X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 29 مهر‌ماه سال 1382
داستان کوتاه-آنتالیا

 

 

ثریا در را باز کرد و  داخل شد.

همیشه همینطور بی سر و صدا می آمد. قفسه ها را نگاه میکرد تا سر رضا خلوت شود.

رضا روی دستهایش تکیه کرده بود و روی پیشخوان خم شده بود .زن جوانی روبروی او  یک بلوز ارغوانی رنگ را روی سینه اش انداخته بود و با دست نگه داشته بود.

رضا به سمت در برگشت.

زن جوان پرسید: گفتی بهم میاد؟

رضا ناگهان کمرش را راست کرد و گفت:البته خانم. عرض کردم هشت هزار و پونصد تومن.

- واه! من گفتم چهار تومن شما گفتی حالا یه جوری حلش میکنیم . حالا چطور شد یهو هشت و پونصد.

- شما پونصدش هم نده.

- نه آقا. خیلی ممنون.

و بلوز ارغوانی را انداخت روی پیشخوان و از کنار ثریا رد شد و رفت بیرون.

ثریا پشت سر زن جوان در را بست.

رضا در حالیکه مشغول جمع و جور کردن پیشخوان مغازه بود و بدون اینکه به ثریا نگاه کند گفت:

- مگه بهت نگفته بودم دیگه اینجا نیای؟ قرار بود خودم بهت زنگ بزنم. و بدون اینکه منتظر جواب بماند ادامه داد:

- بشین.

- مرسی راحتم.

رضا چند تا تکه لباس آخر را همینطور تا نکرده پرت کرد تو قفسه پشت سرش.نشست روی صندلی و پاکت سیگارش را از زیر پیشخوان در آورد و به طرف ثریا گرفت:

- میکشی؟ این چه قیافه ایه برای خودت درست کردی. یه ماتیکی- سرخابی چیزی! مثل مرده ها شدی. سردرد که نداری؟ گفتم که عرقش عالیه. خالص کیشمیش. مثل اشک چشم میمونه لامسب.

- ثریا با دستی که میلرزید سیگاری برداشت و پرسید: زنت اومد؟

- داداشش رفته فرودگاه دنبالش. برسه خونه زنگ میزنه.

- خونه رو مرتب کردی؟

- راستی دستت درد نکنه. همه جا مرتب بود. چه جوری حالت اومد صبح به اون زودی پاشی این همه کار کنی. من یه چایی خوردم و اومدم.

- من دیشب خوابم نبرد. زنت خیلی دوستت داره.نه؟

- نمیدونم. شاید. ولی این ربطی به جریان من و تو نداره. دیشب هم بهت گفتم.تو میتونی فرض کنی من زن ندارم.

ثریا با بغض گفت:شاید تا دیروز میتونستم. ولی ... اینجوری خیلی سخته.خیلی. می فهمی؟   

رضا همونجا پشت پیشخوان از جایش بلند شد و گفت:

ثریا جان! دختر خوب! ببین...

ثریا در حالیکه با دستمال کاغذی مچاله شده ای گوشه چشمش را پاک میکرد حرف رضا را قطع کرد: قرار نبود اینجوری بشه رضا.

رضا فندک زد و سیگار ثریا را روشن کرد. بعد هم سیگار خودش را و بعد از چند لحظه سکوت گفت:

خب خودت هم خواستی. مگه تو نبودی که هرروز میومدی اینجا. چند بار گفتم هفته ای یه بار همدیگه رو ببینیم. ها؟

ثریا در حالیکه سعی میکرد به خودش مسلط باشد پکی به سیگارش زد و گفت: اینم لابد من گفتم که یه مشروب خوب گرفتم بریم خونه یه شات بزنیم . آره؟

رضا سرش را بین دستانش گرفت و گفت:

خیلی خوب. حالا یه اتفاقی افتاده.ببین ثریا من هنوزم دوستت دارم. تازه شاید اینجوری یه جورایی ... یعنی میتونیم بیشتر از دوستیمون لذت ببریم.

ثریا سکوت کرد.

رضا ادامه داد:اون برنامه آنتالیا که گفتم یادته؟ میتونیم ردیفش کنیم. میدونی چقدر خوش میگذره.

- می گفتی که زنت نمیذاره؟

- نگران نباش یه جوری حلش میکنم.

- این زنه کی بود؟

رضا با خونسردی گفت:مشتری. مثل بقیه. روزی صد تا از اینا میان و میرن.

ثریا با عصبانیت گفت:آره راست میگی. مثل بقیه. مثل من.

- صداتو بیار پایین. خیلی خب بابا. چیزی نشده که. اگه مشکلت اینه با دویست سیصد تومن حله. هر جور دوست داری. برای من اینجوری بهترم هست.  والله به قرآن! بیا و خوبی کن.

ثریا فریاد کشید: از این شات ها به چند نفر دادی کثافت؟

رضا تکانی خوردو گفت : چی شد ؟ نفهمیدم. مثل اینکه فکر کردی خبریه ها؟ من خواستم یه حالی بهت داده باشم.بعد با عصبانیت از جایش پا شد و رفت سمت در مغازه . در رو باز کرد و گفت:

بفرما بیرون.

ثریا مستقیم  تو چشمهای رضا نگاه کرد. رفت پشت پیشخوان و نشست روی صندلی رضا.

رضا محکمتر گفت:

با توام. بهت میگم برو بیرون.به امام حسین اگه همین الان نری زنگ میزنم 110. اون روسری رو میبینی؟ میگم از تو کیفت کشیدم بیرون. همه شون رفیقامن.

کونه خاموش سیگار هنوز تو دستای ثریا میلرزید. نفس عمیقی کشید و فشارش داد تو زیر سیگاری.  

- خیلی خوب. خیلی خوب فهمیدم. چقدر میدی بی سر و صدا برم بیرون؟

-گفتم که دویست. فوقش سیصد. ولی اگه یه دفعه دیگه اینجا ببینمت خودت میدونی ها.

- فقط همین؟

- بچه پررو رو ببینا! میخوای ببرم عقدت کنم!

- این آخرین حرفته؟

- آره ...

ثریا خیره شد تو چشمهای رضا . روسری شالیش افتاده بود روی شونه هاش.

یکی یکی و آرام دکمه های مانتوش را از بالا به پایین باز کرد. زیرش هیچ چی نپوشیده بود.

رضا با پوزخند گفت:

نه دیگه! دیر شد عزیزم. خیلی دیر. تا پنج دقیقه قبل شاید آنتالیا رم میافتادی. ولی حالا دیگه نه...

موبایل رضا زنگ زد. رضا نگاهی به صفحه گوشی انداخت و گفت: زنه حلال زاده است. مثل اینکه رسید خونه. تلفن رو رد کرد و رو به ثریا گفت:

حالا عیب نداره پاشو برو خونه. خودم بهت زنگ میزنم. فردا پس فردا یه قراری میذاریم با هم حرف میزنیم. ولی یادت باشه دیگه زبون درازی نکنی ها. باریکلا دختر خوب!

ثریا گفت: آره حق با تو بود. دیگه دیر شد. خیلی دیر.

ثریا دکمه آخر رو باز کرد .دو طرف مانتو رو از هم جدا کرد و ادامه داد:

خوب نگاه کن! به نظرت چیزی کم نیست؟

رضا سری تکان داد و باز با پوزخند گفت:

عجب مارمولکایی هستید شما زنا! گفتم که بهت زنگ میزنم. در هر حال الان باید بری بیرون چون باید به زنم زنگ بزنم وگرنه از نگرانی دق میکنه . میدونی که خیلی دوسم داره. و خندید. در همین حال موبایل دوباره زنگ زد.

رضا با خنده گفت : نگفتم؟! بیا...

ثریا حرفش رو قطع کرد:

سوتین امو دیشب تو خونه ات جا گذاشتم.

لبخند رضا محو شد و رنگش پرید.در حالیکه تو جیبهاش دنبال سویچ ماشین می گشت و با صدایی که میلرزید پرسید:

کجا ی خونه؟

ثریا از جا بلند شد. اشکاشو پاک کرد. دکمه ها شو بست. نزدیک در که رسید گفت:

مشروبش خیلی خوب بود. هیچ چی  یادم نمیاد!

 

 

 25/7/82—ساعت 4.30 صبح.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466041


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها