X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
چهارشنبه 24 اردیبهشت‌ماه سال 1382
بالاخره داستان هشتم

اول:
از اینکه مشکل بر طرف شد و دوباره توانستیم حرفهایمان را بنویسیم و حرفهای همدیگر را بخوانیم خیلی خوشحالم. امیدوارم دیگر چنین مسائلی پیش نیاید.
راستش دلم یه جورایی تنگ شده بود!
البته فکر میکنم بهتر است بلاگ اسکای در راستای اصول احترام به مشتری و مشتری مداری هم که شده در این مورد توضیح کافی بدهد.
دوم:
آخرین داستان از سری داستانهای میدان ونک را هم امروز وارد کردم. آن دوستانی که قضیه را پی گیری میکردند که در جریان هستند. برای دوستانی که برای اولین بار به وبلاگ من سر میزنند پیشنهاد می کنم از داستان اول شروع کنند. البته اگر وقت داشتند و حال کردند وقتشان را اینطوری صرف کنند! 

داستان هشتم و آخر از سری داستانهای میدان ونک:

دیگه نمیشه.باید یه فکری برای روشن کردن سیگارم بکنم. کاغذ هارا تا می کنم و سیگار خاموشی را که چند دقیقه ای است در مسیر بین گوشه لبم و میان دو انگشت دست چپم رفت و آمد دارد در ایستگاه متوقف می کنم و به اطراف نگاه می کنم. گاهی اوقات همین حرکت نتیجه بخش است و کسی پیدا می شود که شعله ای هدیه کند. 
به اولین نفری که از وجناتش بر می اید سیگاری باشد : ببخشید قربان . فندک یا کبریت خدمتتون هست؟
- ساعت داری؟
- چی ؟ ساعت؟ آها ! بله . ساعت دو سه دقیقه به یک است.
بعد با حالتی نیمه شاکی فندک زیپوی طلایی رنگی را در کلبه بین دستانش روشن میکند و میهمان ناخوانده کاغذ پیچ شده من را با بی میلی به کلبه اش دعوت می کند.
- مرسی اقا.
هنوز اولین پک را نزده ام که آقا رحیم سالار خطی های آریا شهر در ضمن حرکت به طرف من می گوید :
- داداش اتیشتو میدی مام باهاش بسوزیم؟
- بفرمایید ولی آتیش ما خیرش به خودمونم نمیرسه.
آقا رحیم که دیگه بهتر می شناسیمش سیگارش را روشن می کند. لبخندی میزند و می گوید:
- یا علی .
- "یا علی داداش"
و از دور ترین مسیر به سمت ماشین حرکت می کنم.
پایان.


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466000


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها