X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
پنج‌شنبه 8 خرداد‌ماه سال 1382
ترمو دینامیک ،قسمت سوم و اخر:
...ادامه از یادداشت قبلی:
-خوب پس حداقل دعا کن به امتحان برسیم!
-باشه.
-راننده:آبجی شما گفتی کجا پیاده می شی؟
-میدون ولیعصر.مسیربعدیت کجاست؟
ـ ما مسافر کشیم.هر جا پا بده.شما بشین.مسافرا که پیاده شدن هر جا خواستی میبرمت!
-خیر ببینی.
این خیر ببینی آخر را با چنان کش و قوصی گفت که من دیگر نتوانستم طاقت بیاورم. دوباره برگشتم عقب را نگاه کردم. ایندفعه دیگر خبری از لبخند نبود.
گفتم: آرش تریپو داری؟
-آره.
و دوباره ساکت شدیم.
سر خیابان حافظ که رسیدیم ، پیاده شدیم و همانطور که پیش بینی میشد طرف همانجا دور زد  و مسیرش را به سمت میدان ولیعصر ادامه نداد.من همانطور وسط خیابان ایستاده بودم و این صحنه را نگاه می کردم که آرش بالاخره به حرف آمد و گفت: دلت میخواست به جای دانشجو مسافرکش بودی؟
-نمیدونم!
با یه تاکسی دیگه دم در دانشگاه پیاده شدیم.
یک نگاه به بالا انداختم.
 نوشته بود:
دانشگاه صنعتی امیر کبیر.
چقدر این تابلو کوچک شده. اوائل خیلی بزرگتر بود!
تنها شانسی که آورده بودیم این بود که امتحان در محل دانشکده خودمان یعنی معدن و  متالورژی برگزار میشد و  دانشکده ما به درب اصلی نزدیک بود.
آرش:سیگار داری؟
-آره ولی حالا نکش دیر شده.
-نه بابا هشت و سه دقیقه است. تا هشت و ربع وقت داریم!
-پس بیا بنشینیم تو لابی و باهم بکشیم و لی نخوریش ها. سه کام رد بریم!
... سه هفته بعد ، همان مکان، ولی ساعت ۱۱ صبح:
-بابک:بسه دیگه بابا خوردیش. بده ماهم یه دوتا کام بگیریم.
ـآرش:بیا. دفتر دانشکده نگفت استاد کی میاد؟
-باید دیگه پیداش بشه.سیگار رو کشیدیم بریم بالا تو صف. خیلی ها افتادن.
-باز تو شانس داری .هشت و هفتادوپنج رو ده میده.
-گفتی تو چند شدی؟
-هفت.
...نیم ساعت بعد:
بابک:استاد ما که راهمون درسته. فرمول ها رو هم نوشتیم. فقظ دیاگرام الینگهام درست در نیومده.
ـاستاد:خوب این هفتادو پنج صدم هم به خاطر همین بهت دادم دیگه.
-حالا میشه یه بار دیگه نگاه کنید.
-باشه بذار ببینم... نه راهت هم غلطه.همین هفتادوپنج صدم رو هم نمیگیری!
-اااه استاد واقعا کم کردید؟
-بله آقا. من که شوخی ندارم.صد دفعه گفتم بیخودی وقت منو نگیرید. برید درس بخونید آقا. با ابن بازیها نمیشه مهندس شد!
-اما استاد..
-بفرمایید بیرون آقا.
ـاستاد یه ترجمه ای، تحقیقی، چیزی بدین.بعد از دو ترم..
-نمیشه آقا .لیست رو باید امروز تحویل بدم.
-استاد ترم دیگه جبران میکنیم.
-ترم دیگه من نیستم.آقای دکتر ... به جای من تشریف میارن.
-کجا به سلامتی؟
-آفریقای جنوبی.
-افریقای جنوبی؟ برای چه اونجا؟
-فرصت مطالعاتیه.چند ماه میرم و بر میگردم.
تو دلم گفتم: کاش بر نگردی.سیاه پوستا بگیرن بامبو بامبوت کنن!به هرحال تیر آخر رو بندازیم ببینیم چی میشه.
-موفق باشید استاد .با علاقه ای که شما به علم وخدمت به وطن دارید حتما با دست پر برمیگردید. حال نمیشه مارو پاس ...
-آقای نادعلی برای آخرین بار میگم .تشریف ببرید بیرون وگرنه زنگ میزنم حراست دانشگاه...
و من آمدم بیرون.
آرش:چی شد گرفتی.
-آره هشت.
-جون من. و زد زیر خنده.
-جون تو ،هفتادوپنج صدم هم کم کرد! تو برو ببینیم تو چیکار میکنی.
چند دقیقه بعد آرش هم با لب و لوچه آویزان از اتاق استاد خارج شد.
بابک:چند؟
-من یک نمره گرفتم. شدم هشت!
ایندفعه نوبت من بود که بخندم.آنهم با صدای بلند.آنقدر بلند که همه بشنوند.حتی استاد!
و با همان صدای بلند گفتم:
پس ... لقش.بزن بریم چهارراه ولیعصر. الان بوف* شلوغ میشه .زود بجنبیم یه جای باحال کنار ستون گیرمون میاد.
               آخ بزنه امروز دو تا از اون هلو های دانشگاه هنر بشینن بغلمون ....
 پایان.
*در آنزمان یعنی سال ۷۶ بوف در چهاررا ولیعصر شعبه ای داشت که ظهر ها پاتوق دانشجو های دانشگاههای اطراف بود.



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466031


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها