X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 13 آذر‌ماه سال 1382
سه شنبه شب وقتی ساعت شماته دار روی دیوار که وجود نداشت دوازده ضربه نواخت، من بودم و هومن و مازیار و مالنا! 
آخرین چیزی که وجود داشت  صدای دینگ دینگ جام های بلورینی بود که در دوازده ضربه یا بیشتر شروع شب را اعلام میکرد.
 دینگ، سلام!... کافه.
دینگ، سلام!...  سلامتی.
- کمرت بهتره؟ 
ـ آره . ولی بیست سال دیگه همه مون کله پاییم.
- شایدم کمتر. حیف معده که قرص بریزی توش.
-بریزم؟
- پرش کن. یه سیگارم روشن کن.
دینگ،... ایرانی آباد و آزاد.
دینگ،... عشق.
- الان عشقت کیه؟
- ندارم.
- دروغ میگی مثل سگ.
-یعنی اونجوری که باید و شاید...
- اونجوری که وجود نداره. همینجوری چی؟
- یه نفر هست. ولی ...
- پس
دینگ،... یه نفر!
دینگ،... دو نفر دیگه.
- مالنا قشنگه.
- خودش یا فیلمش؟
- مگه تو فیلم هم می بینی؟
- نه. گفتم شاید تو داری فیلم میبینی.
دینگ، ... مالنا.
دینگ، ...ایرانی آزاد و آباد.
- اینو که گفتیم.
- یه بار دیگه. صد بار هم کمه. اوضاع خیلی خرابه.  
- اوضاع من یواش یواش داره خوب میشه!
- ولی بعضیا دارن مبارزه میکنن. برای حقوق زندانیان سیاسی، یرای حقوق بچه ها و زنها.
- فمینیست! برای حقوق مردها چی؟
- برای حقوق مردا ، مردا باید بجنگن. تو تازگیا مرد دیدی؟
- اگه این ماهم حقوقم کم بشه دیگه نمیرم سر کار.
دینگ، ... هر کی می جنگه.
دینگ، ... حقوقم دو برابر شه!
- مادی! پول پرست! تاپاله!
- تو این خونه توالت هست؟
- بشاش تو شومینه. خیلی گرمه.  مالنا رم در بیار. شو ترکی بذار. 
- ندارم. 
- پس یه موزیک بذار. دیگه هم حرف نزن.
دینگ،... سکوت.
دینگ،............   
  

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466018


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها