X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 7 مرداد‌ماه سال 1382
تعطیلات
اولی:بچه ها شنبه تعطیله. بیاین یه برنامه باحال بریزیم.دو سه روز تعطیلی اونم واسه عزا بد جوری حوصله آدم سر میره. بیاین از این تهران لعنتی بزنیم بیرون!
دومی: بد نیست ولی به شرطی که زیاد دور نباشه.من که حال رانندگی ندارم.
سومی: من هم موافقم .یه جایی تو شعاع ۲۵۰ کیلومتری تهران.تو خونه تون نقشه ندارید؟
دومی:چرا بذار بیارم ... آها نگاه کن!۲۵۰ کیلومتر درست به اندازه عرض سیگار بهمن منه! از شمال میشه شمال! از جنوب حوالی اراک .از شرق وسط کویر لوته ،باید بریم مارگیری. از غرب هم که از همه خطرناکتره میشه قزوین!
اولی:باز شما دوتا افتادین به هم شروع کردین به مسخره بازی.بابا بیاین یه کاری بکنیم.دوباره پنج شنبه شب مجبور میشیم بریم تو ترافیک پارک ملت ها!
دومی:خوب خانم عزیز شما پیشنهاد بده.
اولی:من میگم همین الان پاشیم یه اکیپ از بچه های باحال جمع کنیم یه برنامه مسافرت دسته جمعی بذاریم. 
سومی: مثلا کیا؟
اولی:نترس بابا اونایی تو خوشت نمیاد نمیگیم.
سومی:نه منظورم این بود که شلوغ نباشیم.ما سه تا باشیم یه دختری چیزی هم پیدا کنیم سه روز دوست دختر من باشه که مزاحم شما دوتا نباشم!
دومی:من با این یکی خیلی موافقم.اگه یکی از دوستاتو بیاری برای من هم خوب میشه.شما دوتا با هم حرف میزنید من و آرش هم میریم کوهنوردی!
اولی:تو دیگه حرف نزن سو استفاده چی ! همه اش دنبال موقعیت میگرده از دست من فرار کنه. تازه من اگه دوست به درد بخور داشتم که خودم میرفتم مسافرت منت شما دوتا تنبل هم نمی کشیدم.
دومی:اینو من موافق نیستم!
سومی:خوب تو خودت یه چیزی بگو.
دومی: واقعا بگم؟
اولی و سومی: آره بگو.
دومی:پس گوش کنید.من میگم پنجشنبه رو مرخصی میگیریم.بگین خوب.
اولی و سومی: خوب!
- من صبح پنج شنبه ساعت ده پا میشم میرم جلسه نقد ادبی.
-خوب.
-برای ظهر قرار میذاریم میریم چلو کباب میخوریم.
-خوب.
-بعد از ظهر میایم خونه.قشنگ با خیال راحت تا ساعت چهار و پنج تلویزیون می بینیم تا کنار تلویزیون خوابم ببره.
-خوب.
-بعد باطری همه ساعتهارو در میاریم و من میخوابم تا هر وقت که پاشدم.احتمالا جمعه صبح ساعت چهار و پنج میشه!
-خوب.
بعد من میرم کوه مثلا درکه. از اونجا هم میرم استخر مثلا هتل هما. تو این مدت هم تو (اولی) از فرصت اسفاده میکنی یه ماکارونی یا لوبیا پلو عالی برای شوهرت درست میکنی تا من بیام باهم بخوریم.
-خوب.
بعدش قشنگ تا ساعت ۷ میخوابیم. البته تو این مدت آرش باید بگرده یه مهمونی باحال پیدا
کنه .بعد پا میشیم باهم سه تایی یا شاید هم چهار تایی میریم مهمونی.ساعت دو و سه که برگشتیم که معلومه باید بخوابیم.
- خوب.
- شنبه رم استراحت میکنیم که یکشنبه فرش و سرحال بریم سر کارمون.
-سومی:خوب.
-اولی: خوب و زهر مار.پاشید بساتتونو جمع کنید.(رو به دومی)همین که داشتی خیال بافی میکردی مامانم زنگ زد برای جمعه و شنبه خونه عمه ام سفره حضرت زهرا دعوت کرد.خودتم که باید بری خونه تونو آماده کنی مامان بابات از مسافرت بر میگردن.تازه بیچاره شنبه صبح ساعت شیش هم باید فرودگاه باشی!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466000


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها