X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 26 آبان‌ماه سال 1382
-خب! دیدیش؟ خوشت اومد؟
- آره . قیافه و ایناش خوب بود. ولی...
- ولی چی؟
- ببین یه چیزایی هنوز برام مبهمه.
-اینقدر گیر نده پسر. دختر به این توپی! خدا وکیلی حال کردی قد و هیکلو . یه اپسیلون گوشت اضافی نداره.
- نه منظورم چیز دیگه اس.
- گفتم که از نظر خانواده و کلاس خیالت راحت باشه.
- آخه...
- بابا اینقدر نترس . درسته فامیلمونه ولی هیچ خیالی نیست هر چی میخای بپرس.
- بپرسم؟
- آره بابا.
- موبایل داره؟
- به ، بابا تو چقدر خجالتی هستی. آره ، خوبشم داره. زیمنس دوربین دار!
- ماشین چی؟
- ۲۰۶ نقره ای. دیگه چی؟ 
-خونه؟
- باباش داره یه مجتمع میسازه . شیش ماه دیگه آماده میشه.
- نه...منظورم اینه که ...
- چی؟
- منظورم اینه که... میاد؟!

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466000


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها