X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 12 اردیبهشت‌ماه سال 1383
داستان کوتاه-کیسه سیاه

از دوماه پیش تا حالا این اولین باری بود که خانه را مرتب می کرد.

کونه و خاکستر سیگار ها را از گوشه و کنار جمع کرد و روی میز را دستمال کشید.

امروز صبح زودتر بیدار شده بود و رفته بود سلمانی.

توی آینه دستی به صورتش کشید :

آخیش.  

برس جلوی آینه را برداشت. انبوه  موهای فرو رفته در لای شاخکهای آنرا بیرون کشید:

می بخشمش. کی مطمئنه؟ هیچ کس. اصلا مگه کسی چیزی دیده؟

فرق سر را از چپ به راست عوض کرد و برس را گذاشت همانجا که بود. با دست مشغول بازی کردن با موهایش شد:

ولی نباید ضعف نشون بدم. نباید بفهمه می خوام بی خیال شم.اول گریه اشو در میارم. وقتی التماس کرد بغلش می کنم. اشکاشو پاک می کنم. میگم بسه دیگه آبغوره نگیر. حالا تعریف کن این چند وقته چیکار میکردی؟ من که حالم هیچ خوش نبود.

دوباره سر تاسر خانه را ورانداز کرد. همه چیز سر جای خودش بود. حتی ساعت را هم از روی تلویزیون برداشته بود و گذاشته بود روی دراور. همانجا که زنش دوست داشت.  درست هفده دقیقه به شش مانده بود.

دکمه پیغام گیر تلفن را دوباره فشار داد:

مهدی فردا ساعت شیش خونه باش. میخوام بیام اونجا. کارت دارم. به کسی نگو تنها میام.

یک ماه می شد که صدایش را نشنیده بود. چند بار زنگ زده بود و قطع کرده بود.همه پیغام پسغام ها را پدرش به بابای مهدی داده بود.

-اصلا بیخود پای اینارو وسط کشیدم.حالا چه جوری مخشونو بزنم. مامانو بگو. اصل کاری اونه.

دوباره دستمال گرد گیری را برداشت و کشید روی میز عسلی.

- خب حرف زور میزنن دیگه. چهار تا آف لاین و یه ساعت چت که دلیل نمیشه. اگه به این بود که باید نصف مردم دنیا رو .....  پسره ام گه خورده. خواسته چسی بیاد که با زن شوهر دار تریپ داره.

یک دیازپوکساید ده انداخت بالا و رفت توی دستشویی. دندانهایش را دوبار مسواک کرد. پنجره ها را بست. از همان ادوکلنی که سالگرد ازدواج کادو گرفته بود چند تا پیس روی خودش و چند تا پیس دیگر تو هوا زد.

به ساعت نگاه کرد. سه دقیقه به شش بود.

سیگاری روشن کرد و نشست روی مبل یک نفره روبروی درب ورودی.

چه جریانی داشتند سر خریدن مبلها. تمام یافت آباد را زیر و رو کردند تا اینها را پیدا کنند.

- شاید امروز قضیه رو تموم نکنم. باید مجبورش کنم معذرت خواهی کنه. آره اینجوری خیلی بهتره.

و پک غلیظی به سیگارش زد.

چشمهایش را بست و باز نکرد تا زنگ در به صدا در آمد.

از جا پرید یک نگاه به خانه و یک نگاه تو آیینه به خودش کرد. انگشتش را با آب دهان خیس کرد و کشید روی ابروهایش.در را باز کرد و دوباره نشست روی همان مبل.

-          سلام.

-          سلام.

زن مکثی کرد. نگاهی به داخل خانه انداخت و پرسید:

-          تنهایی؟

-          آره. تو چی؟

زن همینطور با کفش داخل شد و به سمت اتاق خواب رفت.از زیر تشک تخت کیسه پلاستیکی سیاه رنگ را بیرون کشید. به چهارچوب درب ورودی که رسید گفت: نه .

مهدی سیگار نیمه خاموش را از توی زیر سیگاری برداشت.

صدای خداحافظی زن در میان صدای بسته شدن در گم شد.

مهدی به صندلی چسبیده بود و فکر میکرد چرا کیسه شناسنامه و پاسپورتها را سر جای همیشگی گذاشته.

 

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466000


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها