X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 19 تیر‌ماه سال 1382
برای برادرم حتی اگر ...

 سال 59 با شروع جنگ  دانشگاه را رها کرد و به فرمان امام به جبهه رفت.فقط 18 سالش بود. تا پایان جنگ یاد ندارم که سه شب پشت سرهم  به خانه آمده باشد. یا جبهه بود و یا اگر هم برای مرخصی یا پذیرایی از چند آهن پاره که خوب تشخیص  میدادند پاک ترین بدنهای دنیا کجاست به تهران بر میگشت شب ها راهم در مسجد و خیابان به پاسداری می پرداخت.

حتی در تهران هم گلوله ها او را هدف گرفته بودند. پدرم گفته بود که چطور از چند ترور نا فرجام جان سالم به در برده بود.

وقتی بالاخره و آنهم با تمسک به ده ها حدیث و آیه پذیرفت که ازدواج کند چشمان مادرم را دیدم که برقی زد و گمان برد که میتواند شبها بدون حراس از اینکه هر لحظه کسی خبر شهادت جگر گوشه اش را بیاورد به صبح برساند. اما نمیدانست . نه او و نه هیچ کس دیگر از ما نمیدانستیم که او دلداده کوها و دشتها و مردابهایی است که در پیش دیدگانش عزیز ترین دوستانش را از او گرفته اند.حتی عشق همسرش و طفلی که در راه بود نیز نتوانست او را زمینگیر خانه گرم و نرم و وسوسه پیشرفت وآنچه که میتوانست به راحتی در کارخانه پدر به دست بیاورد کند.

پدر برایم گفته که :

هر پنج تاشونو خودم دم در مسجد از زیر قرآن رد کردم.همچین بند پوتیناش و فانوسقه اشو سفت میکرد و محکم راه میرفت که تو دلم میگفتم ماشالله بابا توپ هم نمیتونه جلوتون واسه.

چه کسی خبر از نجواهای آخرش با آن چهار نفر دارد و چه کسی میتواند بفهمد که تمام آتشهای دنیا بر دلش بوده وقتی تنها بر میگشته .

جنگ تمام شد.

اما انگار جنگ او تمامی نداشت.جنگ او با همان آهن پاره هایی بود که اینبار  بالا رفتند و بر همان خاکی که دلداده اش بود کاخ شدند و کاخها برج شدند و برجها جزیره شدند. اما نه ! این جزیره ها دیگر مجنون نبودند بلکه آنها که میراث خوار همه خونهای پاک عالم شده بودند مجنون این جزیره ها بودند.

هر کجا که میرفت هنوز هم خودش بود ،دانشگاه و دفتر تحکیم و چند سازمان کوچک و بزرگ دولتی و هر کجا که نمی خواست همپای مابقی کفتار ها از انچه مانده بود بخورد و بلیسد غریبه.

همانروز ها بود ما که دردی را که پشت لبخندش پنهان میکرد نمیدیدیم.

او مانده بود و درد نان و یک دنیا توقع و اتهام که: هرچه میتوانست باشد و نیست به خاطر توست.

و من می فهمیدم که دلمشغولیهایمان از زمینی که من روی آن می چریدم تا آسمانی که او در أن پرواز میکرد فرق میکند.

ما را گذاشت و رفت و ما هم او را.

 دورادور از دوستانی که در کوی داشتم سراغش را می گرفتم و خوشحال بودم که خوب است.

 

دیروز شنیدم 5 روز است که معاون دانشجویی کوی دانشگاه تهران بازداشت شده و هیچ کس حتی خبری از او  ندارد که کجاست و چه کسانی او را برده اند و تمام این خاطرات را مرور کردم.

 

میدانم او در بازداشتگاهی  که هیچ کس نمیداند کجاست  بیشتر از همه کسانی که به قول دوستی، در شهر فرنگ روی سفره هفت سینشان در کنار قرآن شراب میگذارند و در رثای فر و شکوه پرچم شیر و خورشید مرثیه می سرایند و آنهایی که همه دردشان آزادی روابط دختر و پسر است حرف دارد که بزند. نه او ، بلکه آنها که حرفهایشان را با سنگ مزار  جگر گوشه ای که  نثار کرده اند میزنند.  آنها که با ویلچر و عصا و بوی تخت و بیمارستان و دست و پا هایی که ندارند مونس و همدمند و دم بر نمیاورند که چه بر سر  نه خودشان بلکه وطنشان آمده.

آیا  همیشه روبسپیر ها دانتون ها را به زیر تیغه گیوتین میفرستند  و آیا همه انقلابها با فرزندان صادق خود اینگونه رفتار  می کنند؟

نمیدانم آیا حرفهایش را زده یا نه ولی ارزو می کنم هیچ نگفته باشد که اگر گفته باشد معلوم نیست دخترانش کی دوباره میتوانند هنگامی که صبح او می اید و آنها هنوز نخوابیده اند از او بپرسند که چه بر سر دانشجویان خوابگاه آمده است و آیا توانسته امشب هم نگذارد که دست انصار به خون یاران آلوده شود یا نه.

اما میدانم روزی خواهد آمد که آنها که میدانند تمام ارباب زر و زور که تاج و کلاه و دستار بر سر می نهند با همه برجها و جزیره ها ی زمین توان پرداخت بهای آنچه را که برای این مرز و بوم هزینه کرده اند ندارند فریاد بر خواهند آورد . نه برای احقاق حق خودشان که حق آنها پیش خداست بلکه برای حق همه فرزندان ایران .  

  


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466018


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها