X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1382
سرما!
 

یادم می اید مادر بزرگم وقتی زنده بود (خدا رحمتش کنه) کلی قصه بلد بود. یک بار  پرسیدم: مادر این همه قصه رو از کجا یاد گرفتی؟
گفت: اون قدیما که تلویزیون و رادیو و اینجور چیز ها نبود. حتی برای روشنایی هم برق نداشتیم. روزگار زمستون که میومد و شبا بلند میشد مجبور بودیم یه جوری اون شبای بلند و تاریک (والبته سرد) رو بگذرونیم.
این بود که هر شب یک جا جمع می شدیم .زیر کرسی می نشستیم و آنهایی که قصه ای، حکایتی ،چیزی بلد بودن برای همه تعریف می کردند.هر کسی هم هر چیزی در خانه داشت می اورد می گذاشت روی همان کرسی مثل آجیل و اینجور چیزها.خلاصه تا دیر وقت می گفتیم و میخندیدیم و شب میگذشت.

یک آهنگ فرهاد هم هست که میگوید :؛با اینا زمستونو سر می کنم؛ و  چیزهایی را هم اسم می برد مثل بوی جانمازو اسکناس لای قرآن و ...

الان که فکر می کنم می بینم قدیمی ها با امکانات ان زمان راهی برای گذران فصل سرما پیدا کرده بودند. فرهاد هم شاید همینطور. ولی نمیدانم چرا  من یکی با این ۲۷ سال عمری که از خدا گرفته ام و با این امکانات و هوش! و هزار و یک امتیاز دیگر (البته نسبت به دوره مادر بزرگها)هنوز نتوانستم راهی پیدا کنم که گذران این زمستان لعنتی تا این حد سخت و ملال آور نباشد.

یک روز فکر کردیم علت این است که دانش آموزیم . دانشگاه مشکلاتمان را حل می کند. البته بزرگتر ها اینطور می گفتند. ماهم باور کردیم. البته تا جایی که یادم می آید آنروزها سرما را اینقدر شدید احساس نمی کردیم.با هر جان کندنی که بود دانشجو شدیم. آنهم از بخت بد (یا خوب هنوز مطمئن نیستم) دانشگاه صنعتی امیر کبیر. همه جا صحبت از سرما و شبهای دراز زمستان بود. انگار بیشتر سردمان شد.
گفتیم خوب عیب ندارد.چون پول نداشتین فکر کردیم مشکل پول داریم. نشستیم برای خودمان رویا درست کردیم .یا به عبارت بهتر آینده ای را در ذهنمان مرور کردیم که دوست داشتیم: 
من یک مهندس هستم. کار خواهم کرد، پولدار خواهم شد ، پیشرفت خواهم کرد ،ازدواج خواهم کرد ، پدر و مادر را خوشحال خواهم کرد، کتاب خواهم خواند ، کتاب خواهم نوشت ، به وطن خدمت خواهم کرد، خرابی ها را خواهیم ساخت ، حرف خواهم زد ،اعتراض خواهم کردو ...
بعد ،همه چیز که درست شد در زیر آفتاب گرم تابستان دراز خواهم کشید و زندگی خواهم کرد!

ولی انگار نه انگار.هر چه بیشتر تقلا کردیم هوا سردتر شد.
البته حوالی سال ۷۶ فکر کنم همین روزها بود اوایل خرداد یه نسیم گرمی از طرفای جنوب وزید. خوشحال شدیم. ولی حیف که در حد نسیم باقی ماند. فقط چهار تا برگ خشک روی چند تا نهال کوچولو تکان خورد.

 آدمهایی را دیده ام که که هنوز امیدوارند!



برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466000


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها