X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
یکشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1382
برای هومن.

خسته بود.
نگاهش در امتداد دود سیگار و همانطور لرزان به همراه نسیم تا دور دست میرفت.
همانجا که قطرات اشک کوه آرام به کوهپایه ریخته اند و گویی در زیر نور مهتاب امشب چشمک میزنند.
همه ادمهای بیرون خواب بودند و صدای خش خش جاروی رفتگر تنها موسیقی متن این داستان کوتاه بود.داستانی که به جای یکی بود یکی نبود اینطور شروع می شد:
در اغاز همه بودند.
هنوز شانه هایش سنگین بودند.انگار نه انگار که چند روزی است دیگر باری روی انها نیست.
نه تحقیر نه توهین و نه دیگر خیانت.
و در پایان هیچ کس نبود.
با این همه بی قرار بود.
انگار هر چه جستجو می کرد نمیافت.
آری جای درد خالی بود. 

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466041


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها