفته بود و یادداشت کرده بود. در را که روی ساغر قفل کرده بود راه افتاده بود. سر کوچه که رسیده بود پشیمان شده بود اما دوباره برگشته بود وتوی مترو در واگن زنانه نشسته بود و ماتیک زده بود و گونه هایش را قرمز کرده بود. همه که پیاده شده بودند فهمیده بود آخر خط است.

از میدان آزادی هم رفته بود میدان تجریش و اولین مغازه اسباب بازی فروشی که دیده بود عروسک را برای ساغر خریده بود. برای خودش هم یک مانتوی سبز و چغاله بادام خریده بود و چغاله را همانجا قدم زنان توی بازارچه خورده بود.

چغاله ها که تمام شده بود وحشت وجودش را پر کرده بود.فکر کرده بود شاید بتواند دوتا النگویش را پنجاه هزار تومان بفروشد و ابراهیم هم اگر فهمید بگوید گم کرده.

اما قبلا فکر کرده بود اگر پشیمان شد به خودش بگوید: فوقش کتک می خورم.

شاید هم ابراهیم بچه را که عروسک را بغل کرده و خوابیده ببیند دلش به رحم بیاید.

هنوز هم بعضی وقت ها که ابراهیم سرحال بود با هم می خندیدند. هر وقت ابراهیم کلمه ای را غلط تلفظ می کرد و زن خنده اش می گرفت که سرفه نیست و سفره است یا سینزه نه بگو سیزده هر دویشان می خندیدند. آن وقت ها چند صفحه از کتاب نهضت را هم با هم خوانده بودند اما تهران که آمده بودند کتاب موقع اسباب کشی گم شده بود.

زن دیپلمش را نگرفته بود.فقط مانده بود امتحانهایش را بدهد که ابراهیم آمده بود خواستگاری. پدرش هم اگر اصرار نمی کرد با ابراهیم ازدواج می کرد. به زهرا خانم گفته بود که عاشق چشمهای معصوم ابراهیم شده.

 

فاصله بازارچه تا ایستگاه خط آزادی را که می آمد مرد افغانی را دیده بود که دنبالش می آمد و تراول پنجاه هزار تومانی درست مثل همان که او خرج کرده بود را نشانش میداد. اول نفهمیده بود منظورش چیست اما وقتی فهمیده بود با دستمال کاغذی ماتیکش را کمرنگ کرده بود.

یک بار وقتی تازه شیرینی ابراهیم را خورده بود هم با پسر عمویش رضا رفته بود توی باغ. رضا از بچگی عاشقش بود. وقتی فهمیده بود او با کس دیگری بله برون کرده از کرمانشاه که سرباز بود فرار کرده بود و آمده بود.رضا گفته بود: حالا که زنم نمیشی پس بذار بوست کنم. بعد رضا همه نامه هایی را که برای هم فرستاده بودند جلوی چشمش پاره کرده بود و ریخته بود توی چاه باغ.

خودش فکر میکرد به خاطر شیرینی آن بوسه است که هنوز خجالت می کشد توی چشمهای ابراهیم نگاه کند.


نظیر توی ایستگاه پشت سرش ایستاده بود و همینطور تراول پنجاه هزار تومانی که توی مشتش مچاله شده بود را نشان می داد.

هیچ کدام از کسانی که سوار اتوبوس شده بودند نفهمیدند که چرا آن زن ناگهان و پیش از اینکه اتوبوس راه بیافتد از اتوبوس پیاده شد.

 

زن کمی پیش از اینکه نظیر با یک حرکت هیکل نحیفش را روی زمین بیاندازد و بنشیند رویش و دهانش را بگیرد فهمیده بود او لال نیست.گفته بود یا همین پنج تومنو می گیری میری یا می کشمت. و زن خواسته بود بگوید لا اقل سی هزار تومان یا بیست هزار تومان ولی نظیر نفهمیده بود.

برای مرد افغان بین سیاه و سفید هیچ رنگی نبود. یا دوست بودی و با هم می کشتید و یا دشمن بودی و باید کشته می شدی. سی سال کارش همین بود.   

نظیر روسری را پیچید دور گردن سفید زن و فشار داد. صورتش آرام آرام سیاه می شد ولی وقتی عروسک را که از کیف بیرون افتاده بود دید دوباره جان گرفت و تقلا کرد که شاید بتواند صدایی را از میان توده دستمال کاغذی ها و انگشتان نظیر عبور دهد و بگوید که آن پنج هزار تومان را هم نمیخواهد فقط بگذارد که او برود.

 

جسد زن را که در چاه باغ پیدا کردند بو گرفته بود.هیچ کس حاضر نشد در پزشکی قانونی شهادت بدهد که او را می شناسد غیر از زهراخانم.

ابراهیم ساغر را برداشته بود و رفته بود اراک.

خاک ها را که روی زن می ریختند فقط یک نفر گریه می کرد.

زهرا خانم ضجه میزد و می گفت: او فقط می خواست برای ساغر باربی بخرد.

 

پایان

 

24/3/83


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466018


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها