X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1382
داستان دوم
داستان دوم:
در همان میدان ونک و در همان تاریخ ولی در گوشه ای دیگر(ر.ک به داستان اول)
تقریبا همه کسانی که از کنارشان می گذرند بر میگردند و تا جایی که با کسی که از روبرو می اید برخورد نکنند با نگاه آنها را تعقیب می کنند.
(در چنین شلوغی و رفت و امدی آدم باید خیلی تابلو باشد که اینجور جلب توجه کند.)
مرد به چهل ساله میزند ولی احتمالا کمتر از سی سال دارد . بچه دو ساله ای را که کمی از خودش تمیز تر است در آغوش گرفته و راه می رود.
زن کمی مرتب تر است ، با کمی آرایش و محتاطانه یک قدم عقب تر حرکت می کند.به نظر می رسد برای امروز کمی به خودش رسیده است ولی این، با لباسهای از رده خارجش هیچ همخوانی ندارد.
(به هرحال با دویست تومان میشود ازطرف دیگر میدان یک ماتیک و یک مداد چشم خرید.)
در کل قیافه مرد آنهم با بچه ای در بغل بیشتر جلب توجه می کند تا زن.
کارتن خواب است و صد البته معتاد. آنهم از نوع تزریقی. شاید مدتهاست که بچه اش را ندیده است و امروز پیشاپیش عید را با در آغوش گرفتن جگر گوشه اش جشن میگیرد. به همین خاطر است که حتی با اینکه لش خودش را هم به زور می کشد از قبول درخواست زن برای گرفتن بچه امتناع می کند و مرتب صورت سیاه از چرکش را به لپ های تپل و سفید بچه می مالد.
شاید می خواهد از این لحظات کمال استفاده را ببرد. 
 معلوم نیست دفعه بعدی وجود دارد یانه!

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466018


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها