X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
دوشنبه 5 خرداد‌ماه سال 1382
من دیدم...
من دیدم:
 نفس کشید و صدایی برخواست.گنگ و مبهم.
از گنگی سکوت به زمزمه رسید و لب گشود.
اولین بارقه را در چشمانش دیدم.
جستجو گر و خواهان، بی قرار و در به در اما امیدوار خواستن را با آهنگ دلنشین جوانی در این به یاد ماندنی ترین لحظه زندگی فریاد می کرد.
نمیدانست که هر چه هست همین است.
میخواست بسازد و بالا برود گویی نمی فهمید که هر چه بالاتر بسازد سخت تر فرو خواهد افتاد.
و عشق ورزید...

چشمانم را بستم که نبینم.
اما اوج صدای فرودش را در طنین قطاری که آمد و نایستاد و رفت شنیدم.

چگونه بر می تافت فرو ریختن آنچه را که در فردا ساخته بود.
دیدم که گریست، التماس کرد و دو باره بی قرار و دربه در فریاد کرد .

و دیدم در سیال سرد دور دست ، همانجا که مسافرش در افق فرو رفته بود غرق می شد....

و آنجا که در خاکستری رخوت جمع گم می شد دیگر ندیدمش.
 اما شنیدم که پرسیده بود:

                                          آیا بار دیگری هست؟  

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466031


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها