X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 22 آبان‌ماه سال 1382
چقدر دلم میخواست خالق موزیک به این زیبایی باشم.
شما نمیشنوید.
داشتم فکر میکردم چرا می نویسم. نشخوار کردن چیزهایی که قبلا خورده ام چه فایده و سرانجامی دارد.

به طور خیلی بی ربطی یاد زن چشم چپی افتادم که پریروز توی صف نانوایی سنگکی سر و سینه اش را از زیر چادر گل گلی بو گندویی که من بوی گندش را از نیم متری حس میکردم برای پسر جوان پشت دخل باز کرده بود. و لبخند تا بنا گوش باز پسرک که حداقل اینقدر قدرشناس بود که دو تا نون خوب جدا کند و به او بدهد. حتی شاید قدرشناس تر از شوهر زن که احتمالا به او گفته بی عرضه تو حتی نمیتوانی یک نان درست و حسابی بخری. وحتما این شوهر بوده که به زن فهمانده چگونه باید از بقال نسیه بگیرد و از نانوا نان نسوخته.

گفتم دوست داشتم خالق آثار زیبا باشم.
احساس میکنم با فرض اینکه هر کدام ما تکه ای از روح خدا هستیم میتوانیم فرض کنیم که تشابهاتی با او داریم. دریا تمام خصوصیات هر قطره از خود را دارد. 
احسای کردم میفهمم خدا چرا انسان را خلق کرد. برای اینکه او هم دوست داشت خالق زیبایی باشد.
شاید کرم نوشتن هم از همین جا توی تمبون من افتاد. هر چند خالی تر از این بودم که هرچه از من بیرون میریزد زیبا باشد.

ادعای مسخره ایه ، نه؟
پس بی خیال.

موزیک رو اینجا گوش کنید.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466000


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها