X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 30 اردیبهشت‌ماه سال 1383
بهشت ایران

از دیروز که فهمیده خانم جلالی و چند تای دیگه از دخترای شرکت آخر هفته می خوان برن کلار دشت مثل مرغ پر کنده شده.
همه میدونن که آقای شمس تو کلاردشت ویلا داره. از چند سال پیش که زمینای اونجا قیمتی پیدا کرد و ملت هجوم بردن برای خرید زمین یهو وضعش خوب شد. خودش بچه کلاردشته و گویا پدرش هم یه ملک و املاکی اونجا داشته. پدره که می میره اینم زمینا رو خورد می کنه و شروع می کنه به فروختن. از مدیر عامل گرفته تا آبدار چی رو حداقل یه بار دعوت کرده اونجا و چند تا تیکه از زمینا رو به یه سری از کارمندایی که می خواستن  واسه پیری کوریشون یه پس اندازی داشته باشن انداخته.برگ برنده اش هم اینه که چون رییس شورای اسلامی کار شرکته واسه اونایی که ازش زمین می خرن از صندوق قرض الحسنه شرکت وام جور می کنه. اینو فقط اونایی که زمین خریدن می دونن و البته من که هم اتاقیشم.
امروز از صبح که اومده مرتب از اتاق میره بیرون و هر دفعه که بر میگرده می پرسه کسی از داخل شرکت با من کار نداشت؟
دیروز بعد از ظهر بالاخره از طریق یکی از بچه های حسابداری که زنش هم تو شرکت کار میکنه تونست یه پیغام به خانم جلالی برسونه که: خانم یه کلبه درویشی هست. چند تا سیخ جوجه کبابم که قابل دار نیست. من که دارم این راهو میرم. ماشینم هم پژو چهارصدو پنجه.
امروزم قرار بوده خانم جلالی با بقیه مشورت کنه و بهش خبر بده که نتیجه چی شده. 
یه بار که رفته بود بیرون بالاخره خانم جلالی زنگ زد. 
وقتی برگشت بهش گفتم. با همون ته لهجه شمالیش گفت:
مهندس یه نهار مهمون منی.
بعد هم سریع گوشی رو برداشت و داخلی خانم جلالی رو گرفت.
- شما با من کاری داشتید خانم؟
- .....
-خواهش می کنم متعلق به خودتونه. اگرهم نخواستید من سویچ ماشین و کلید و یلا رو میدم خودتون تشریف ببرین. البته زیاد سر راست نیست ممکنه نتونین ویلا رو پیدا کنین. دیگه ما که خودمون بچه اونجاییم می دونیم کجا ویلا بسازیم که دنج باشه.
- ......
- چی؟ کلاردشت کجا چالوس کجا. بیخود که بهش نمیگن بهشت ایران. ولی خب چالوس هم اگه بخواین برین مشکلی نداره. بچه ها هستن می گم واسه اتون یه ویلای ترو تمیز پیدا کنن. بالاخره همکاری گفتن، چیزی گفتن.
-......
باشه مسئله ای نیست. ایشالا دفعه دیگه.
و گوشی رو کوبوند رو تلفن.
عصبانی که میشه لهجه شمالیش بیشتر می شه:
این خانم جلالی خودش دختر خوبیه. بنده خدا میگه دوستاش گفتن ایندفعه بریم چالوس. چیه مهندس چرا می خندی؟
- هیچ چی همینجوری.
- فکر کردی من محتاج اینام. چهار تا ماتیک می مالن به خودشون فکر کردن خوشگلن. اگه آدم بودن که تا حالا بی شوهر نمی موندن. همه شون آرزوشونه که من ازشون خواستگاری کنم. 
- بله. درسته. ولی فکر کنم خانم جلالی قصد ازدواج نداره. مگه به خودتون نگفته بود؟
- به من ؟ عمرا ! به خدا اراده کنم شنبه صبح دم در کارتشو می گیرن بهش می گن دیگه نیا. همون دفعه یادت نیست عکسهای مهمونیشو گیر آورده بودم. با اون لباس سکسی که پوشیده بود.
بعد قفل کشوی میزشو  باز کرد و عکس خانم جلالی رو گرفت طرف من: ایناهاش.
- اما این که سکسی نیست.
- پس شما به چی میگی سکسی؟ حتما باید آلتشو بندازه بیرون. همینش شصت ضربه شلاق داره.
- حالا شما خودتو ناراحت نکن. جوونن. شوهر که بکنن درست میشن.
- مهندس تو که رفیق منی میدونی که خشک مقدس نیستم. کسی مثل شما آدم درستی باشه بهش حال هم میدم.  می خوای این هفته بیا با خودم بریم کلاردشت. از صبح عرق می خوریم، با جوجه کباب. شب هم زنگ میزنم واسه ات از چالوس دختر میارم تا صبح باهات برقصه.  
- من رقص بلد نیستم.
خندید و گفت:
خودتو به اون راه نزن شیطون! برو خونه ساکتو ببند فردا ظهر از اینجا باهم میریم کلاردشت.
بعد بلند شد و همین که می رفت بیرون با صدای آروم تر گفت: 
ولی بین خودمون بمونه ها. این خانم جلالی عجب ک....ه. بالاخره من یه حالی ازش می گیرم! 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466018


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها