| |
| یکشنبه 28 اردیبهشت ماه سال 1382 |
| برای هومن. |
خسته بود. نگاهش در امتداد دود سیگار و همانطور لرزان به همراه نسیم تا دور دست میرفت. همانجا که قطرات اشک کوه آرام به کوهپایه ریخته اند و گویی در زیر نور مهتاب امشب چشمک میزنند. همه ادمهای بیرون خواب بودند و صدای خش خش جاروی رفتگر تنها موسیقی متن این داستان کوتاه بود.داستانی که به جای یکی بود یکی نبود اینطور شروع می شد: در اغاز همه بودند. هنوز شانه هایش سنگین بودند.انگار نه انگار که چند روزی است دیگر باری روی انها نیست. نه تحقیر نه توهین و نه دیگر خیانت. و در پایان هیچ کس نبود. با این همه بی قرار بود. انگار هر چه جستجو می کرد نمیافت. آری جای درد خالی بود.
|
|