X
تبلیغات
رایتل
داستانهای کوتاه یک نویسنده آماتور
  
 
 
آرشیو
 
سه‌شنبه 26 فروردین‌ماه سال 1382
داستان سوم
 برای محمد رضا که رفت کانادا
انقدر ناگهانی بود که وقتی برای خداحافظی آخر بغلش کردم تازه فهمیدم چی شده.
تازه یادم افتاد چقدر حرف با هاش دارم.
هر چی سعی کردم حد اقل یه کمش رو بگم نشد .شاید به همین خاطر بود که یهو چند تا قطره اشک قلپی ریخت بیرون.
تا پایین پله ها رفتم و همه توانم رو جمع کردم تا یه جوری و با یه جمله کوتاه خودم رو خالی کنم چون بد جوری داشتم می ترکیدم.
زدم به پنجره ماشین.
شیشه رو داد پایین و من مثل بچه هایی که زنگ میزنن و در میرن با عجله گفتم:
فقط کم نیار.
و دویدم اومدم بالا.یه جوری نفس نفس میزدم که خودم هم شک کردم مال پله هاست یا سیگاری که بلافاصله روشن کردم یا شاید هم از بغض.
بلا فاصله و از راه دور براش نوشتم:
داداش! با هر جون کندنی که بود تو همه بدبختیها از علامه حلی گرفته تا کنکور و دانشگاه و با همه ... های کوچیک و بزرگی که خوردیم هنوز هم ادعامون ... فلک رو پاره میکنه. کاری ندارم چرا داری میری ولی حالا که رفتی دلم نمیخاد بشنوم که کرس آوردی!
بابک.

توجه:... اول=ضد حال و ... دوم=سقف. البته شما می توانید به سلیقه خودتان از واژه های دیگری هم استفاده کنید.

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
 
تعداد بازدیدکنندگان : 466018


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها